همین امشب ...

http://icons.wunderground.com/data/wximagenew/c/chikadee/15.jpg

همین امشب ، توی ترافیک ، خانواده ای فارغ از این شلوغی و هیاهو روی صندلی سنگی نشسته بودند و با اشتیاق غذا می خوردند و من با خودم فکر می کردم که چقدر ساده خوشبختند ...

همین امشب ، توی ترافیک ، زنی با بچه ای چند ماهه گدایی می کرد . بچه خواب بود و من با خودم فکر می کردم چقدر خوبه که چشمات رو به همه چیز ببندی و تو اوج بدبختی بتونی راحت بخوابی !

همین امشب ، توی ترافیک ، دو نفر داشتند با هم قدم می زدن . رنگ کت زن با شلوار مرد و رنگ کت مرد با شلوار زن ست بود ... و من با خودم فکر می کردم که چقدر خوبه که هنوز آدمایی هستند که همدیگرو این جنسی دوست دارن ...

همین امشب ، توی ترافیک ، یک پسر بچه کنار ساختمون نیمه تموم با حسرت ماشین های مدل بالا رو دید می زد و من با خودم فکر می کردم حسرت من شاید هیچ کم از حسرت اون نداشته باشه ...

همین امشب ، تو این هیاهو ، ماه هم بود . پر نور تر از همیشه . دلگیر تر از همیشه ...

همین امشب ، تو این هیاهو ، همه بودند اما من تنها بودم . سر و صدا بود اما من سرشار از سکوت بودم . من مثل همون درخت سربلند پرغرور که تن اش رو داده به تبر شدم ...

حجم انبوه تنهایی این شهر شلوغ رو در بر گرفت ... همین امشب ...

سه شنبه – 27 مهر 1389

/ 19 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلمی از جنس پائیز

جغرافیای بی کسی تو از سبز بهارانی؛نگاهی مهربان داری تویی آبی ترین معنی؛که رنگ آسمان داری من از شرقی ترین اندوه چشمان تو فهمیدم که از جغرافیای بی کسی هایم نشان داری بخوان بانو غزلهای قشنگت را که می دانم هزاران حرف ناگفته زحال عاشقان داری به هر جا می رسی حس ؛ شکفتن می شود پیدا اگر چه در دو دستانت ؛فقط بوی خزان داری میان اینهمه حرفی که کرده در دلم غوغا تو تنها واژه ای هستی ؛که در شعرم مکان داری غزلی از خودم تقدیم به خواهر بزرگوارم[لبخند]

آرامش

سلام دوست خوبم نگاهت رو به اطرافت دوست دارم نگاهی سرشار از سکوت..... این پستت محشر بود جدی میگم[گل]

آرامش

آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو. [گل]

مرا فرانسوی ببوس

سلام. خوشحالم كه مخاطبي مثله شما دارم. پست پيكان رو خيلي دوس داشتم! از گودر دنبال ميكنم.

سعید

سلام. خیلی زیبا مینویسی. واقعا لذت بردم.