... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

نمازخانه ... خانه ی نماز ... خانه ای برای یاد خدا ، برای گفتگو با خدا ... خانه ای که میزبانش خداست و مهمانش دلهای ما . خانه ی خدا ! نماز خانه ها ، خانه های کوچک خداوندی اند ...

داخل نمازخانه می شوم ... اذان می گویند ... نماز به جماعت برگزار می شود . عده ای به خط ایستاده اند و نماز به جا می آورند . دختری در حالی که خمیازه می کشد به سجده می رود ، دیگری از جماعت عقب مانده ...

گوشه ای می نشینم . به اطراف نگاه می کنم . عده ای چادر را جمع کرده و زیر سر گذاشته و به خواب رفته اند . دختری به دیوار تکیه داده و با تسبیحی که در دست دارد ذکر می گوید و همزمان با دوستش حرف می زند ...

یک نفر سرش را به ستون تکیه داده و دیگری با سرعت صورتش را بند می اندازد !! و یکی هم خم شده و بند کفشش را می بندد . و من همچنان خیره نگاه می کنم ...

نماز تمام شد . چادرها را تا می کنند و سر جایش می گذارند . دخترها دسته دسته می شوند . برخی درس خوانده و برخی دیگر نیز غیبت می کنند ... یکی غذایی در آورده و با ولع خاصی می خورد . دیگری یک بروشور لوازم آرایش در دست گرفته و در نمازخانه می گردد و تبلیغ می کند ، یکی با گوشی آهنگی گذاشته و بلند می کند ...

سرم را می چرخانم . در آن گوشه ، در آن کنج ، دختری نظرم را جلب می کند . خلوتش با خدا حس حسادتم را بر می انگیزد . آری ، او فارق از هیاهوی دنیای اطرافش با طمانینه خاصی نماز می خواند و من در دل به خلوت او با خدایش غبطه می خوردم ... فقط ان یک نفر بود که داشت درست یاد خدا می کرد ... نه آنها که با بی میلی و از سر رفع تکلیف نماز می خواندند ، نه آنها که اصلا نیامده بودند که نماز بخوانند و ... .

یاد جمله ای از دکتر می افتم ... " ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم خیره شوم ... "

در خانه های کوچک خداوندی همه کاری انجام می دهند الا ذکر خدا !

شنبه - ٢٣ آبان ١٣٨٨

» توجه ! : هموطنان عزیز ! به استاد آواز ایران برای جهانی شدن رای دهید ! اطلاعات بیشتر در اینجا !

بعد نوشت : درباره الی به شبکه خانگی اومد ! هورا