مرا تو بی سببی نیستی ...

مرا تو بی سببینیستی

براستی صلت کدام قصیده ای ایغزل ...

ستاره باران کدام جوابی بهآفتاب

از دریچه تاریک

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانیاست

که آزادی را به لبان برآماسیده گلسرخی

پرتاپ می کند

ورنه این ستاره بازیحاشا

چیزی بدهکار آفتابنیست

نگاه از صدای تو ایمن میشود

چه مومنانه نام مرا آواز میکنی

و دلت کبوتر آشتیست

در خون تپیده به بامتلخ

با این همه چهبالا

چه بلند ، پرواز میکنی ...

شاملو

پاورقی :از آهنگCielito Lindoمحسن نامجو نمی شه گذشت ... تلفیقی از آهنگ چه گوارا و  شعر شاملو ...

پی نوشت بی ربط : به هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد ، دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد ... مدتی نخواهم بود ...

آتلیه »تمام ...

نوای دل »چه بگویم ، سخنی نیست ، می رود از سر امید ... - شاملو

/ 42 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه سپید

سلام....فهمیدی اعتراضت وارد نشد و قسمت بعدی رو باید خودت بنویسی؟؟؟؟؟[نیشخند]الان همه ی قسمت ها باز می شن...منتظر یه ادامه زیبا ازت هستیم...

معلم تنها

نگاهم کن ! من اینجایم . مرا از آینه آخر تماشا کن ! نگه کن ! تشنه ی آبم . مرا از باغ آوردی به گلدانی کنار پنجره زینت شدم از بخت ِ نا شادم. تو را هر روز می بینم در آیینه ، چنان محو ِ خودی مستی ، که از زیبایی رویت دگر فارغ ز ما هستی. نگه کن از میان ِ پنجره ، آنجا که گلها در میان باغ ، از باران چه سیرابند ! تو زیبا رو چه غم داری ؟ جوان و شاد وخوش حالی کجا بر حال ِ بد حالان نظر داری ؟ نگاه ِ مملو ِ اشکی به گلدانت نمی باری ! نمی خواهم اتاقت را و این گرما و رنگ و نور! کنار ِ کفش کن ، بر پله بگذارم ، که هر کس خانه می آید ، به تیپایی ، ــ به عمد و سهو ــ بر گلدان، دمی بر من نظر دوزد بداند من هم آن جایم . کند خاموش سیکارش ، به روی خاک ِ خشکابم . کشد داغی دگر بر ریشه های کنده از باغم . نهد سرپنجه ای ، دستی ، بفهمد اندکی از بطنِ ِ بی تابم ... دمی فریاد ِ من بشنو ! نگه کن ! تشنه ی آبم .. [گل]

معلم تنها

سلام دوست مهربانم خوبی؟ شبتون بشادی بروزم و منتظرتون[شرمنده]

ابن یمین

[قهر]سلام.اینجا که هنوز آپ نشده![قهر]

معلم تنها

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند پروانه ها آخ تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند یادم می اید روزگاری ساده لوحانه صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم عشق را چگونه می شود نوشت در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند من تو را او را کسی را دوست می دارم [گل]

سایه سپید

قول داده بودی آپ کنی ها...کجاس آپ تازه؟؟؟