رفته بودم سر حوض ...

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب،

آب در حوض نبود

ماهیان می گفتند:

"هیچ تقصیر درختان نیست"

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او،پشت چین های تغافل می زد،

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

                    و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

                     من به سر وقت خدا می رفتم.

سهراب سپهری

/ 4 نظر / 20 بازدید
برف نو

من زیاد از شعر سپهری سر در نمیارم ولی این یکی قشنگ بود. ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده

هستی

هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ که یه قفل بزرگ روش بود رسیدی ، نترس و ناامید نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش یه دیوار می گذاشتن[تایید] موفق باشي دوست عزيز

نیما

شعرهای سهراب با همه ی شعرها حتی تو سبک خودش متفاوت. انگار روح آدمو قلقلک میده.انگار اونی که میخونی رو می بینی.