ساده فهمیدم دروغت را !

هر وقت دروغ می گفتی گونه هایت گل می انداخت !
گفتی که " به جای تمام کسانی که دوستت نداشتند دوست می دارمت " ...

و من خندیدم ؛

به - سرخی گونه هایت - !

پس نوشت : دوستان شرمنده ام ، این دو روز که تعطیل شد دو تا تحویل پروژه های ما هم عقب افتاد و افتاد روز ٢٩ ام و ٢٨ ام تیر . سخت درگیرم . میام باز . ببخشید ...

بعد نوشت : الان خبر فوت عزیزی رو خوندم که واقعا متاثر و ناراحت شدم . پدر رویا ، دوست مهربونم فوت شدند . ناگهانی ... رویا جان دلم می خواد من رو هم در غم خودت شریک بدونی عزیز . خدا انشالله به خودت و خانواده ات صبر بده . سخته ... تنهات نمی ذارم . تنهاش نذاریم ، لطفا سر بزنید و فاتحه ای بخونید . ممنون . ( کلیک )

جمعه - 18 تیر1389

/ 23 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا

سلام با مطلب شب آزادی به روزم خوشحال میشم ببینید ...

محمد (سلام بر زندگی)

در آتش می سوخت به ما خیره بود. طلب یاری داشت در آتش صاحب دو قلب شده بود. قلبی برای ماندن و قلبی برای رفتن. احمدرضا احمدی [گل]

پگاه

شادمانیهای این زندگی شادمانیهای لین زندگی نیست،بلکه ترس ماست از صعود به زندگی متعالی تر، رنجهای این زندگی رنجهای این زندگی نیست،بلکه خودآزاری ماست به خاطر ترس کافکا زندگیو سخت نگیر میبینی که همش یه دروغه که اول از همه خودت برای حودت تعریف میکنی باید بیشتر به وبلاگت سر بزنم زین پس....

نگار نیک نفس

سلام بر ممورالیست عزیز خوبی؟ شرمنده من خیلی وقت بود نبودم اما حالا برگشتم میخواستم لینکت کنم اما گفتم اول از خودت اجازه بگیرم منتظرتم شادزی نگار نیک نفس [گل]

papary

دماغش دراز نمیشد وقتی دروغ میگفت؟؟ شاید رژ گونه میزده خب[چشمک]

papary

خدا رحمت کرده اون کسی رو که رفته... از خدا می خوام به کسایی که نزدیکانش هستن صبر بده.[گل]

پری گلی

[مغرور] کلا روزگار درازیست که آدما بی لیاقت شدن.لیاقت ندارن دوست بدارند و دوست داشته بشن.فقط سرشار از دروغ و فریبن.

دلشکسته

و اینک سکوت کرده چهره ای از یک روح بی تاب مرگی از تجسم یک تصویر ناب فریادی از درد ماندن و اینک همان تقدیر پرنده پر زد آسمان بارید خورشید گرم تر شد... تنش لرزید و دانست که در این سکوت که همچون سکوت کویر انتظار می طلبد درونش همه چیز را باخته چشم هایش رابست دلش لرزید یک انعکاس واقعی این بار نمی خواست چشم هایش ببینند همان بی قراری ها همان تردید ها اما محکم به استواری یک حقیقت و جلای رسیدن چشم هایش را گشود آسمان دلیل بی دلیل شد پرنده پرید اتاق ، صدای بی صدا همان سکوت ! ((این روزها از من تا دل فاصله ای است تا مرز نشناختن این روزها دلم بر سکوت هم می خندد.................. ))