یک روزایی ... !

یک روزایی بود ک من بچه بودم . اون روزا ک هنوز دوربین دیجیتالی نداشتم و اصلا از عکاسی دو زار بارم نبود ، می خوابیدم روی زمین و به یک شی نزدیک خیره می شدم . بعد اول با چشمم به اون شی نزدیکه اصطلاحا فوکوس می دادم و پشت سری ها همه تار می شدن و بعد به پشت سری ها با چشمم فوکوس می دادم و شی جلویی تار می شد و هی این حرکت رو با خودم تکرار می کردم و سعی داشتم کشف کنم ک رازش چیه و همیشه با خودم می گفتم یعنی می شه یک روز یک چیزی کشف بشه ک این حرکت رو ثبت بکنه ؟!

یک روزایی بود ک من بچه بودم . تو عالم خودم با خدا قهر می کردم . حالا بماند ک گاهی نفرینش هم می کردم و بعد یک دفعه عذاب ب جونم می افتاد ک ای وای الان سوسک می شم و سریع ب یک بهانه ای سر صحبت رو باز می کردم باهاش و شروع می کردم الکی از یک چیز دیگه گفتن ب خیال اینکه خدا هم اسغفرلله ... بگذریم ! آره کلا می خواستم بگم ک اون روزا خدا یکی یک دونه ترین رفیق روزهای تنهاییم بود . همون روزا بود ک وقتی با همه عالم و آدم قهر می کردم - ک همه عالم و آدم اون موقع داداش مزدور و مامانم بودن - می رفتم زیر میز کوچک ناهار خوریمون قائم می شدم و با خدا می گفتم ک خدا تو شاهد باش قهر قهر تا قیامت و امن ترین جای دنیا رو هم همون زیر میز می دونستم !

آره یک روزایی بود ک من بچه بودم . خیال پرداز . بی آرزو ترین کودک زمین شاید ، ک خواسته هاش اونقدر زیاد نبودن ک نشه برآورده شون کرد ! اونقدر شاد ک فکر می کردم توی آسمون ب سیم چراغ برق توپ وصله ! اونقدر ک فکر می کردم دنیا همیشه همین قدری ، قد چهارتا پسر و دختر همسایه و معلم بدجنس کلاس دوم مون می مونه !

هی آره ... اما گذشتن اون روزا !

حالا یک روزایی هست ک دیگه من بچه نیستم . این روزا یک دوربین دیجیتالی دارم ک باهاش رو آدمای نزدیک زندگیم فوکوس می دم و آدمای دور زندگیم رو مات می کنم ! این روزا دیگه خدا سایه اش سنگین شده . نیست ! یا هست و من دیگه ندارمش ، این روزا دیگه اونقدر دنیام بزرگ و بی در و پیکر شده ک فکر می کنم گاهی حتی کوه به کوه می تونه برسه ولی آدم ب آدم نه ! این روزا دیگه خیال پردازی نمی کنم . پر از آرزوهای تباه ام . این روزا دیگه جای امنی واسه تنهایی هام پیدا نمی کنم . زیر میز جا نمی شم . کفر می گم توبه نمی کنم . این روزا اونقدر عوض شدم ک فکر می کنم من هیچ وقت بچه نبودم ! ک همه اون روزا یک خیال خوش بوده و بس ... !

چهارشنبه - 11 آبان 1390

پس نوشت : خودم هم نفهمیدم موضوع این نوشته ام چی بود ! خواستم یک چیزی گفته باشم دور همی مثلا ! این سر درگمی را بگذارید ب حساب این 8 ماه و اندی ک نبودم . آنقدر ذوق دوباره تاریخ زدن پای نوشته هایم داشتم ک یادم رفت اصلا چ می خواستم بگویم !

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

سلام خوشحالم یه وبنویس اهل کتاب دیگه پیدا کردم .منم نقدهایی از کتابو فیلم در وب قبلیم (ب ه شت)و این یکی دارم [لبخند]

سارا امیدوار

حوالی دل من همیشه بارانی ست و در پس این تن همیشه زندانی ست بلا و درد و فغان ز چهره ام پیداست تمام گریه و زاریم همیشه پنهانیست!! چه پوز خندی، چه خنده های ملیحی چه دانی اندرین دل من همیشه جنجالیست! برای باور تو می کنم بازی چه نقش های پلیدی همیشه تکراریست!!! *قاصدک*

papary

باز خوبه تو به آدمای نزدیکت فوکوس میدی و دورهارو تار میکنی... مال من که همش فلو شده

رویا عبدی

سلام دوست قدیمی[لبخند] بگم بی معرفت؟!!![بازنده][ناراحت] نمیگم!![چشمک] دوست دارم با معرفت.[قلب] همین که برگشتی ، یه دنیا خوشحالم کرد.[بغل] بمون.[ماچ][گل]

مسیحا

سلام دوست عزیز ببخشید یه مدتی نبودم سعی میکنم برگردم و تمام نوشته هاتو کامل بخونم اول خواستم بگم به یاد همه دوستانم هستم

فانوس در یایی

سلام جانا سخن از دل ما می گویی داشتم تو آرشیو نظرات وبم می چرخیدم که روی اسمت کلیک کردم و چقدر خوشحال شدم که دوباره شروع به نوشتن کردی

xatoun

الان مطمئنی بزرگ شدی؟ :)

بهروز(مخاطب خاموش)

یادش ب خیر...بچه تر ک بودم، چه آرزو هایی داشتم....انقدر ساده بودن که خجالت می کشم بگم...یادش ب خیر..هر چند کودکیم کمی تلخ بو...ولی باز.... حتی اگه بخوام هم نمی تونم مثل اون موقع ها خیال پردازی کنم... مرسی...نوشته ی قشنگی بود...حال و هوامو عوض کرد.

يك زن ذليل

من همیشه دلم برای دوستای خوبم تنگ میشه و به یادشون هستم حتی اگه اونا ذره ای هم به یاد من نباشن... خوشحالم دوباره برگشتی

hassan

یک روزایی........! چه ساده و خوب نوشتی. آره یادش بخیر چقدر زود بزرگ شدیم. کاش زندگی هم از این کلید ها >> داشت.