دوست داشتم اما ...

دوست داشتم هنوزم هیجان ، هیجانه بالا رفتنه برعکس از سرسره بود .

 

دوست داشتم هنوزم لذت ، لذته راه رفتن روی جدول خیابون بود .

دوست داشتم هنوزم ترس ، ترس از مامان بود موقعی که زمین می خوردم و خودم رو زخمی می کردم .

دوست داشتم هنوزم "درد" ، درد ِگم کردن عروسک بود .

دوست داشتم هنوز هم خستگی هام با نشستن روی چرخ های فروشگاه رفاه حل می شد .

دوست داشتم هنوزم با یک شکلات از ته دلم خوشحال می شدم .

و دوست داشتم هنوزم دست دوستم رو می گرفتم و با اطمینان تا آخر دنیا باهاش می چرخیدم و می خندیدم ...

و "من" دوست داشتم ، اما ؛ اما این "زمان‌" امان نداد !

سه شنبه - ١۵ تیر ١٣٨٩

/ 19 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد (سلام بر زندگی)

معلم نيستم ، تا عشق را به تو بياموزم! ماهيان براي شنا کردن ،‌ نيازي به آموزش ندارند! پرندگان نيز ، براي پرواز .. به تنهايي شنا کن! به تنهايي بال بگشا! عشق کتابي ندارد! عاشقان بزرگ جهان ، خواندن نمي‌دانستند.!.. [لبخند]

آرامش

سلام دوست گلم خوبی؟ گذشت با تموم خاطرات بد و خوبش گذشت امروز رو دریاب میدونم که الان وقت موعظه نیست و مطمئنا تو بهتر از هر کسی خودت رو میشناسی پس سعی کن از لحظه هات لذت ببری خوشحال میشم مثل قبل بهم سر بزنی و کامنت بزاری [گل][گل][گل][لبخند]

پری گلی

[گریه]کامنتای من کووووووووووووووووووو[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

فانوس در یایی

سلام دوست داشتم هنوزم هیجان ، هیجانه بالا رفتنه برعکس از سرسره بود آخی بادش یخیر عالی بود [دست] [دست] [دست]

دلشکسته

پشت اشک و چراغ قرمزها ایستادم! دوباره مرد شدم سبزه ای توی جوی آب افتاد سبز ماندم اگرچه زرد شدم «وَانْ یَکاد» ی که خواندم و خواندی وسط قصّه ی درازی ها!! باختم مثل بچّه ای مغرور توی جدّی ترین ِ بازی ها! سبزه ها را گره زدم امّا با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟ مثل من ذرّه ذرّه می میرند همه ی سال های بی تحویل![گل]

دلشکسته

آمد، خنده آمد، گريه بامن پَر گرفت گريه در اُفتادنم دستِ مرا بهتر گرفت خنده آمد با من، امّا طاقتِ ماندن نداشت گريه با من ماند، چشمانِ مرا از سر گرفت در شبانِ خسته ی دلگير ِ تنهايي فقط گريه بامن يار شد از دستِ من ساغر گرفت داشتم در غربتِ تاريکِ خود يخ مي زدم نيمه شب يک شعله آتش داد خاکستر گرفت...

دلشکسته

در جـاده هـای مـه آلـود انتظار من مانده ام با دلی تنگ و بی قرار بـا آیه هـای عـاشـقانه می روم از کــوچه زمســـتان در پی بها تصــــویر کـاج کهنــسال آرزو در قـاب چشم افـق مـانده یادگار آن ســوگلی با همه مهـربانی اش آیـد ز مـرز غـزلهـای مـانـدگار او می رسد کنون با خنده های ناب از پلــــکان طـــــلایی افتــخار با واژه های زلال سپید عشــــق از پشت قلــــه غیبت رســـد نگار در مخمل سـبز سحر شود «رهــا» این قامت دریا که گشته رهسـپار [گل]