حکایت من و ما ...

تا الان فقط 5 تا بهار رو دیدم . اسمم علی کوچولوئه . یعنی بهم می گن کوچولو اما نمی دونم چرا ! همیشه باید سرم رو بلند کنم تا ببینمشون . دوست دارم بدونم چرا خودشون رو کوچولو صدا نمی کنن ؟! بگذریم ... الان به تنها چیزی که فکر می کنم اینه که چطور می تونم از اون درخت بلند بلنده برم بالا . خیلی دوست دارم عین اون گنجیشکه باشم . خیلی کیف داره ها ! تصور کن ! به زور می رم بالا اون درخته . گنجیشکه می پره . منم اداش رو درمی یارم اما ...

جفت دستام شکست ! مامانم کلی دعوام کرد . بابام هی می گفت عیب نداره بچه اس . نمی فهمه . من رو می گه ؟ من بچه ام ؟! مگه خودشون چه فرقی با من دارن که دیگه بچه نیستن ؟ ولی نه فکر کنم بدونم ! اونا حرفایی رو می زنن و می خندن که وقتی من تکرار می کنم تا عین اونا بخندم دعوام می کنن و بهم می گن : "کی این رو بهت یاد داده ؟ دیگه نگی ها ! زشته " . اونا بهم می گن دروغ گفتن کاره بدیه ، اما وقتی دیشب به عمه گفتم  که مامانم چی گفته بود همه بهم چشم غره رفتن . اونا کارهایی رو که زورشون میاد خودشون انجام بدن رو به من می گن و وقتی من نمی کنم بهم می گن آدم باید به حرف بزرگترش گوش بده اما خودشون این طور نیستن ! ظهرا خودشون می خوان بخوابن ها به زور منم می خوابونن ! اونا می گن واقعیت ، من می گم رویا ، آرزو ... من دوست دارم ستاره ها رو بچینم . دوست دارم خدا رو ببینم .یک چیزی بگم به کسی تو نگو اما باور کن یک بار دیدمش . خودش گفت من خدام . واسه همین دوست دارم دوباره ببینمش ! چون با همه فرق داشت ، مثل مامان بابا الکی قول نمی داد تا آدم رو خر کنه . من دوست دارم اون باریکه آب رو که مثل نخ می مونه بگیرم وبکشم . من دوست دارم ... ولی وقتی به همه می گم که چی دوست دارم بهم می خندن . مگه خنده داره ؟!

آخ ... اگه منم بزرگ بودم ...

 × 25 سال بعد ×

30 تا بهار از عمرم گذشته . بهم می گن علی آقا . یک پسر 5 ساله دارم . نیم وجبه ها . باید تا زانو خم شم تا ببینمش اما یک جونوریه ! اصلا به حرف گوش نمی ده . هرچی بهش می گم بکن می گه نه . والا مام بچه بودیم . هرچی بهمون می گفتن می گفتیم چشم ! بعضی وقت ها یک حرف هایی می زنه تو جمع آدم آب می شه ! نمی دونم از کجا یاد گرفته . یا هرچی ما تو خونه می گیم واسه بقیه تعریف می کنه . دیروز آبروم رو جلو مامانم برد . مامانم خندید و گفت : "حرف راست رو باید از بچه شنفت " می گفت الحق که پسره خودته . اما من یاد ندارم که این جوری بوده باشم ! خیلی شیطونه . نمی ذاره ما ظهرها یک چرت بزنیم ! خواب نداره ! دیروز از دیوار همسایه رفته بود بالا . افتاد زمین پاش شکست . کلی دعواش کردم . مادرم بهم می گفت عیب نداره بچه اس نمی فهمه . بهم گفت خودت رو یادت رفته از درخت سیب افتادی پایین جفت دستات شکست ؟ اما من یادم نیست . فکر کنم الکی می گفت تا من رو آروم کنه .آخه اون درخت سیبه پیر اونقدرام بلند نیست که اگه آدم از روش بیافته جفت دستاش بشکنه و مهم تر اینکه من اینقدر کله خراب نبودم !  بگذریم ... از پسرم پرسیدم بالا دیواره همسایه چی کار می کردی ؟ گفت می خواستم پرواز کنم ! کلی خندیدم ! عجب دنیایی دارن این بچه ها ! خیلی دوست دارم بدونم دیگه به چی فکر می کنه ! فارغ از همه چیزن . بی خیاله بی خیال !

آخ ... اگه منم بچه بودم ...

۵شنبه - ٧ خرداد ١٣٨٨

/ 9 نظر / 25 بازدید
ابن یمین

سلام. هنوز انقدرها از بهارهای عمرم نگذشته-البته نسبت به کل عمرم شاید زیادم بوده ، چه که شاید بهتر این می بود خیلی وقت قبل رخت بر می بستیم-اما به دلیل حافظه فوق العاده قوی خیلی چیزها فراموشم شده!دوست دارم یادم بیاد چطور فکر می کردم!یادم هست چه فکر هایی می کردم ، اما یادم نیست چرا اونطور فکر می کردم!!هرچند خیلی سعی کردم از کودکیم جدا نشم و هر کس من رو یکم بشناسه اینو خوب می دونه! ولی خیلی تو رفتار بچه ها دقت می کنم تا طرز فکر کردنشون رو بفهمم.تو این راهم خیلی موفق بودم.از خیلیا بیشتر.شاهد اینکه بچه ها همیشه از سر و کولم بالا می رن و معمولا به حرفم گوش می دن!! چون می دونم چطور باید باهاشون برخورد کنم!! کلی از خودم تعریف کردم و در این وضعیت باد به غبغب انداختم و همچین دارم می نویسم که انگار........[خنده] فقط می خواستم بگم چقدر اینکه از کودکی دور نمونم برام مهمه و شما انقدر این مسئله رو قشنگ نوشتین که ترسیدم منم یه وقت اینطوری بشم[اوه]

ابن یمین

البته " انسان " از نسیان میاد و چقدر این فراموشی بعضی وقتا خوبه. و البته بعضی وقتا چقدر بد. بچه ها مثل طوطی میمونن!! هیچ تعجب نمی کنم وقتی آبروی بعضی پدر و مادرا سره همین قضیه میره!! چقدر تربیت مهمه و ما چقدر ازش غافل شدیم!

ابن یمین

خیلی خیلی قشنگ نوشتین[لبخند][گل] راستی دیگه کتاب معرفی نمی کنین؟ از فیلمنامتون چه خبر؟ [گل]

برادران goli

انگار تمام لحظه ها بامن بوده ای لحظه هایی که تمام ثانیه هایش را از بر کرده ام حضور دستهایت را بر گیسوان آشفته ام و تنت را که گرمی میداد تن عصیان کرده ام را انگار تمام عمر مرا در آغوش داشته ای هنوز حضور لبانت را بر گونه هایم احساس میکنم که شرمگینانه هنوز گلگون مانده اند و کلامت را که زمزمه کردی در گوشم و عشق را که در قلبم به امانت گذاشتی کاش هنوز بودی ثانیه ها بی تو چه کند میگذرند بازگرد باغچه هنوز سرگردان است و من ............... میخواهمت هنوز و میشمارم روزهای بی تو بودن را آنقدر تعداد این روزها زیادند که از نفسهای بریده من نیز افزون تر شده اند من و کبوتر پرشکسته دلم هنوز کنار پنجره به انتظار پروازیم اما باران آمد و گفت که تو با دریا رفته ای اما میخواهمت هنوز............ از دستهاي گرم تو كودكان توأمان آغوش خويش سخنها مي توان گفت غم نان اگر بگذارد * * * نغمه در نغمه در افكنده اي مسيح مادر اي خورشيد از مهرباني بي دريغ جانت با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد غم نان اگر بگذارد * * * رنگها در رنگها دويده از رنگين كم

فاطمه.ک.آ

سلام دوست خوبم!خودت خوبی؟[فرشته] این علی کوچولو هم بدجوری کم حافظه استا! می بینم که شدیدامشغول نوشتنی!موفق باشی بدجور!!!!!!![ماچ]

بنده خدا

سلام دوست عزیزم.[گل] خوبید.امیدوارم عالی باشید.انشاءالله. همیشه از خوندن وبلاگتون لذت میبرم. ...کسی اینجاست؟[گل] هلا؟من با شمایم ،میپرسم کسی اینجاست؟ کسی اینجا پیام اورد؟ نگاهی یا که لبخندی؟ فشار گرم دست دوست مانندی؟ اخوان.

ریحون

روبروی من پرنده ایست که بالهایش را در تمرین پرواز گم کرده است, و درختی که در انتظار جامه ی بهار سالهاست که عریان است, و جوجه ای که نمی داند دانه,یعنی چه؟! می خواهم آنچنان بدوم که دنیا را از کوچکی خود شرمنده کنم, وقتی که سرمای درون کولاک می کند, چه جای آمدن زمستان است؟ می خواهم با سرما به گفتگو بنشینم و برف را از آمدن منصرف کنم اما, به باران چیزی نخواهم گفت می ترسم, که باران را به گریه بیندازم! [ساکت]!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آرامش

اگه آفتاب ميسوزونه بي خيال آخه تو سايه بوني اگه آدم ها وفا ندارند بي خيال آخه تو مهربوني اگه من واست ميميرم بي خيال ، آخه تو لايق تر از اوني که ميدوني . . . [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ابوذر کاظمیان سورکی

آنانکه زندگی رابستری از گل سرخ می دانند همیشه از خارهایش شکایت می کنندغافل از اینکه هرخار پله ای است برای در آغوش کشیدن گل سرخ[گل]