برای "او" که مهربان بود .

 

http://kanoonparvaresh.com/new/img_news/970.jpg

" سوم دبستان بودم . مادر بزرگم معتقد بود و چادری . از آن آدم های با خدا که ریاکار نبود . که سرشان به کار خودشان بود و حساب یکی دوتای بقیه را نمی کرد . که نمازش هیچ وقت قضا نمی شد و از آنها که حتی بی سحری هم که شده یک ماه قبل از ماه رمضان می رفت پیشواز و یک روزه حتی به خدا بدهکار نبود ... ساکت بود و مظلوم و همیشه خنده به لب داشت . مهربان ... از آنها که نگاهش "حرف ها" برای گفتن داشت .

گاهی می آمد مدرسه دنبالم . با همان چادر مشکی اش که از مکه آورده بود . همیشه یک پفک لی لی پوت با دو تا تافی موزی و آلبالویی همراهش داشت . هر وقت من را می دید آنها را می داد دستم ، با همان لبخند همیشگی ، با همان نگاه مهربان و پر از حرفش . یکی از بچه ها مادربزرگ جوانی داشت . از آنها که آن موقع ها مانتوهای اپل دار می پوشیدند و فوکل می گذاشتند و بوی خوب عطر های خارجی می دادند ، از آنها که از مد روز حرف می زدند و از سفرهای خارجه شان تعریف می کردند . هی پز اش را می داد ، خب من هم نگاه به مادربزرگ خودم که می کردم خجالت می کشیدم . هروقت می آمد دنبالم یا عقب ترش راه می رفتم و یا جلوترش و جلوی دوستانم با او حرف نمی زدم ، انگاری که اصلا نیست . بچه بودم خب . نمی فهمیدم ... عقل ام به چشمانم بود و مادربزرگم هم هیچ گاه از من نپرسید و اعتراضی هم نکرد ، شاید چون فهمیده بود ...

گاهی دلم برایش خیلی تنگ می شود . برای همان چادر مشکی اش که همیشه پایین اش خاکی بود . برای نفس نفس زدن هایش ، برای آن قد کوتاه و صورت کوچک و معصومش . برای آن خنده ها ، آن نگاه ها ... برای آن تافی ها و پفک های لی لی پوت اش . برای اینکه فقط و فقط یکبار دیگر بیاید دم مدرسه دنبالم تا دستانش را بگیرم و تا ابد رها نکنم ...... "

- بخشی از داستان کوتاه ام –

جمعه - 17 دی 1389

پس نوشت 1 : دلم برای مامان بزرگم عجیب تنگ شده ! :(

پس نوشت 2 : مسابقه 100 بانوی برتر وبلاگ نویس ئه . امسال می خوام به طور جدی در مسابقه شرکت کنم ! اگه کافه خاطره رو تو این دو سال خوب دیدید که رای بدید اگه نه هم که هیچی ! ممنون :)

/ 32 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسلوموشن

http://shahrokhi.akkasee.com/7538#comments

معلمي از جنس پاييز

آن سو ... ریسمانی تو را می کشد , که به پایت بسته شده , این سو ... ریسمانی , که به قلبت..... پایت اگر جدا شود , زنده خواهی ماند , قلبت اما..... خودت می دانی.... دکتر افشین یدالهی [لبخند] سلام دوست بزرگوارم شبت بخير[لبخند]

آبی

ما همه تو بچگي از اين بچگي ها زياد كرديم! لامصب هيچوقت هم از ذهن خارج نميشه! يه جورايي انگار تا ابد قرار اين بچگي هاي بد فراموشمون نشه!

معلمي از جنس پاييز

عطر ِ دستای تو عطر ِ گونه ی سیب گـُلاب! انقراض ِ عطشی! درست مثِ جرعه ی آب! وا کن این دریچه های پر غبار ِ بسته ر ُ، مثل ِ مهتاب رو سر ِ شب های تنهایی بتاب! اگه جای چشم ِ تو تو قصه مون خالی بشه، توی باغچه ی دلم دوباره خشکسالی بشه، زنبقا اهلی میشن، تو بند ِ گـُـلدون ِ سفال! خاطره ها می میرن تو آرزوهای محال! عطرِ دستای تو عطر ِ گونه ی سیب ِ گــُلاب! انقراض ِ عطشی! درست مثِ جرعه ی آب! وکن این دریچه های پُر غبار ِ بسته رُ، مثل ِ مهتاب رو سر ِ شب های تنهایی بتاب!● يغما گلرويي[لبخند]

سایه سپید

فدای تو مهربونم بشم منننننننننن....روزای اول که گل کاشتی با امتیازت...کم آوردم جلوت با اونهمه خواننده :دی کاشکی امتیاز عالی ای بیاری کتی......اونوقت اگه بشه بیام و ببینمت...البته مطمئن نیستم امسال من یکی امتیازی بیارم :) اما مهم دوستایی هست که پیدا کردم...واقعا برام ارزش داره حضورشون....واقعا باارزشه... داستان کوتاهت عالی بود....عجیب احساس نزدیکی کردم بهش...دلم برای هر دو مادربزرگم تنگ شد....

سحر

[ناراحت][ناراحت]

ریحون

[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] دلم تنگ است .....

سحر

دلم تنگید[ناراحت]

آرامش

دوست من اين دوستي براي من همانند گنج است و بهترين شادي ها را به من هديه ميدهد سپندارمذگان روز عشاق ایرانی خجسته باد...[گل]