ناتور دشت (جی . دی . سلینجر )

« خلاصه داستان »

هولدن کالفیلد نوجوانی هفده ساله‌ است که در لحظهٔ آغاز رمان، در یک مرکز درمانی بستری است و ظاهراً قصد دارد آن‌چه که پیش از رسیدن به این‌جا از سر گذرانده برای کسی تعریف کند و همین‌کار را هم می‌کند و رمان نیز بر همین پایه شکل می‌گیرد. در زمان اتفاق‌افتادن ماجراهای داستان، هولدن یک پسربچهٔ شانزده‌ساله‌است که در مدرسهٔ شبانه‌روزی «پنسی» تحصیل می‌کند و حالا در آستانهٔ کریسمس به علت ضعف تحصیلی (او چهار درس از پنج درس‌اش را مردود شده و تنها در درس انگلیسی نمرهٔ قبولی آورده‌است) از دبیرستان اخراج شده و باید به خانه‌شان در نیویورک برگردد.

تمام ماجراهای داستان طی همین سه چهار روزی که هولدن از مدرسه برای رفتن به خانه خارج می‌شود اتفاق می‌افتد.او می‌خواهد تا چهارشنبه که نامهٔ مدیر راجع به اخراج او به دست پدر و مادرش می‌رسد و آب‌ها کمی از آسیاب می‌افتد به خانه بازنگردد به همین‌خاطر از زمانی که از مدرسه خارج می‌شود دو روز را سرگردان و بدون مکان مشخصی سپری می‌کند و این دو روز سفر و گشت‌وگذار، نمادی است از سفر هولدن از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیت‌اش در جامعهٔ پر هرج و مرج امریکا.

« نقد کتاب »

برخی منتقدین مشکل هولدن کالفیلد را بحران ناشی از بلوغ، یا ناتوانی از برقراری ارتباط با دیگران و شناساندن خود به دیگران شمرده اند. اما کالفیلد درد دل هایی فراتر از یک مشکل روحی سطحی دارد که توضیحش برای روانکاو نیز به سهولت و خلاصه وار ممکن نیست. مشکل هولدن آنجاست که او انگار همۀ دنیا را، - همه، به جز نقاط بسیار محدودی را - ، سیاه و تلخ و زننده می بیند. حتی در این سیر چندروزه اش در داستان، که همه چیز را بی طرفانه و بدون پیش داوری نگاه و توصیف می کند، از یافتن معلم یا دوستی که با وی ارتباطی عمیقی برقرار کند مایوس می شود. درک این بحران اخلاقی بزرگ و فراگیر در جامعه، درد اصلی هولدن کالفیلد است که او را در یاس و استیصال عمیقی فرو می برد.

درک این استیصال و رنج با شناخت و درک درست ما از جامعۀ هولدن کالفیلد میسر می شود. همانطور که خود هولدن کالفیلد هم به نوعی شناخت رسیده و همین ویژگی او را از سایرین جدا می کند.

در اثر سلینجر شخصیت هولدن کالفیلد گویا یک سر و گردن بالا تر از جامعۀ خودش، همۀ مشکلات جامعه را مشاهده می کند ولی با این حال قدرت ایستادن در برابر آن را ندارد و نمی تواند مثل دشتبانی، محافظ معصومیت کودکانه از خطر سقوط در درۀ تمدن مدرن باشد. در شروع داستان، هولدن بر بالای تپه ای نشسته و دارد دو تیم را که در مدرسه درمقابل هم بازی می کنند مشاهده می کند. نشستن او بالای این تپه می تواند جدا بودن و تنها بودن او را از دنیای اطرافش و جامعه یادآوری کند.

سلینجر، با وجود همۀ این منفی نگری ها در عین حال دوست ندارد کسی یا چیزی را نفرین کند. اثر او در مورد پوچی زندگی نیست. از بخش های مورد توجه داستان، بخشی است که هولدن با خواهر کوچکش فیبی برخورد و با او درد دل می کند، طوری که انگار هیچ کس پیش از این نبوده که اینقدر پاک و بی غرض باشد. هولدن شخصیت خواهرش فیبی را استثنائی و جذاب می داند، و فکر می کند که در این دنیای تاریک، تنها نقطۀ روشن و امیدوارکننده بچه ها هستند.

 

« درباره سلینجر »

او در سال ۱۹۱۹ در منهتننیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده است. در هجده، نوزده‌سالگی چند ماهی را در اروپا گذرانده و در سال ۱۹۳۸ هم‌زمان با بازگشت‌اش به آمریکا در یکی از دانشگاه‌های نیویورک به تحصیل پرداخته، اما آن را نیمه‌تمام رها کرد.

تا به امروز آثار بسیار کمی منتشر کرده. نکتۀ جالب اینجا است که از 1965 به بعد، او در انزوا و گوشه نشینی مرموزی به سر می برد و اثر به خصوصی منتشر نکرده و در این انزوای بیش از چهل سالۀ خود با خبرنگاری ملاقات نمی کند و مایل نیست فیلمی از روی کارهایش ساخته شود و حتی عکسی از او منتشر گردد.

سلینجر در ناتور دشت روش نوشتاری خاصی را پیش گرفت و از جملات عامیانه و غیر رسمی و کوچه و بازاری استفاده کرد.

 

« چند نکته »

ناتور دشت اولین کتاب سلینجر در مدت کمی شهرت و محبوبیت فراوانی برای او به همراه آورد و بنگاه انتشاراتی «راندم هاوس» (Random House) در سال ۱۹۹۹ آن را به عنوان شصت و چهارمین رمان برتر قرن بیستم معرفی نمود. این کتاب در مناطقی از آمریکا، به‌عنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعهٔ دههٔ ۱۹۹۰ - منتشر شدهٔ از سوی «انجمن کتابخانه‌های آمریکا» - قرارگرفت.

هولدن کالفیلد شخصیت اصلی ناتوردشت در نظرسنجی مجله کتاب (Book Magazine) عنوان دومین شخصیت ادبی جهان را به دست آورد

این کتاب دو بار، ابتدا در دهه پنجاه شمسی توسط احمد کریمی و بار دیگر در دهه هفتاد به قلم محمد نجفی به فارسی ترجمه شده‌است.

 

« دانلود کتاب »

دانلود فصل اول الی بیست کتاب به حجم 56 مگابایت
دانلود 6 فصل آخر کتاب (21-26) به حجم 21 مگابایت


زمان : 255 دقیقه

راوی : ماندانا


دانلود به صورت 3 فایل 19 مگابایتی :
بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

 

« در آخر امیدوارم از خواندن این کتاب لذت ببرید »

/ 13 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چهل درجه زیر شب

سلام... چهل درجه زیر شب به روز شد در این قسمت میخوانید: حرف اول لحظه های درنگ اسامی برندگان مسابقه سوال من جواب تو سوال من جواب تو شاعرانه کلام اخر منتظر حضور سبزت هستم[گل]

Meci

باید موضوع جالبی داشته باشه ممنون به خاطر معرفی کتاب[لبخند]

ابن یمین

سلام. توی خیلی از کتابا و نوشته ها به این مسئله اشاره شده و هر کسی از دیدگاه خودش سعی کرده بیانش کنه. این کتاب شاید یه کم با فرهنگ ما سازگار نباشه.....بیشتر به درد همون فرهنگ می خوره....ولی 1یام داستان قطعا فراتر از مرزای فرهنگی و اجتماعیه.[متفکر] شاید کتاب " شاهزاده کوچولو " خیلی مربوط به این کتاب نشه....ولی فکر می کنم از اون دست کتاباییه که سعی داره به یه پله قبلتر از مسئله عبور از کودکی به بزرگی بپردازه.....عبور از انسانیت و شاید مسخ شدن بشر....... من به شخصه کتابی مثل " شاهزاده کوچولو " رو ترجیح می دم![گل] ممنون[لبخند][گل]

نیما

همه همینطور هستند.وقتی بچه اند می خواهن بزرگ بشن و وقتی بزرگ اند می خواهن بچه باشن. واقعا از ته قلب می خوام که بچه باشم.

ابن یمین

[لبخند] یادش بخیر چرخ و فلک کوچیک بودم دلم می خواست بزرگ بشم اما حالا.......[گل]

بنده خدا

سلام بر شما دوست عزیزم. من نمیدونم چه اتفاقی افتاده.این پست جدیدتون که شعر اخوان بود برای من باز نمیشه.پس توی همین پست قبلی براتون مینویسم. ....بیا تا راه بسپاریم بسوی سبزه زارانی که نه کس کشته ،ندروده بسوی سرزمین هایی که در ان هر چه بینی بکر و دوشیزه ست و نقش و رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده، که چونین پاک و پاکیزه ست. بسوی افتاب شاد صحرایی، که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی. و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه دریا، می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام. و مرغان سپید بادبانها را می اموزیم باد شرطه را اغوش بگشایند و میرانیم گاهی تند،گاه ارام بیا ای خسته خاطر دوست ای مانند من دلکنده و غمگین من اینجا بس دلم تنگ است. بیا ره توشه برداریم قدم در راه بیفرجام بگذاریم. تهران-فروردین 1335

Meci

امروز نمایشگاه بودم دنبال این کتاب گشتم ولی پیدا نکردم[ناراحت]احتمال میدادم نشر نیلا باشه ولی پیدا نشد

ایمان

منم می خوام بچه بشم [اضطراب][کلافه][گریه][ناراحت]

بنده خدا

[گل]

بنده خدا

سلام بر شما دوست عزیزم ممنون که ادامه شعر رو تو وبلاگتون گذاشتید.چند روزی بود تا کتاب اخوان رو باز میکردم این شعرش بدجوری خودنمایی میکرد.نمیدونستم باهاش چیکار کنم.تا اینکه دیدم شما اونو نوشتی .منم اون قشمتش رو که دوست داشتم نوشتم.خوشحال شدم دیدم ادامه اش رو نوشتید. به نظر من شاعر ها خیلی مهجور هستند.کلی از انرژی ذهنی و تخیل شون استفاده میکنن تا بقیه ادمها بتونن احساس شون رو تلطیف کنن و روحشون شفاف بشه. اما افسوس اکثر شون بعد از مرگ قدر میبینن.تا وقتی هستن کسی قدر خدمتی رو که به احساسات بشریت کردن نمی دونه. این خانومه که روی تاب نشسته خیلی داره بهش خوش میگذره.فقط با خودم فکردم طناب تاب به کجا وصل شده.نیفته؟ [گل][گل]