عبور از تاریکی

» عبور از تاریکی :

سخته . حس خوبی نیست . باید با کسی که ندیدمش اما عجیب می شناسمش خداحافظی کنم . همه چیز گیجه و مبهم . اطراف تیره و تار به نظر میاد . تو راهرو چراغ های سقف رو می شمرم . همه چیز انگار رو دوره کنده . بوی تند الکل . چهره های نگران و آخرین چیزی که می شنوم صدای گریه بچه ای که تازه به دنیا اومده ... سلام .

چقدر یک لحظه دلم گرفت ... اما دیگه هیچی یادم نیست .

***

یک هفته می شه . – هفت - عددی که قرار بود مقدس باشه اما برای من از 13 هم نحس تر بود . هفت روزی که هر ثانیه اش دقیقه ای بود و هر دقیقه اش ساعتی و هر روزش بر من سالی گذشت . یک هفته ای که با همه قهرم و سر جنگ دارم . با خودم با خدا . هفت روزی که روزه سکوت گرفتم . که دیگه داد نمی زنم . فقط نگاه می شم . نگاه می شم تو صورت اطرافیان . نگاه می شم تو صورت مادرا . بچه ها و نگاه می شم تو آینه . به صورت خودم . خودمی که قرار بود ، قرار بود ... و باز این بغض لعنتی و باز صدای گریه اون بچه تو اخرین لحظه ...

مثل روزهای قبل عین مرده متحرک ، تن زخمی ام رو روی این آسفالت داغ می کشم . دلم می خواد از خودم فرار کنم . قلبم داره از جا کنده می شه . صداش داره گوشم رو کر می کنه و ضربه هاش حالم رو بهم می زنه . چشمام دو دو می زنه . تو اوج گرما سردمه . بازم نفهمیدم چی شد که سر از مترو در آوردم . پله ها رو یکی یکی پایین می رم . دارم گود می رم انگاری . دارم غرق می شم انگاری . تنه ام به تنه ی هر کی می خوره و یادم می افته که هنوز زنده ام از خودم بدم میاد . من رو دیگه به زنده بودن و زندگی کردن چی کار ؟ من رو به نفس کشیدن چی کار ؟ پله ها انگاری تمومی ندارن . مستقیم به سمت تاریکی . بی انتها شاید . به سمت ته جهنم ان شاید . یا نه شاید به ته بهشت و گریز از این جهنمی که برای خودم ساختم ...

خدا ؟ خدایا ؟ چرا همیشه سخت ترین آزمون هات رو برای من کنار می ذاری ؟ این آزمایشی الهی بود یا عذابی الهی ؟ با چی خودم رو راضی کنم ؟ به چی خودم رو دل خوش کنم ؟ خدا ؟ هستی ؟ می شنوی ؟ گاهی شک می کنم . دلخور نشو . ما  آدما عقلمون به چشممونه . وقتی نمی بینمت . وقتی گریه هام و سوالام بی جواب می مون با خودم فکر می کنم شاید نیستی . یا هستی و حواست نیست . خدا هست ؟ اگه هست چرا ؟ خدایا ای کاش می تونستم ببینمت . ای کاش می تونستم سرم رو بذارم روی پات و گریه کنم . توام نازم می کردی و دلداریم می دادی . باهام حرف می زدی . آرومم می کردی . راضیم می کردی . می گفتی از اون حکمت و رحمتی که هیچ وقت ازش سر در نیاوردم . می گفتی از اون در بازی که می خوای به جای بستن این در بهم نشون بدی . و بعد دست می کردی تو موهام . عین یک بابای مهربون . مگه من مخلوق تو نیستم ؟ مگه تو من رو نیافریدی ؟ پس چرا من رو از دیدنت محروم کردی ؟

تو سالن به سمت گیشه که می رم احساس می کنم همه مردم می خوان بهم حمله کنن و من رو از هم بدرن ... احساس می کنم نگاهاشون تنم رو می سوزونه . یک بلیط می گیرم . یک بلیط یک طرفه به ناکجا . بی برگشت . تلو تلو خوران ، تو همون حال و هوا باز هم لابه لای جمعیت از پله ها پایین می رم و میرم به سمت سکو . گم می شم تو این جمعیت . گم شدم تو خودم حتی . مترو میاد و جمعیتی با عجله به سمت اش می دوئن و همدیگه رو هل می دن . با خودم فکر می کنم چقدر خوبه که این آدما هر کدوم کاری دارن که براشون مهمه و براش عجله دارن . یک هدفی دارن . یک آینده ای دارن . یک امیدی ... امید . امید . امید . اسم قشنگیه ، نه ؟ مثلا الان اگه اسم بچهی نداشتم امید بود . امید جان . مامان . پسرم ... ای وای ... اما کدوم امید ؟ امیدی که به نا امیدی بدل شد ؟

یواش یواش می رم و جایی وامی ایستم که می دونم جای توقف و باز شدن آخرین واگنه . آخرین واگن هیچ وقت مشتریه زیادی نداره . مثل آخرین نیمکت تو مدرسه ها . که همیشه جای قد بلندا و شر های مدرسه اس . همیشه همون واگنی پر می شه که نزدیکتره . می رم و می شینم گوشه دیوار. با اینکه صندلی خالی زیاده . اما دوست دارم رو زمین بشینم . به یاد اون روزا که همه چیز خوب بود . روزای دانشجویی . که با بچه ها می اومدیم و سوار مترو می شدیم و اگه جا نبود ردیف رو زمین می شستیم . می گفتیم و می خندیدیم . به هیچی . به هوا ، به اون خانومه ، به اون آقاهه ، به ترک در و دیوار و به رنگ صندلی ها . فرقی نداشت . فقط خنده بود . شوخی بود . غم بود اما نه انقدر . هنوز زندگی فیتیله پیچمون نکرده بود . هنوز مریم باباش نمرده بود . هنوز سارا نرفته بود . هنوز یلدا شوهر معتاد نکرده بود و من هم هنوز ...

بهش می گن تقدیر . تقدیر ماها هم انگار این بود . تلخی ، غم ، دوری ، جدایی . آخر اون همه خنده ، آخر اون همه رویا و آرزو شد این روزها . روزهایی که فقط شب می شن . به امید هیچی . به امید یک روز بهتری که هیچ وقت نمیاد و ما آدم هایی امروزی که با یاد دیروز و خاطراتش امروز رو فردا می کنیم و هر روز هم بیشتر در گذشته هامون غرق می شیم . چرا که این طوری دردش کمتره ...

لبه واگن ، هر آدمی که سوارش می شه عین لبه کشتی تو آب تکون تکون می خوره . هر کسی که میاد تو یک نگاهی به من و یک نگاهی به صندلی خالی می ندازه و می ره می شینه . پیش خودش چی فکر می کنه خدا می دونه . اما می دونم که رد درد رو از نگام می خونه . آخرین نفری که میاد تو یک دختر بچه سیا سوخته با لباسی مندرسه ، با یک کوله رو دوشش . در مترو بسته می شه . احتمالا دست فروشه . اما از ترس مامورین چیزاشو تو کیفش گذاشته . مترو که حرکت می کنه سرم گیج می ره . اه این سرگیجه لعنتی . صدای اون بچه ، که الان هفت روزشه ، صدای گریه اون و صدای خنده خانواده اش و بر عکس صدای گریه خانواده من و بچه ای که ... تاریکی . سرم رو تو دستام می گیرم و خم می شم . چند بار محکم پلک می زنم و احساس می کنم که دیگه دنیا دور سرم نمی چرخه و بهترم . همون طور خمیده ، سرم رو کج می کنم و چشمام رو باز می کنم و نگاه می کنم . حدسم درست بود . دخترک دست فروش بود . کیک از تو کیفش در آورده بود و می فروخت . چندتا گلسر هم دستش بود . از این بچه گونه ها . هیچ کس نگاهش نمی کرد حتی . تلو خوران اومد سمت من . دلم نیومد نگاهش رو رد کنم . دستش رو رد کنم . دست کردم تو جیبم هر چقدری بود دادم بهش و یک دونه از اون گلسر ها برداشتم ازش . همون موقع زدم به موهام و پرسیدم خوبه ؟ خندید و گفت آره . خنده اش ولی می دونم از ته دل نبود . این بچه هم غم داشت . درد داشت . بچه ای که با این سن میاد دست فروشی که خوشحال نمی تونه باشه . فکر داره . خیال داره . فکر اجازه خونه شاید . مادر مریض شاید . نون شب شاید . خرج مدرسه شاید . یا هزار و یک چیز دیگه . بعضی وقتا این بچه ها رو که می بینم خوشحال می شم که یک چنین اتفاقی افتاد و من باعث بدبختی و به دنیا اومدن یکی دیگه نشدم ... تو همین فکرا بودم . همین حرفای مبهم با خودم و خدا که نمی دونم چی شد دیگه اون بچه رو ندیدم . اون آدما رو ندیدم حتی . شاید پیاده شده بودن . چند ایستگاه قبل ... کی وقت پیاده شدنه من می رسه نمی دونم ، کی وقت پیاده شدنم از قطار دنیا می رسه ...

به اطراف خیره می شم . راست راستی انگار این واگن هم جدای واگن های دیگه اس . سقف اش رو مشکی کردن . چند تا این چراغ های سقف اش خاموش شدن نور هم توش کمه . هوای مترو هم که همیشه خفه اس . اما این واگن ام انگار تو تنهایی آدما شریک می شد . همدردی می کرد . اوضاع رو برای سقوط فراهم می کرد ! مترو تو دل تاریکی با سرعت پیش می ره و با خودم فکر می کنم چقدر خوبه اگه هیچ وقت نایسته و تا ابد همین طوری ادامه بده . اما طولی نمی کشه که این آرزوم هم مثل آرزهای دیگه ام تباه می شه . چون دیگه آخر خطه و بیشتر از این جایی برای رفتن نیست . دور تز از این . و منم به اجبار باید پیاده شم ...

باز هم شلوغی باز هم غوغا . باز هم همهمه . باز هم هوای کم و تنه زدن های بی وقفه . پله برقی خیلی شلوغه . ترجیح می دم با پله برم . می رم . و باز هم چقدر طولانی . وسطاشه که نفس کم میارم . دستم رو می گیرم به میله و می شینم . یک نفس دو نفس سه نفس . اه چرا وا نمی ایستی پس ؟ چرا هی دم می شی و باز دم ؟ آه ... بلند می شم و به راهم ادامه می دم . نمی دونم تو کدوم ایستگاهم حتی . نمی دونم الان از کجا سر در میارم . فقط در حرکتم . به سمت نور . به سمت هوا . به سمت بیرون . ای کاش یکی بود که من رو همین طوری از خودم هم رها می کرد . دیگه پاهام توان کشیدن این تن رو نداشتن که بالاخره به خروجی رسیدم . ایستگاه وسط اتوبان بود . ماشین . اتوبوس . کدوم رو سوار شم ؟ مهم نیست . کجا برم ؟ باز هم مهم نیست . چرا که دیگه قلبی برام نمی تپه . نگاهی منتظرم نیست . دلی چشم به راهم نیست . پس می رم و همین طوری سوار یکی از این تاکسی زرد ها می شم . از این پیکان قدیمی ها . خاطرات کودکی می دون تو ذهنم . روزای گرم تابستون . با مامان می رفتیم تجریش . امام زاده صالح . نصف راه با مینی بوس نصف راه با تاکسی . من مینی بوس رو دوست داشتم . بزرگتر بود . صندلی هاش زیاد بود . همیشه واسه منم جا بود . وقتی سوارش می شدم احساس بزرگی می کردم . اما تاکسی نه . باید رو پای مامان می شستم تو اون گرما . کولر مولر هم که نبود . همیشه صندلی راننده تاکسی ها فرق داشت با مال ما . همیشه یک عروسک و قرآن به آینده آویزون بود . همیشه عکس بچه شون کنار فرمونشون بود . همیشه پول خرد ها رو می ریختن تو یک لیوان جلوی دنده و اسکناس ها رو می ذاشتن زیر اون پارچه خز داره که جلوی فرمون بود که دوستش داشتم و هر وقت می خواستم باهاش بازی کنم مامانم می گفت نه ! کثیفه !

تو همین فکرا بودم . نفهمیدم کی راه افتادیم . جدیدا خیلی چیزا رو نمی فهمم . حواسم نیست . توی پیچ بودیم . بغل دستیم یک خانومه چاق چادری بود . حتما کلی دویده بود چون طفلک هنوز هم داشت نفس نفس می زد . راننده تاکسی داشت یک چیزایی می گفت . از اول تو جریان نبودم . اما فهمیدم که نظامی بوده و بازنشسته . بچه هاش همه سر و سامون گرفتن و دکتر مهندسن . جز یک دخترش . حالام اومده کار می کنه که دست جلو عروس و داماد بلند نکنه . شمرده و محکم حرف می زد . دلگیر بود . از اینکه یک عمر همه جلوش سلام نظامی می دادن و حالا شده این . که اگه یک بار تصادفی بپیچه جلو یکی هزار جور فحش ناموسه که می خوره . دلم براش سوخت . چقدر سخته . یک عمر اون طوری و حالا این طوری . که باید هر روز یک مسیر رو هی بره و برگرده . هر کس و ناکسی رو سوار کنه و هر حرفی رو بشنوه چرا که زندگی خرج داره . همش تکرار و تکرار ... یعنی این آدم از زندگیش هیچی نمی فهمه ...

مقصدش نمی دونم کجا بود اما نزدیک یک بریدگی که رسید پیچید . پیچ که پیچید همون خانوم چادری چاقه افتاد روم . بوی تند عرقش پیچید تو سرم . توان نداشتم بلندش کنم از روم تا پیچ تموم شه . حالت تهوع گرفتم . این پیچ هم که انگاری تمومی نداشت . دیگه طاقتم طاق شده بود . به راننده گفتم نگه داره . گفت وسطه اتوبانه و نمی شه . و گفتم که حالم بده و دیگه یادم نیست که چی گفتم تا بالاخره نگه داشت . پیاده شدم و فقط یادمه که داشت با عصبانیت چیزی پشت سرم می گفت . حق داشت . اشکال نداره . ببخشید . اما واقعا دیگه تحمل اون فضا برام سخت بود . چند بار نفس عمیق می کشم . می رم نزدیک یکی از این آب پاش ها که چمن رو آب می دن و دستام رو خیس می کنم و می زنم به صورتم . حالم بهتر می شه . می کشم کنار لبم و یادم می افته که چقدر تشنه امه . که چقدر گرسنه ام . آخرین وعده غذایی ام کی بود ؟ نمی دونم . مهم نیست . هنوز جون دارم . می رم و یک جای چمن که مستقیم نور آفتاب بهش می خوره دراز می کشم . نور انقدر زیاده چشمام رو می زنه و می بندمشون . هر یک مدت یکبار این آبه میاد و همراه با چمن ها من رو هم خیس می کنه . دارم فکر می کنم ماشین هایی که رد می شن با خودشون چی فکر می کنن ؟ چی می گن وقتی من رو می بینن که وسط چمن ها خوابیدم ؟ تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد . این چندمین باره به نظرم که زنگ می خوره . کیه ؟ بر می دارم . حرف می زنم ....................

خبرهای خوب . زندگی . فقط با یک تلفن . امید ... امید به فردا کم کم داره تو وجودم جون می گیره . چیزایی که شنیدنشون از ظرفیت من بیشتره ... چقدر زود خدا داره هولم می ده سمت زندگی دوباره . پس خدا بودی . هستی . می شنوی . مرسی ... مرسی ... که حواست هست . که دیدیم . آخ که چقدر خسته ام . چقدر خوابم میاد ... چشمام رو باز می کنم رو به خورشید . انگار خدا داره نگام می کنه . سرم داغ می شه . چشمک می زنم و یک قطره اشک میاد پایین ... سلام خدا . سلام . دست می کنم تو موهام . گلسر هنوز سر جاشه ... برای کودکم ... سلام .

دوشنبه و سه شنبه – 22 ، 23 شهریور 1389

/ 6 نظر / 40 بازدید
papary

داستانت رو دوست دارم. اون تیکه ای که با خدا حرف میزنه رو دو بار خوندم. واقعا گاهی به این فکر میکنم که خدا هست؟ پس چرا یه چیزایی رو جواب نمیده؟ و یه چیزایی رو زود جواب میده! نکنه اونموقع ها که جواب نمیده واقعا نیست! نمیدونم والا. با اینکه با خدا رابطم خوبه، اما یه موقع هایی خیلی لجمو در میاره

محمد (سلام بر زندگی)

رودها در جاری شدن وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند کوه ها با قله ها و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند وانسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق پس بار خدایا بر من رحم کن بر من که میدانم ناتوانم رحم کن باشد که خانه ای نداشته باشم باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم اما نباشد ، هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد [گل]

محمد (سلام بر زندگی)

راستي نخستين چيزي است كه انسان بايد به جستجوي آن بپردازد. ابزار شناخت راستي همان قدر ساده است كه سخت به نظر مي رسد.((گاندي)) [گل]

محمد (سلام بر زندگی)

سلام دوست خوبم شبت بخیر و شادی ممنونم از بابت داستان قشنگتون که برای خوندن دوستان گذاشتید بی نهایت زیبا و عالی بود هم از بعد فضاهای احساسی متناسب با هدف داستان که بخوبی رعایت شده بود و هم موضوع قشنگش و از همه بارزتر پایان خوشایند داستان که بما میگه در بدترین حالت هم که باشیم به این نتیجه میرسیم کمال مطلق و یار بی منت گذار ما خداست خداست خداست[لبخند]

سایه سپید

جالب بود مهربونم...اما آخرش رو حس کردم عجله ای تموم کردی....مبهم شروع شد...مبهم ادامه دادی و آشکارا تموم شد...کاشکی مبهم تموم می شد...به نظر من اونجوری دلپذیرتر بود...اینطور نیست مهربونم؟[ماچ]