چهارراه ...

باران شدیدی می بارید . پسرک سردش بود . دستان کوچکش یخ زده بودند . فال هایش خیس شده بودند . نگران بود . مدام برمی گشت و نگاهی به پشت سر می انداخت . دستم را که به طرف کیفم بردم . به سمت شیشه ام آمد . نگاهش به دستانم دوخته شده بود ؛ که شاید اندکی پول دربیاورم و در دستان کوچک و یخ زده اش بگذارم . بیشتر از آنکه انتظارش را می کشید با لبخندی به او می دهم . چشمان کو چک و سبزش برقی می زنند . از علت نگرانی و اضطرابش می پرسم . چراغ سبز می شود . چیزی می گوید . نمی فهمم . از آینه که به پشت سر که نگاه می کنم می بینم مردی به دنبالش می دود ...

***

چند روزیست که دیگر در آن چهارراه پسرک را نمی بینم . به دنبالش می گردم . خبری نیست ...

***

بعدها می فهمم که آن چهارراه محل کسب آن مرد بود که به دنبالش می دوید . که آنجا قلمرو پادشاهیش محسوب می شد و قوانینی داشت . که هر کس بی اجازه اش در آن مکان پولی در می آورد با کتک رانده می شد و درآمدش هم غصب می گشت ...

***

از وقتی پسرک رفته انگار چراغ ها دیرتر سبز می شوند . آن مرد را می بینم . به هر ماشینی که می رسد مدتی التماس می کند . گاهی پولی می گیرد و گاهی هم نه . به شیشه ماشین ام که نزدیک می شود در چشمانش خیره می شوم . فکر می کند می خواهم پولی به او بدهم . نمی داند که قبلا پول من را به زور از کس دیگری گرفته . یادم که می افتد دلم می خواهد چیزی به او بگویم . شیشه را پایین می دهم . اما چه ؟! شیشه را بالا می دهم . همچنان منتظر است . دیگر نمی خواهم به چشمانش نگاه کنم . با دست اشاره می کنم که برود . به نظرم چیزی می گوید . مهم نیست . او هم بدبخت است . به اندازه همه ما . در آینه نگاهش می کنم . در حالی که دور تر و دورتر می شود در دل با خود می گویم : " حلالت نباشد آن پولی که به زور از پسرک گرفتی ... "

***

هنوز هم فال پسرک را نگه داشته ام ...

 " ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام دل

                                       جان به غم هایش سپردم نیست آرام هنوز "

 اکنون سال هاست که دیگر از آن چهارراه رد نمی شوم ...

۵ شنبه - ١۴ آبان ١٣٨٨

پاورقی : ببخشید که مدتی نبودم و ممنون که تو این مدت تنهام نذاشتین . و یک عذر خواهی از دوستانی که برام نظر گذاشتن و من نتوسنتم جواب بدم و یا بهشون سر بزنم .

پی نوشت بی ربط : گاهی خیلی دوست دارم بنویسم اما نمی تونم‌ ! این داستانم همین جوری نوشتم "باران شدیدی می بارید" و ادامه اش خود به خود آمد !

/ 25 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرامش

ای کاش امتداد لحظه ها تکرار همیشه با تو بودن بود.[گل] سلام دوست نازنین[قلب]

بهناز

خب تا بوده همین بوده، زور بیشتر ... دیگه چه خبر؟ از ابتدای ورود من تا کنون فقط یک بار به بلاگمون اومدیا!!!

وهم!!

:دی می دونم خوب کردی منبع نزدی... :دی نترس کاری ندارم باهات تو بیا... :دی آره... اولین نفر تو بودی... بعدیش همونی که احتمالاً میدونی...(حدس بزن کی! اینجا نگی ها!!!) اما منم به این بچه ها علاقه مند شدم... از وقتی فیلمنامه ی تو رو خوندم و اونی که می دونی برام از وضع زندگیشون تعریف کرد... درضمن اون "پی نوشت بی ربط"ی که نوشتی اصلاً بی ربط نیست! نوشتت خیلی تأثیرگذاره... خیلی... تو واقعاً تازه کشف شدی! یه قاره ی جدیدی از استعداد نویسندگی هستی اصلاً! :دی کی کشفت کرده؟ خیلی ازش خوشم اومد :X

فاطمه

دوست عزيز سلام- اگه مايل به تبادل لينک هستي لطفا منو با عنوان جديدترين مدل لباس 2010 لينک کن و بعد اطلاع بده تا منم سريعا وب شما رو لينک کنم . رنک وبلاگم دو هست با تشکر

رویا

سلام[ابرو]. هنوز آپ نکردی؟![منتظر]

وهم!!

چرا آپ نکردی؟ تنبل خانم؟! [نیشخند] بیا آپ کن ملتو علاف خودت کردی![قهر] زشته! شرم کن! حیا کن! [خنده] ببین من اومدم دیدم آپ نیستی ضد حال خوردم![خنثی] خیلی از نوشته هات خوشم اومده [قلب]

مامان ستایش

چقدر قشنگ و دلنشین مینویسین...خیلی دلم به حال اون پسرک سوخت[دلشکسته]

سینما-امروز

چه مطلب گرم و پراحساسی بود. سپاس گذار شما که آمدید و آن کامنتهای زیبا را گذاشتید.