تب سرد ...

http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/tabe%20sard.jpg

همه جا تاریکه ... سکوت مطلق ؛ کم کم داری می ترسی و انگار دارن با سرنگ ترس رو بهت تزریق می کنن .ناگهان صدای پچ پچ می شنوی . آروم به سمت جلو می ری ... کمی از شدت تاریکی کم می شه و تو حالا می تونی صورت آدم هایی عجیب رو ببینی . قلبت داره تند تند می زنه ... صداش رو از همیشه واضحتر می شنوی ... آدمهایی سیاه پوش با سرهایی بزرگ و بدن هایی باریک و شکستنی و ترسناک ... سعی می کنی جلو بری و باهاشون حرف بزنی ؛ سلام می کنی اما هیچ صدایی از دهنت بیرون نمی یاد . می ترسی ؛ دست تکون می دی اما کسی توجه نمی کنه . برمی گردی که بری اما می بینی همه چیز در اندازه غیر واقعیه . پلک می زنی و دوباره پلک می زنی . خدایا اینجا کجاست ؟ به سمت جلو می ری ... جلو تر ... نا امید به دنبال چهره ای آشنا می گردی ... هیچ چیز . یکی از همون آدم های سیاه پوش از کنارت رد می شه . چیزی به زمین می اندازه ...

آتش ... همه جا آتش می گیره . وحشت زده به دنبال راه فرار می گردی . به اطراف نگاه می کنی و کمی دورتر سوسوی چراغی رو می بینی . می دوی ... سریعتر ... به سمت جلو خیز بر می داری به دروازه ای که زیر پیچک ها پنهان شده می رسی . به پشت سرت نگاه می کنی همه جا مشتعله ؛ با خیال آسوده نفست رو بیرون می دی و به دروازه داخل می شی . با قدم هایی کشدار به سمت جلو پیش می ری انگار یکی داره مانع ات می شه . حس خوبی نداری . هوا مرطوب می شه و غلیظ ... نفس کشیدن سخته . چشمات می سوزه . همه جا تار شده ... چشمات دیگه نمی بینه . عصبانی و کلافه پلک می زنی ؛ یک بار ؛ دو بار ؛ سه بار ... با ناباوری فریاد می زنی اما باز هم صدایی از دهنت بیرون نمی یاد . وحشت زده به هوا چنگ می زنی . دورت خودت می چرخی و با سرعت به سمت جلو می دوی . یک دفعه زیر پات خالی می شه ... قلبت داره از جا کنده می شه ... سقوط ... تا بینهایت ...دست و پا می زنی تا خودت رو به جایی گیر بدی اما نه ... نا امید خودت رو ول می کنی و چشمات رو می بندی ... سقوط ...

محکم روی زمین می خوری و جیغ کوتاهی می کشی ...

چشمات رو باز می کنی . می تونی ببینی . داری نفس نفس می زنی . حرارت بدنت بالاست . دهنت خشک شده . تا چند دقیقه نمی تونی بقهمی که کجا هستی . به اطراف نگاه می کنی ؛ کم کم آروم می گیری ... متوجه می شی که الان توی اتاقت هستی و داشتی کابوس می دیدی . امشب هم مثل شب های گذشته که مریض بودی  تب داری . قطره های سرد عرق روی پیشونیته . احساس گرمای شدیدی می کنی . پتویت رو کنار می زنی و می نشینی و از سر آسودگی و این که همه اینها خواب بودند نفس عمیقی می کشی . هنوز قلبت داره تند می زنه . جزئیات خوابت یادت نمی یاد و سعی می کنی اصلا بهش فکر نکنی چون هنوز هوا تاریکه و می ترسی . خم می شی و چراغه ساعت رو می زنی . ساعت 5 دقیقه به 2 نیمه شبه . باید قرصت رو بخوری . آروم آروم و با لذت آب رو پایین می دی و با زبون دور لبت رو خیس می کنی . به سمت پنجره کنار تخت ات خیز برمی داری و بازش می کنی . نسیم خنکی به صورتت می خوره . حالا دوباره همه چیز عادیه . یک کم که هوا خنک شد دوباره زیر پتو می خزی و خودت رو مچاله می کنی و آنقدر به صدای تیک تاک ساعت گوش می کنی تا دوباره خوابت ببره . اما این دفعه خوابی آسوده و خالی از رویا ...

یکشنبه - ١١ اسفند١٣٨٧ 

پس نوشت :دوره ای تو کودکیام به شدت مریض بودم ، طوری که کارم به عمل جراحی و ... رسید . این کابوس توی اوندوره کابوس هر شب ام بود . تنها چیزی که به وضوح از آن دوران به یاد دارم و هنوز همازش می ترسم ... نگران

/ 13 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرامش

دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است...! سلام دوست مهربونم......به روزم

فاطمه.ک.آ

سلام دوست عزیز! فکر می کنم یه کم شکسته نفسی کردی (در مورد نوشته هات که خیلی هم عالی بود!) از این که سر زدی ممنونم.امیدوارم دوستهای خوبی باشیم![گل][خداحافظ]

مهندس صدیقی

سلام دوست عزیز اگه تا به حال به وبلاگ نو آوران نما پرداز تشریف نیاوردین حتما تشریف بیارین ......ضرر نمیکنید[چشمک].......

برف نو

مثل رو یای کسی می مونه که قبل از خواب فیلم هری پاترو دیده باشه![لبخند] "همه جا تار شده...چشمات دیگه نمی بینه.عصبانی و کلافه پلک می زنی ." من 2 -3 باری همچین خوابی دیدم.واقعا خیلی خیلی لج آوره تار خواب دیدن![عصبانی] چه آرامش خوبیه وقتی متوجه می شی همه ش خواب بود!

افسون

قربونت برم ما اینجاییم که بتونیم کمی همدیگه رو درک کنیم بدون منت [گل][قلب][ماچ] البته

آرامش

من وتو باید یکی شویم چه کسی می داند باز هم چه کسی می داند تو کجایی نیمه گم گشته ی من؟؟؟؟؟؟؟ منتظرت می مانم و امید دارم میایی!! [گل][گل][گل][گل][گل][گل] ممنون از حضور گرم و کامنت پرمهرت[لبخند]

R.Y.H

وای وای وای! از خوابای دوران بچگی نگو که تمام بدنم می لرزه وقتی یادشون می افتم[نگران] همش خواب دزد میدیدم که از در و پنجره با اسلحه های ترسناک ترشون می اومدن توی خونه،هرچقدر هم جیغ می زدم صدام در نمی اومد[وحشتناک]!بازم خوابای وحشتناک و ترسناک و بکش بکش میدیدم ولی اگه یه بچه بیاد تو وبلاگت می ترسه منم مراعات حال بچه ها و کسایی که بیماری قلبی دارن و میکنم و از نوشتن خوابای دیگه ام خودداری می کنم[چشمک] با آرزوی دیدن خوابای خوب برای همه شما[گل]

کافه چی

دلم یک خواب می خواهد دلم یک خواب رویایی دلم مهتاب می خواهد دلم رویای زیبایی دلم تنها شبی بی تاب می خواهد[گل] سلام.امیدوارم همیشه خوابای خوب ببینین[لبخند] به روزم[گل]

مهندس صدیقی

باز دوباره اومدم.............................بازم میام.................

پانی

ممنونم به وبلاگم سر زدی بازم بیا خوش حال می شوم نظر یادت نرود[لبخند]