... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

باران شدیدی می بارید . پسرک سردش بود . دستان کوچکش یخ زده بودند . فال هایش خیس شده بودند . نگران بود . مدام برمی گشت و نگاهی به پشت سر می انداخت . دستم را که به طرف کیفم بردم . به سمت شیشه ام آمد . نگاهش به دستانم دوخته شده بود ؛ که شاید اندکی پول دربیاورم و در دستان کوچک و یخ زده اش بگذارم . بیشتر از آنکه انتظارش را می کشید با لبخندی به او می دهم . چشمان کو چک و سبزش برقی می زنند . از علت نگرانی و اضطرابش می پرسم . چراغ سبز می شود . چیزی می گوید . نمی فهمم . از آینه که به پشت سر که نگاه می کنم می بینم مردی به دنبالش می دود ...

***

چند روزیست که دیگر در آن چهارراه پسرک را نمی بینم . به دنبالش می گردم . خبری نیست ...

***

بعدها می فهمم که آن چهارراه محل کسب آن مرد بود که به دنبالش می دوید . که آنجا قلمرو پادشاهیش محسوب می شد و قوانینی داشت . که هر کس بی اجازه اش در آن مکان پولی در می آورد با کتک رانده می شد و درآمدش هم غصب می گشت ...

***

از وقتی پسرک رفته انگار چراغ ها دیرتر سبز می شوند . آن مرد را می بینم . به هر ماشینی که می رسد مدتی التماس می کند . گاهی پولی می گیرد و گاهی هم نه . به شیشه ماشین ام که نزدیک می شود در چشمانش خیره می شوم . فکر می کند می خواهم پولی به او بدهم . نمی داند که قبلا پول من را به زور از کس دیگری گرفته . یادم که می افتد دلم می خواهد چیزی به او بگویم . شیشه را پایین می دهم . اما چه ؟! شیشه را بالا می دهم . همچنان منتظر است . دیگر نمی خواهم به چشمانش نگاه کنم . با دست اشاره می کنم که برود . به نظرم چیزی می گوید . مهم نیست . او هم بدبخت است . به اندازه همه ما . در آینه نگاهش می کنم . در حالی که دور تر و دورتر می شود در دل با خود می گویم : " حلالت نباشد آن پولی که به زور از پسرک گرفتی ... "

***

هنوز هم فال پسرک را نگه داشته ام ...

 " ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام دل

                                       جان به غم هایش سپردم نیست آرام هنوز "

 اکنون سال هاست که دیگر از آن چهارراه رد نمی شوم ...

۵ شنبه - ١۴ آبان ١٣٨٨

پاورقی : ببخشید که مدتی نبودم و ممنون که تو این مدت تنهام نذاشتین . و یک عذر خواهی از دوستانی که برام نظر گذاشتن و من نتوسنتم جواب بدم و یا بهشون سر بزنم .

پی نوشت بی ربط : گاهی خیلی دوست دارم بنویسم اما نمی تونم‌ ! این داستانم همین جوری نوشتم "باران شدیدی می بارید" و ادامه اش خود به خود آمد !