... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

عادت می کنیم ... به زندگی کردن ، به زندگانی ... به با هم بودن ، به تنهایی ... به رفتن و نرسیدن ، به دوری ، به لحظه ی تلخ جدایی ... و ما آدم ها ، ما مخلوقات اشرف حتی به "عشق" هم عادت می کنیم ... اما یک چیز هیچ وقت عادت نشد ، هیچ وقت ... و اون نبودن تو بود ... نبودن تو ای ارحمن الراحمین ... خدایا تو این لحظه ها باش ، بمون ، مثل همیشه سبز ، مثل همیشه بخشنده ، بمون و کمکم کن ، مثل مخلوقاتت به نبودنم عادت نکن ، که من هرگز نکردم ... خدایا حالا که صدات می زنم اجابتم کن ...

چهارشنبه – 8 مهر 1388

خدایا ، بزرگی کن . هرچه بود حکمتی بود که من هرگز نفهمیدم اما اینبار بزرگی کن و کمکم کن . کمکم کن تا ثابت کنم من خیلی بیشتر از اینهام ... نگذار دوباره خرد شوم که در من تاب دوباره شکستن نیست ...

***

گویند بزرگی خدای هرکس به اندازه دلش است ... خدایا ، یعنی تو اینقدر کوچک بودی و من نمی دانستم ؟!

***

دلم گرفته ، حالم خوش نیست . به که بگویم غم هایم را ؟ آیا کسی هست دردهایم را شنوا باشد ؟ اما نه ... در "من" توان گفتن نیست ...

جمعه – 17 مهر 1388

خدایا گاهی نیاز دارم ببینمت . تا کی می خواهی مخفی بمانی ؟! فقط گاهی ...

***

بودن یا نبودن ؟ براستی "نبودن" بهتر از "بودن" نبود ؟ بارالهی ! امتحانی سختر از "بودن" نبود تا بدان حضرت انسان را بیازمایی ؟ بپذیر که تو نیز زور گفتی ...

***

وقتی جبر زمانه امید رسیدن به آرزوها را نیز از ما می گیرد ، خدایا دیگر به چه امیدی "زنده" باشیم و "زنده"گی کنیم ؟

***

و خدایی که برای من و تو "فقط" کلمه ایست ... خوب فکر کن ، خدا کیست ؟ نمی دانم ، نمی دانی ... شاید آنکس که در روزهای بد به سراغش می روی و در روزهای خوب فراموشش می کنی و یا شاید آنکس که با قسم دادن اش هر کار درست و نادرستی را انجام می دهی ... اما نه ! شاید هم خدای زمانه تویی و آنکس که خدا می پنداریمش هم در برابر تو ناتوان گشته ؛ تو بگو ، خدای من خدای تو نیز هست یا نه ؟ تو بگو ، کدامین یک ؟

***

خدایا شاید تصمیم گیری یرایت سخت شده . کدام یک را به غایت دل می رسانی ؟ مرا یا او را ؟ می دانم ... به راستی که انتخاب سخت است ... اما خدایا گناه من چه بود ؟ چه بود جز آرزویی که در سر می پروراندم ؟

دوشنبه – 20 مهر 1388