همه عمر دیر رسیدیم ...

حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

_________________________________________________________

از راست : پیمان معادی - رابرت دنیرو - اصغر فرهادی

یک خبر خوب ! آقای فرهادی عزیز جایزه اول جشنواره رابرت دنیرو را برد . این دومین موفقیت خارجی بزرگ 2009 آقای فرهادی پس از کسب خرس نفره ای جشنواره برلین می باشد . تبریک می گم به ایشون و همه ایرانیان عزیز ...

/ 15 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرامش

ممنون از لطف شما و همه ی دوستان[گل][گل][گل][گل]

ایمان

شعر کیه؟ تو هم شعر میگی؟ آخه عادت داری اسم شاعرشو می نویسی. اینو ننوشتی. نکنه خودتم شعر میگی؟ می دونی که من از شاعرا دل خوشی ندارم [نیشخند]

فرهاد

درود گلم انکار هیچ وقت دیر نیست [گل][قلب][ماچ]همیشه راه برای موفقیت باز است قربونت برم گلم مرسی خبرم کردی منم به نوبه خودم تبریک میگم [گل]

جزئیات

ما هم تبریکاتو نثارش میکنیم از صمیم گلب !!! زود دیر میشه این جمله خیلی توهمه هر وقت که شنیدمش به اینده فکر کردم دیدم به جایی نمیرسم 2 دقیقه بعد فراموش کردم توصیه میکنم شما هم بهش فکر نکنید حرفارو تموم کنید

شیدا

لحظه ای با من باش، تا که از آن لحظه برویم تا گل که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل لحظه ای با من باش، تا که از تو نفسی تازه کنم تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال تا به دروازه های شهر آرزوهای محال سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها از میون دشت پر خاطره ترانه ها لحظه ای با من باش لحظه ای با من باش لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا قصه ای به رنگ و عطر قصه های عاشقای دنیا از یه لحظه تا همیشه، میشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا کوچه پس کوچه شهر و با خیالت پرسه زد تا مرز فردا لحظه ای با من باش

ابن یمین

سلام.خوبید؟[لبخند] شاید هیچ ربطی به این شعر نداشته باشه...ولی یاد ماجرایی افتادم! " کوچیک بودم.یادم نیست چند سالم بود ولی فکر کنم مدرسه هم نمی رفتم.قرار بود بریم سینما.تو راه یه آقایی یه گنجیشک می فروخت.از اونجایی که خیلی حیوونا رو دوست دارم ، اونو خریدیم. کلی باهاش حرف زدم و بازی کردم.چون نمی تونستیم ببریمش تو سینما ، مجبور شدم بذارمش تو ماشین.نازش کردم و بهش گفتم: از جات تکون نخوریا ، زود برمی گردیم.فیلم تموم شده و زود برگشتیم.منم کلی خوشحال که گنجیشکم و دوباره می بینم.وقتی رسیدیم دیدم همونجا که بهش گفتم مونده و هیچ جا نرفته! وقتی در و باز کردیم فهمیدم مرده[ناراحت]چقدر گریه کردم نمی دونم.فقط می دونم که من اون گنجیشک رو کشتم.با حرفم.آخه من بهش گفته بودم از جاش جم نخوره[افسوس]بعضی وقتا چقدر خوبه عزیزانمون انقدر حرف گوشکن نباشن[اوه]...."

ابن یمین

انقدر از این " درباره الی " گفتین و گفتن و شنیدیم که دیگه طاقت صبر برایمان نمانده است همی!! پس کی اکران میشه ؟[عجله]

فاطمه.ک.آ

سلام سلام سلام! این چند روزه که من نبودم چقدر نوشتیا! پس بگذار راجع به همه بگم:کتاب غرور و تعصب رو چند سال پیش خوندم و دوسش داشتم.راستی (حس و حساسیت) رو دیدی؟(فیلمی که بر اساس یه کتاب دیگه ی جین استین ساخته شده). بعدش هم اون شعر سهرابو خیلی دوست دارم و حس ویژه ای بهش دارم....بعدشم...آها ...درباه الی!تابستون اکران می شه؟؟؟؟؟

زن ذليل

جشنواره رابرت دنيرو هم هست مگه؟ راستي قديما خيلي فعال تر بودي[گل]