آدمک ...

توی قاب سرد این آینه ها ،

                           تصویر آدمکی شکسته بود ...

آدمک خسته و غمگین و سیاه ،

                            روبروی آینه نشسته بود ...

تو چشماش ابرهای بارون زده ی تلخ و سیاه  ،

              رو لباش قصه ی دلتنگی تو ، قصه ی دلتنگی ما ...

کی با دشنه های کین ،

                    کی با داس عشق و دین ؛

                                              بریده ریشه های این آدمک رو از زمین ؟

واسه این آدمک شهر گناه ،

                                    آسمون رنگ رهایی رو نداشت ...

قفس تیره و تاریک زمین ،

                                  واسه ی آدمکم جایی نداشت ...

« دانلود دکلمه (حجم : ١١٨۶KB ) »

_____________________________________________________________________________________________

یک خبر خیلی بد ، پیمان ابدی، بدل‌کار متخصص سینمای ایران از دنیا رفت ؛  او که در سابقه‌اش کار در مجموعه تلویزیونی موفق «هشدار برای کبرا 11» دیده می‌شد، پس از بازگشت به ایران، صحنه‌های بدل‌کاری مختلفی را در سینما و تلویزیون ایران رهبری کرد. از جمله فعالیت‌های او در زمینه جلوه‌های ویژه، فیلم‌های مخمصه و پستچی سه بار در نمی‌زند، بود... بعد از ظهر چهارشنبه به هنگام بدل کاری در صحنه ای از فیلم چشم های نامحسوس در جاده امامزاده داود(ع) جان باخت. این حادثه زمانی رخ داد که مرحوم ابدی از اتوبوس اتش گرفته و بی راننده خود را به جای بازیگر فیلم به بیرون پرت کرد اما متاسفانه در این لحظه فرمان اتوبوس می پیچد و اتوبوس به روی بدلکار می رود که باعث کشته شدن وی می شود.  پیمان ابدی 37 ساله در سال 1351 در محله یوسف آباد تهران متولد شد و عضو گروه "اکشن کانسرت" یکی از 4 تیم مهم بدلکاری در شهر کلن المان بود. او بدلکار مجموعه های تلویزیونی" هشدار برای کبری 11 یا پلیس بزرگراه" و" پلیس موتور سوار" بود. ابدی به زبانهای المانی، ایتالیایی، اسپانیایی و انگلیسی تسلط داشت و در رشته روانشناسی ورزشی تا مقطع دکترا تحصیل کرد و همچنین تحصیلات تخصصی در رشته سینما به ویژه کارگردانی داشت. رشته تخصصی ورزشی پیمان ابدی شیرجه ازاد بود که 27 مدال طلا و چندین مدال نقره در مسابقات المان کسب کرد و رکورد شیرجه آزاد وی هنوز در المان شکسته نشده است.وی سه سال پیش به ایران بازگشت . خدایش بیامرزد ... واقعا دلم گرفت گریه

/ 15 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابن یمین

[تعجب]وقتی خوندم...اصلا باورم نشد[ناراحت] خدا رحمتش کنه. نمی دونم چی بگم......[گریه]

ابن یمین

[تعجب]وقتی خوندم...اصلا باورم نشد[ناراحت] خدا رحمتش کنه. نمی دونم چی بگم......[گریه]

بنده خدا

سلام بر شما دوست ارجمند. واقعا از مرگ مرحوم ابدی ناراحت شدم.خدا اون دنیا بهش رحم کنه.به همه مون. وبلاگتون کاملا فرهنگیه.افرین.حتی ادم ره گم کرده ای مثل منو سر ذوق میاره.مدتیه دیگه کتاب نمیخونم .اینهمه کتاب خوندم چی شد؟با کتاب یا بی کتاب زندگی همونیه که هست.هست؟نه با کتاب زندگی بهتره(پیام اخلاقی). همیشه کتاب خریدنو از کتاب خوندن بیشتر دوست داشتم.کلی کتاب نخونده دارم.دلم میخاد برم نمایشگاه اما حسش نیست.ولی انصافا از شور و شوق زاید الوصف نمایشگاه نمیشه گذشت.حتی اگه پول کتاب خریدن نداشته باشی.اینم یه شعر تقدیم به شما: ...مستیم، مستیم،مستیم مستیم،دانیم هستیم. ای همچو من بر زمین اوفتاده ، برخیز شب دیر گاهست،برخیز دیگر نه دست و نه دیوار دیگر نه دیوار نه دوست دیگر نه پای و نه رفتار تنها تویی با من ای خوبتر (تکیه گاهم چشمم،چراغم،پناهم.) من بی تو از خود نشانی نبینم ، تنها تر از هر چه تنها همداستانی نبینم. با من بمان ای تو خوب ،ای یگانه من بی تو گم میکنم راه خانه. با من سخن سر کن ای ساکت پر فسانه ایینه بی کرانه. ایکاش میشد بدانیم ناگه غروب کدامین ستاره

بنده خدا

ایکاش میشد بدانیم ناگه غروب کدامین ستاره ژرفای شب را چنین پیش کرده ست؟ هشدار ای دوست ره تیره تر شد دیگر نه دست و نه دیوار دیگر نه دیوار نه دوست دیگر بمن تکیه کن،ای من،ای دوست... مرحوم اخوان ثالث.

شیدا

با تو غريبه نيستم که با تو بغض عشق را غزل غزل گريستم [گل]

ابوذر کاظمیان

اینم برا شما می نویسم: دل گفت مرا علم لدنی هوس است تعلیمم کن اگرتورادست رس است گفتم الف گفت دگر گفتم هیچ درخانه اگرکس است یک حرف بس است

برف نو

با سرخوشی یی که تو بهار منو بدجور گرفته گفتم نیم ساعت آن شم ببینم چه خبر که دیدم... وای... حالم بد شد...اه...

بنده خدا

سلام بر شما دوست ارجمند. وبلاگتون رو دوست دارم .با اجازه تون بهتون سر میزنم. گاهی فکر میکنم اگه ا.ابدی ایران نیومده بود شاید حالا حالاها زندگی میکرد.بهر حال استاندارد های فرنگی ها قابل اعتماد تره.ما اینجا با استاندارد مدد الهی زندگی میکنیم.خوب این بنده خدا هم عادت نداشته دیگه. نمیدونم خدا میدونه.بهر حال. در مورد دنیای جدید با کتابها کاملا با شما موافقم.من هم وقتی جوونیهام رمان میخوندم همین حس و حال رو داشتم.از دنیا فارغ میشدم یادش بخیر. سعی میکنم ادم فرهنگ مندی باشم. کتاب بخونم ،تو سینما چیپس نخورم،اهنگ گوشی ام باعث ایجاد الودگی صوتی نشه،حتی اگه شده الکی به بچه ها لبخند بزنم تا شاد بشن... راستی شما کتاب های بچگی هاتو یادته.من از بین کتاب هایی که اون دوران خوندم یکیشو بیشتر از همه دوست داشتم. "تیستوی سبز انگشتی"ترجمه خانم لیلی گلستان. نمیدونم خوندیش یا نه.اما داستان خیلی شیرینی داره. یه چند سالی هم کیهان بچه ها میخوندم. یاد باد ان روزگاران یاد باد..........

بنده خدا

[گل]

بنده خدا

چه با مزه که همه شون رو دارید.من تقریبا هیچکدومشون رو ندارم.به جز همین تیستو. سالها قبل به طور خیلی ناگهانی نمی دونم چرا کیهان بچه های من مهمون سطل زباله شدن... شده دیگه. اما موضوعات و تصاویر کتابهای کودکی ام هنوز زنده هستن توی ذهنم. منم از صمد بهرنگی کتاب خوندم.کتاب دایی ام بود.الان اسمش خاطرم نیست .یه مجموعه داستان بود. اما داستان" الدوز"ش رو خیلی دوست داشتم.