... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

سلام :

حدودا دو هفته پیش داستانی نوشتم که شاید بشه اسمش را داستان کوتاه گذاشت . طولانیه ، اگر حوصله ندارید ، نخوانید ! طرح این نوشته این طوری به ذهنم رسید که سرم رو از ماشین کردم بیرون و ... ! به همین سادگی . اولش هیچ طرح کلی نداشتم . نوشتم و نوشتم تا اخرش شد این ! حدودا 10 بار هم از روش خوندم و خیلی چیزها در این بین بهش اضافه شدن و یا ازش کم شدن . خیلی از حوادث داخل داستان واقعا اتفاق افتاده . فلاش بک زیاد داره توش ! این رو گفتم که خط داستان از دستتون خارج نشه !  دیگه نمی دونم چی بگم ! فقط اینکه خوشحال می شم خوانده بشه و نظراتتون رو بدونم . ممنون ...

( برای خواندن متن به ادامه مطلب مراجعه فرمایید )


می خواهم زندگی کنم ...

تو راه شمالم ، نمی دونم چرا شمال اما یک چیزی من رو کشوند این سمت . دیشب فقط یک ساعت خوابیدم . سرم رو از پنجره می کنم بیرون . به یاد ایام کودکی . باد انگاری که باهام قهر کرده باشه محکم تو گوشم می زنه . سیلی پشت سیلی . از خستگی و فشار بادی که تو صورتم می خوره چشمام رو می بندم . دیگه توان باز کردنش رو ندارم . خودم رو می سپرم به دست باد به دست خاطرات خوب زندگیم . خاطرات خوب ؟ باید کلی فشار بیارم به خودم تا یادم بیاد ! چقدر کمن . حیف . باید بیشتر از اینا می بودن . چقدر من خاطرات خوب کم دارم و چقدر فرصتای زندگیم رو از دست دادم ...چقدر زود دیر شد ... باید تو این چند روز فکرام رو متمرکز کنم . باید به چند ماهه آینده فکر کنم . باید برای کارام برنامه ریزی کنم . آره ... شاید این آخرین مسافرت شماله ... گوشام پر شدن از صدای باد . صدای گنگ و دوری به گوشم می رسه . نمی فهمم کیه ، چیه ؟ سرم رو می کنم داخل . رانندس . داره قر می زنه که سرم رو بیارم تو ... اَه ...

ساعت 4ئه که می رسیم . راننده تو کل راه یکبارم کولر رو روشن نکرد نامرد ! پیاده می شم . آخ چه رطوبتی . آخه منه خر رو بگو پاشدم این موقع سال خیر سرم اومدم شمال ! حالا کجا برم ؟ قاط زدم . همیشه وقتی می آمدیم شمال می رفتیم ویلای عمو فاضلی . الان کجا برم ؟ برم چی بگم ؟ شاخ در میاره این موقع سال اونم یک دفعه بی خبر ! به ثانیه نکشیده همه خبر دار می شن .نمی خوام فعلا کسی بفهمه . بذار به نبودم عادت کنن . عمو فاضلی دوست بابامه اما چون از بچگی باهاش بزرگ شدیم بهش می گیم عمو . راستیشم از عمو خودمون بیشتر می بینیمش . ولی کلا حوصله اش رو ندارم . یک نمه اخلاق نداره . دسته جمعی ام که می ریم کارش فقط و فقط ایراد گرفتن و قر زدنه . یک نفره اصلا حوصله قر قراش رو ندارم ، مخصوصا الان که می خواد بفهمه اینجا چه می کنم و می خواد سوال پیچم کنه .خیلیم خسیسه . پول پارو می کنه ها اما دستش به دو زار خرج کردن نمی ره . بچه هاش به زور پول یک سفر دبی ناقابل رو ازش گرفتن و الان یک هفته اس که رفتن و حتی بهش یک زنگم نزدن . دلم براش می سوزه اما تقصیره خودشه . یکبار پسرش امیر خیلی جدی بهم گفت بالاخره که چی یک روز که می خواد بمیره . مرگ حقه . اون روزم همه اینا می مونه واسه ما . چقدر بده بچه ها منتظر باشن باباشون سرش رو بذاره زمین بعد بشینن مالش رو بخورن و به ریشش بخندن . آخی بابام ... خدا رو شکر اون روز من نیستم که نبودش رو ببینم ...

رو تخت دراز کشیدم . وای چقدر گرمه ! گوله گوله عرق از سر رو روم می ریزه . لباسام خیسه . چسبیده به تنم ! از این حالت متنفرم . لامسب یک پنکه ام نداره اینجا . عین جهنم می مونه . جهنم ؟! راستی جهنم چه جوریه ؟ اگه من برم جهنم چی ؟ اصلا بهشت و جهنم کجاست ؟ همون جایی که همه ازش تعریف می کنن ؟ کی رفته اونجا و برگشته ؟ نمی دونم ... به نظرم جهنم نباید بد جایی هم باشه . مثلا اگه قراره مامان بابای من به خاطر نماز نخوندن برن جهنم پس جهنم جای ادمای خوب هم هست ! شاید منم برم !

گوشیم زنگ می حوره . مامانه . برنمی دارم . بردارم چی بگم ؟! اصلا من واسه همین اومدم اینجا که شاید یک کم فکرم باز شه ببینم چه جوری بهشون بگم ! بمیرم الهی لابد الان خیلی نگرانه . دلم براش می سوزه اما نمی تونم . اگه هم برم تهران بگم این چند روز شمال بودم غوغایی می شه . اما نه ، خبری که بعدش می خوام بدم اونقدر بد هست که اثر اولی رو از بین ببره و من از همین می ترسم . دوباره زنگ می خوره و ریجکت می کنم . آخ مامان ، مامان ، مامان . دوست دارم . خیلی دوست دارم . الان خیلی خیلی بیشتر از قبل دوست دارم . ای کاش کمی بیشتر فرصت داشتم . ای کاش می تونستم جبران این همه عشق و محبتی که من دادی رو بکنم . همیشه اذیتت کردم خیلی وقتام ناخواسته بوده درست مثل الان . چقدر پشیمونم که گاهی اوقات باهات بد حرف می زدم یا باهات دعوا می کردم . اگه همه آدما هر روز به این فکر می کردن که دیر یا زود می میرن و این رو هیچ وقت یادشون نمی رفت و یا به این فکر می کردن که شاید روزی عزیزانشون در کنارشون نباشن دیگه سر چیزای الکی و بی ارزش نه اعصاب خودشون و نه اعصاب عزیزاشون رو خرد نمی کردن و می فهمیدن یک لحظه خوش بودن در کنار همدیگه به همه چیز می ارزه . چیزی که من تازه الان بهش رسیدم ...

اومدم کنار ساحل . چقدر دریا قشنگه . چقدر صدای امواج آرومم می کنه . تازه دارم به دنیای اطرافم دقت می کنم و می بینم چقدر خوشبختی و زیبایی در کنار من بوده و من هیچ وقت ندیده بودمشون و یا خیلی ساده از کنارشون گذشته بودم . همیشه در به در دنبالش گشتم و همیشه هم کمتر پیداش کردم . هر وقت ولش کردم خودش اومده سراغم . کفشم رو درمیارم . مامانم همیشه برام دمپایی لا انگشتی می آورد اما من اینقدر بی مقدمه و با عجله زدم به یک سمت که دیگه فرصت درس حسابی بستنه وسایلم رو نداشتم . کف پاهام می سوزه . شنها داغه داغن . اما همینم لذت بخشه . همین که می دونم هستم . همین که احساس می کنم . همین برام کافیه . انگشتای پام رو می کنم تو شنها . یک لحظه می سوزه اما بعد عادت می کنم . به سمت چپ و راست تکونشون می دم و دو تا حفره کوچیک درس می کنم . دستام رو می دم و عقب و تکیه گاهشون می کنم و صورتم رو می گیرم بالا ، رو به آفتاب و چند تا نفس عمیق می کشم . نورش چشمم رو می زنه اما به زور باز نگهش می دارم . نسیم خنکی به صورتم می خوره . شاید مسخره باشه اما حضور خدا رو حس می کنم . همین جا . کنار خودم . حالا بیشتر از قبل . این به قولی امتحانی بی برگشته و منم دارم سعی می کنم قبولش کنم  و باهاش کنار بیام . اما خدا ؟! خدای من ، خدایی که هیچ وقت ندیدمت اما بیشتر از همه قبولت داشتم و دارم ، چرا من ؟ به این هرچی فکر می کنم جوابی پیدا نمی کنم . مثل آدمی که تشنه اس اما هر چی آب می خوره سیرآب نمی شه . من بیشتر وقت می خواستم . می خواستم زندگی کنم . چرا اون کسی که عمرش رو کرده و به همه آرزوهاشم رسیده نه ؟ چرا ؟ خدا بیامرزه مامان بزرگ رو همیشه می گفت خدا داده هاش نعمته و نداده هاش حکمت . قربون حکمتت برم خدا ...

بلند می شم و پاچه های شلوارم رو می زنم بالا و نم نمک می رم به سمت آب . پاهام رو می کنم توش . آخیش ! خنک شدم . موج میاد و می ره و هر بار با رفتن و اومدنش شن و ماسه و سنگ ریزه ها رو ، رو پای من جابجا می کنه . بچه که بودیم تا دریا رو می دیدیم مثل قوم بور بور حمله می کردم و با لباس شیرجه می زدیم تو آب . مامانمم کلی حرص می خورد و جیغ داد می کرد که دورتر نریم ! مام بعضی وقتا که می خواستیم حرص اش بدیم سرمون رو می کردیم زیر آب و بدنمون رو روی آب شل نگه می داشتیم که مثلا غرق شدیم ! چقدر ما بدجنس بودیم ! البته مامانمم دیگه گول نمی خورد ! شده بودیم چوپان دروغگو اگه یکبارم جدی جدی اینطور می شد دیگه کسی باور نمی کرد و همین بهانه ای شد واسه اینکه بیشتر حواسمون رو جمع کنیم .

همیشه مانی کله ام رو می کرد زیر آب و تا دو تا قلوپ آب نمی خوردم و انقد دست و پا نمی زدم و چنگ نمی زدمش ولم نمی کرد . منم گریه ام می گرفت می رفتم به بابا می گفتم . بابا می یومد و کله اش رو می گرفت زیر آب تا جبران بشه و من کلی کیف می کردم ! بعد می رفتیم رو شونه بابام تا شیرجه بزنیم تو آب ! شونه های بابام تو آفتاب سوخته بود و ناخن های پای ما هم موقع شیرجه زدن چنگش می انداخت . اما بابام به روی خودش نمی آورد و پا به پای ما شادی می کرد و می خندید . همیشه می گفت یک لحظه خوشی شما به همه چیز می ارزه . حالا اگه بفهمه ... وای نه . ای کاش نبودم . ای کاش کسی دوستم نداشت . ای کاش مرگم کسی رو ناراحت نمی کرد . ای کاش عین نوه ای آقای صادقی غرق می شدم . یک مرگ غیر منتظره . صبح می ره واسه شنا و تا ظهر برنمی گرده . همه نگرانش می شن و تا شب پیداش نمی کنن و فردا صبح ام جنازه اش می رسه لب ساحل . بیچاره مهندسم بود تازه از سوئد اومده بود . دریا ... قاتل خاموش ... خیلی بی رحمانه اس اما این نوع مرگ بهتره . دیگه دیگران شاهد ذره ذره آب شدنت و منتظر روز مرگت نیستن . این طوری که آدم تاریخ مرگش رو بدونه خیلی بده . کلی کار نکرده دارم که به هیچ کدومش نمی رسم . انگیزه ام رو از دست دادم . خودم رو سپردم دست تقدیرم . تقدیری که خیلی ناگهانی رقم خورد و مسیر زندگیم رو عوض کرد ...

یک موج بزرگ میاد و بچه ای که تو آب بوده رو برای لحظه ای از جلو دید خارج می کنه . یاد مامانم می افتم . می گفت یکبار که بچه بود تو دریا زیر پاش هی خالی می شده . همه هم اون ور داشتن شنا می کردن و چون خانوادشونم پر جمعیت بوده کسی به کل حواسش به مامانم نبوده و مامانم هرچی کمک خواسته و جیغ و داد کرده کسی نشنیده . خدا خدایی کرده و یک موج بزرگ اومده و مامانم رو کشونده لب ساحل . دیگه از اون موقع به بعد از دریا بدش اومده . الانم من درست حال مامانم رو دارم . حال بچه ای که زیر پاش خالی شده و هی داره فرو می ره اما کسی نیست دستش رو بگیره ...

یک موج دیگه می یاد و پاچه ی بالازده ی شلوارم رو خیس می کنه . میام عقب و یک تیکه چوب برمی دارم و شروع می کنم به نقاشی کشیدن اول یک خونه با کوه و خورشید بعد یک قلب . یک تیر کج و کوله ام از توش رد می کنم و اسم خودم رو کنارش می نویسم . بعد اسم سام رو . اما نه خطش می زنم . دیگه سامی وجود نداره . این قلب پاره پاره شده ی منه . اولین نفری که موضوع رو بهش گفتم سام بود . تا سه روز نه جواب تلفن داد نه تلفن زد . نگران شده بودم . فکر کردم شاید به خاطر من یک بلایی سر خودش آورده باشه . البته یک جورایی هم ته دلم خوشحال بودم که انقد دوسم داره و واسش ارزش دارم . هه ! اما این طور نبود . روز سوم زنگ زد و خیلی سر بسته عذرم رو خواست .گفت کار ویزای انگلیسش درس شده - یک دفعه تو 3 روز ! – و همون شبم باید بره و خلاصه اینکه آخرش با یک دوستت دارمه مسخره که از هزار تا ازت متنفرم بدتر بود خداحافظی کرد و من رو تو بهت و ناباوری به حال خودم رها کرد . عجب حالی شدم اون شب . ضربه ای که بهم وارد شد به مراتب از شنیدن نوع بیماریمم شدیدتر بود . آه ... یعنی همه اون حرفا ، همه اون نگاه ها ، همه اون برنامه ها و فکرا و همه اون زمزمه ها و دوستت دارم ها دروغ بود ؟! اگه این اتفاق برای سامی می افتاد من هیچ وقت این کار رو باهاش نمی کردم . باهاش می موندم . ولی نه ... شاید خانواده ام نمی ذاشتن . نمی دونم واقعا ، تنها چیزی که الان می دونم اینه که نظامی و سعدی و حافظ و همه شاعرایی که از عشق می گفتن همشون یک مشت دروغ گوئه شکم سیر بیش نبودن ! آدمای خیال پردازی که به جای واقعیت اون عشقی رو که مطمئناً خودشونم هیچ وقت نداشتن رو تو توهماتشون تصویر می کردن و یک وزنی بهش می دادن و بعدا به خورد مردم بدبخت می دادن  . من که به عمرم عشقی مثل عشق لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد و ویس و رامین یا بیژن و منیژه ندیدم . زمان مادربزرگامون که زن به عنوان انسان شناخته نشده بود . وسیله ای بود برای خوش گذارنی مرد و کارخانه تولید بچه . زمان مادرامون زن انسانی بود که از حقوق برابر هم منع شده بود . موجودی بی دفاع و تو سری خور که مجبور بود به خاطر بچه اش بسوزه و بسازه وگرنه طلاق می دادنش و با لگد پرتش می کردن بیرون و بچه اش رو هم ازش می گرفتن . زمان ما هم که اصلا این حرفا نیست ! عشق و دوست داشتن تبدیل به یک بازی احمقانه سود جویانه شده . اگه ازدواج با عشقی هم باشه بعد از یکی دو ماه که پرده ها کنار زده شد و به جای پول بابائه و قیافه طرف اخلاقه یارو معلوم شد ،دختره انقد قدرت داره که به واسطه پول و تحصیلاتش طلاق بگیره و بره ، چون عاقبت مادر و مادربزگش رو دیده . دیده که ته ته این واسادنه اینه که بچه ها هر کدوم می رن یک سمتی و آخر سرم اونا با یک دنیا آرزوی سرکوب شده تو دلشون از دنیا می رن و فهمیده که فقط یکبار می تونه زندگی کنه . اما من همیشه می گفتم یک انتخاب درست می تونه حلال همه این مشکلات باشه و همیشه با افتخار می گفتم که انتخاب من درسته . همیشه فکر می کردم عشق من و سام از عشق لیلی و مجنون هم پا فراتر گذاشته . هه ! بهش فکر که می کنم خنده ام می گیره ! اون موقع نمی دونستم عشق ما هم تو کلمه عشق بود اما در واقعیت  ... آه ...

از دیروز تا حالا دقیقا 66 تا miss call داشتم . حواسم نبود . باید خاموش می کردم گوشیم رو . 33 بار مامانم زنگ زده ، 14 تا بابام ، 12 تا شیدا و 7 تا مانی . عجب ... مانی ! برای مانی هم عزیز بودم و نمی دونستم ! من و مانی سایه هم رو با تیر می زنیم . مامانم همیشه وقتی دعوا می کنیم با داد و بی داد بهمون می گه که من نمی دونم شما دو تا کی می خواین بزرگ بشین ! اونوقت حالا مانی نگرانمم شده ! نمی دونم چرا همیشه ما باید یک نفر رو از دست بدیم تا یادمون بیافته که چقدر دوسش داریم . حالا که منم خوب فکر می کنم می بینم خیلی دوسش دارم ، خیلی . حتی دعواها و کل کل کردناشم دوست دارم . دلم می خواد ایندفعه که دیدمش بپرم تو بغلش و پشت سر هم بوسش کنم ، به جبران همه سالهای زندگیم !

تلفنم دوباره زنگ می خوره . شیداس . آخ شیدا ... وای شیدا یادته با هم چه آتیشایی که نسوزوندیم ؟! کلی باهات خاطره دارم دختر ... چقدر با هم خندیدیم . چقدر با هم گریه کردیم و چه قهرهایی که نکردیم ! چه روزایی رو با هم گذروندیم ... شیدا تنها کسیه که از جیک و پیک زندگیم واقعا خبر داره . حتی از فکرام . دوستی که از خواهر نداشته ام هم بهم نزدیکتره . اون روز که بهش ماجرا رو گفتم اولش خندید و گفت چرت نگو . بعد که برگه آزمایشم رو نشونش دادم و دید که موضوع جدیه دوباره خندید اما خنده اش دیگه معمولی نبود . یک دفعه زد زیر گریه . گریه اش کم کم تبدیل به شیون شد . این تنها باری بود که نمی تونستم کاری کنم . نمی تونستم آرومش کنم . خودم احتیاج داشتم یکی آرومم کنه . یکی مرحم بذاره رو زخمام . فقط تونستم بغلش کنم . منم تو بغلش آروم گریه کردم . نمی دونم واسه چی . واسه جوونیه از دست رفتم . واسه آرزوهایی که دیگه نداشتم . واسه اطرافیانم . نمی دونم . خودمم نمی دونم ... ازش قول گرفتم به کسی فعلا چیزی نگه تا خودم یک فکری بکنم ...

تا الان 4 بار دیگه گرفت . بی خیالم نمی شه . نمی دونم رضا چه جوری این رو تحمل می کنه ! یادش بخیر ! پارسال شمال چقدر عالی بود . چقدر خوش گذشت . راس می گن عمر شادی ها کوتاهه ها انگار همین دیروز بود . همین دیروز بود که رضا از شیدا خواستگاری کرد ! رفته بودن لب ساحل ما هم گله ای افتادیم دنبالشون ! قدم به قدم پشتشون رفتیم و انقد مسخره بازی در آوردیم و شوخی کردیم که دیگه رضا عاصی شد ! قشنگ معلوم بود قاطی کرده چون یک دفعه بی مقدمه جلو همه از شیدا خواستگاری کرد ! شیدام دقیقا همون جا قبول کرد ! انقد جیغ زدم و بالا پایین پریدم که صدام گرفت . آخه رضا خیلی بچه خوبیه . کلی بهم میان . بعضی وقتا فکر می کنم شیدا و رضا چه ساده خوشبخت شدن ...

بازم تلفن داره زنگ می خوره . ول کن نیست . مثل کنه می مونه . خوب من رو می شناسه انقد بهم پیله می کنه تا بالاخره بردارم . اشکال نداره . بذار بر می دارم . بدمم نمی یاد صدای یک نفر رو بشنوم . دارم تو تنهایی کم کم غرق می شم .

-          الو .

-          معلومه تو کدوم گوری هستی ؟

-          ببین می خوای سین جین کنی قطع کنم .

-          مامانت داره سکته می کنه . همه نگرانتن . همه جا رفتن حتی پزشک قانونی . چرا گوشیتو برنمی داری ؟

-          شمالم .

-          چی ؟! شمال ؟! اونجا چه غلطی می کنی ؟

-          حالم خوب نیست شیدا . ولم کن . باشه ؟! حالا که فهمیدی کجام . خیالت راحت شد ؟!

-          کجای شمالی . بگو میام پیشت .

-          لازم نکرده ، می خوام تنها باشم .

حالا دلم داره پر می زنه واسه اینکه شیدا بیاد پیشم ها ولی نمی دونم چرا دوست دارم لجبازی کنم ! این اولین باره که به شیدا نگفتم چه قصدی دارم . به نظرم اونم انتظارش رو نداشت .

-          باشه فقط بگو کجایی ؟

-          شهسوار .

-          کجاش ؟

-          بسه دیگه .

-          پرسیدم کجاش ؟

-          مسافر خونه .

-          اسمش ؟

-          کاری نداری ؟

-          اسمش چیه ؟

-          خداحافظ .

قطع می کنم و گوشیمم خاموش می کنم . چون می دونم ول کن نیست . از اولم باید همین کار رو می کردم . اعصابم خرد شده . از دست خودم ! از اتاق می زنم بیرون . دلم می خواد برم سمت جنگل . آخ جون پیاده روی . همیشه وقتی بچه بودم قر می زدم که پیاده نریم اما الان دوست دارم . آخرین بار با سام و شیدا و رضا رفته بودیم دربند . همین دو هفته پیش . درست روز قبل از اینکه بفهمم مریضم . قلیون کشیدیم و چایی خوردیم و کلی ام شاتوت خوردیم و هله هوله . خیلی خوب بود . سام و رضا اونقد با هم شوخی کردن که دیگه وقتی می خندیدم احساس می کردم دل و روده ام داره به هم گره می خوره ! یادش بخیر انگار از این موضوع یک قرن گذشته ...

می رسم یک جایی که تخت های کهنه و نم گرفته داره و ظاهرشم درب و داغونه اما خوبیش اینه که زیاد تو چشم و یا شلوغ نیست . رو یک تخت می شینم . یک پسر بچه سیاه سوخته کوچولو میاد منو رو می ده دستم . یک نگاهی بهش می کنم و لبخندی می زنم . ذوق می کنه و سرش رو می ندازه پایین . وای خدا چرا بچه ها انقد معصوم اند ؟ چایی ذغالی با کلوچه محلی سفارش می دم . یک نگاه دیگه می ندازم و یک قلیون هم سفارش می دم . تا حالا تنهایی قلیون نکشیدم . اگه مامانم بود کلی دعوام می کرد . همیشه می گه هر یک پک قلیون معادل 100 نخ سیگاره . حتما الان خیلی نگرانه . من چقدر بدم ... نگاهی به اطراف می کنم . این یارو با اون نگاهاش داره اعصابم رو خرد می کنه  . مرتیکه مزخرف با اون دماغش ! سیبیل کلفت چی فکر کرده با او قیافه کریهش زل زده تو چشمای من ؟! لا اله الی الله ... خوبه آدم حد خودش رو بدونه و واسه خودش یک ذره شخصیت قائل بشه . دوست دارم بپرم خفه اش کنم . اگه یک مرد باهام بود دیگه عمرا به این طوری نگاه می کرد اما تا یک زن تنها می بینن هار می شن . خیلی دوست دارم بدونم خودش دوست داره یکی به ناموسش این جوری نگاه کنه ؟! نه والا ! اون وقت اسم خودشم می ذاره با غیرت . اگه غیرت اینه که تف تو اون غیرتتون بیاد ! از رو تخت بلند می شم می رم داخل و به پسر بچه می گم که بیاره تو برام . صدای جیر جیرکا همه جا رو پر کرده . نفس عمیقی می کشم . چقدر این جور جاها اومدن تنهایی دلگیره . ای کاش مامانم اینا هم بودن . پسرک چایی و کلوچه ام رو میاره . ازش می پرسم دوست داره چی کاره شه ؟ می گه مهندس . چایی و کلوچه ام رو می خورم . عجب طعمی . آخی منم بچه بودم دوست داشتم انیماتور شم . هنوزم دوست دارم . اما هیچ وقت پی اش رو نگرفتم . نمی دونم چرا . تنبلی بود یا هرچی دیگه مهم اینه که من به بزرگترین آرزوی زندگیم نرسیدم و الانم دیگه وقتی برام نمونده . همیشه دوست داشتم طوری زندگی کنم که موقع مرگ با خودم بگم دیگه کاری نمونده که انجام بدم ، خدا رو شکر به همه آرزوهام رسیدم و زندگیم بیهوده نگذشت ! اما به نظرم الان دقیقا زندگیم بیهوده گذشته . هیچ کاری نکردم . هیچی . خدایا من یک فرصت می خوام . یک فرصت کوچیک . خدایا من می خوام زندگی کنم ...

پسرک قلیونم رو هم میاره . بهش می گم مرسی آقای مهندس و لبخندی می زنه و تا گوشاش قرمز می شه . یک پک گنده به قلیون می زنم و دودش رو تو سینه برای یک دقیقه حبس می کنم . مرگ ... دود رو از دماغم می دم بیرون و یک پک دیگه می زنم . همیشه فکر می کردم مرگ واسه دیگرانه . نه واسه من . یعنی بهش فکر می کردم خیلی و می دونستم که یک روزی منم می میرم اما هیچ وقت فکر نمی کردم به این زودی ها باشه . دیگه حوصله قلیون رو هم ندارم . پول تخت رو حساب می کنم و موقع رفتن یک دستی به شونه پسرک می زنم و یک 5 تومنی بهش می دم . از خوشحالی زبونش بند میاد . بهش می گم قول دادی مهندس شیا و پشتم رو می کنم بهش و دور می شم . امیدوارم به آرزوهاش برسه ...

با امروز می شه 5 روز . 5 روزه که اینجام و هیچ کی هیچ خبری ازم نداره . چقدر دلم گرفته . ای کاش مامانم بود . شیدا بود . تصمیمم رو گرفتم . فردا بر می گردم و بهشون همه چیز رو می گم از سیر تا پیاز . دیگه راهی نمونده . اونام باید بالاخره قبول کنن . اما دیگه نمی خوام باهاشون زندگی کنم . نمی خوام به خاطر من زندگی اونام مختل بشه . به هیچ وجه ام کوتاه نمی یام . گوشیم رو روشن می کنم . به دقیقه نکشیده شیدا زنگ می زنه . بر نمی دارم . دوباره . سه باره . 7 تا miss call می ندازه . وای این چی می خواد از جون من ؟ شیطونه می گه بردارم هر چی از دهنم در میاد بهش بگما ! اما نه . گناه داره . اگه منم جای شیدا بودم همین کار رو می کردم . دارم آهنگ گوش می دم . داره می گه : " می دونم موندنم همیشگی نیست ... " . عجب ! این آهنگ رو درست قبل از مرگش خوند . خدایش بیامرزد . تو این چند روزم هرچی آهنگ گوش دادم انگار برای خود من خونده بودن ! شد 10 تا ! بر می دارم .

-          بله .

-          مردی برنمی داری ؟

-          انشالله چند وقت دیگه از دستم خلاص می شی .

-          زر نزن ! بگو کدوم مسافرخونه ای من شهسوارم !

-          شوخی می کنی ؟

-          نه بابا بگو دارم جزقاله می شم زیر آفتاب .

-          مگه من نگفتم لازم نکرده بیای ؟

-          کارم خیلی مهمه خر جون خیلی !

-          چیه سر حالی ؟ نکنه کارت عروسیت رو آوردی برام ؟

-          ببین یا بگو یا همین الان زنگ می زنم به مامانت اینا می گم کجایی !

-          بهشون نگفتی که ؟

-          نه .

-          خوشم میاد می دونی اگه می گفتی چی کارت می کردم . قطع کن الان آدرس رو برات اس ام اس می کنم .

-          نذاریم سر کار

-          نه

-          فعلا

-          خداحافظ

انقد خوشحالم که شیدا اومده پیشم که دوست دارم با صدای بلند جیغ بزنم . وای شیدا عاشقتم ! یعنی چی کار می تونه داشته باشه که انقد مهمه ؟ البته چه فرقی می کنه ... دبیرستان که می رفتیم با هم قول و قرار گذاشتیم 25 سالمون که شد بریم ایران گردی . درست 45 روزه دیگه من 25 سالم می شه . تولد شیدا دو ماه پیش بود . فکر نکنم دیگه اونقدر وقت داشته باشم ... یک ربع می گذره که شیدا می رسه . در می زنه . در رو که باز می کنم فکر کنم با بیشترین توانی که داره تو گوشم می زنه . ماتم می بره . شیدا دست رو من بلند کنه ؟! دارم می بینم که از عصبانیت می لرزه . دستم رو می گیرم رو صورتم و بهش می گم دستت درد نکنه و با حالتی قهر آلود روم رو بر می گردونم . دختره بی شعور . همون حقت بود آدرس رو بهت نمی دادم می موندی تو خماری .  میاد تو و در رو می بنده . روم رو برمی گردونه و می افته تو بغلم و شروع می کنه به خندیدن ! فکر کنم آفتاب خورده تو مغز سرش سیم پیچیهاش قاطی کرده ! بهم می گه دفعه آخرت باشه از این غلطا می کنی ها . منم به ظاهر از دستش ناراحتم اما تو دلم بخشیدمش بهش می گم گمشو . خودت رو لوس نکن . هیچ وقت نمی بخشمت . حالا وقتی مردم میای سر خاکم می گی الهی دستم بشکنه که اون روز زدم تو گوشت ! نمی دونم چرا دوست دارم با پیش کشیدن موضوع مرگم تن و بدن بلرزونم ! یک جورایی خوشم میاد این دم آخری همش تو چشم باشم ! دوباره می خنده و این دفعه لپم رو بوس می کنه . می گه قربونت برم ببخشید آخه نمی دونی چه حالی داشتم این 5 روز ! حالا هرچی اون بیشتر عذر خواهی می کنه من بیشتر ناز می کنم . بهش می گم رفتیم تهران اگه زنده بودم که خودم می برمت پیش روان پزشک اما اگه مردم هم وصیعت می کنم تو رو حتما یک سر ببرن پیشش ! آنچنان قهقهه ای می زنه که کفرم در میاد . واسه چی انقد خوشحاله ؟! بهش می گم چیه خوشحالی من دارم می میرم ؟ دوباره می خنده و سری تکون می ده . بهش حمله می کنم می گم گمشو برو بیرون خبر مهمت این بود ؟ اومدی جلو من بشینی هر هر بخندی ؟! می گه نه نه ، می گم . می گه می دونی چرا زدم تو گوشت ؟ می گم آره چون مشکل داری . دوباره می خنده . کوفت . حالا بازیش گرفته . می گه نه به خاطر اینکه 3 روزه گوشیت رو خاموش کردی . گوشیم ؟ چه ربطی به گوشیم داره ؟! می گه آخه 3 روزه می خوام بهت تلفنی بگم چی شده که برنمی داری . آخر سرم مجبور شدم بیام اینجا ! با بی تفاوتی می گم حالا نمی شد صبر کنی برگردم بگی ؟ انقد مهم بود ؟ می گه آره خیلی . می گم بگو . نمی گه . دوباره شروع کرد . وقتی بخواد می تونه به راحتی حرص ام بده . دیگه بهش توجه نمی کنم . بهش می گم اصلا تو هیچی نمی فهمی متوجه حال و روز من نیستی . انگار نه انگار من دارم می میرم . می گه خره همین دیگه تو قرار نیست بمیری ! چی ؟ یا من اشتباه شنیدم یا این واقعا یک چیزیش شده ! می گم دیگه داری عصبانیم می کنی ها . می گه به قرآن دارم راس می گم به جون مامانم . می گم از کجا می دونی انوقت ؟ بهت وحی شده ؟ ببین من دیگه این موضوع رو قبول کردم . سعی نکن با یک سری شعار بهم روحیه بدی . می گه چرا نمی فهمی ؟! تو قرار نیست بمیری . همش اشتباه شده بود . اشتباه ؟! چه اشتباهی ؟ من جواب آزمایشم رو گرفتم و رفتم پیش دکترم . اونم تایید کرد . همه چیز تمومه . شیدا شروع می کنه به توضیح دادن . از اینکه همه جوابای آزمایش تو تاریخ 11 مرداد اشتباه شده بوده و همشم تقصیر  یک پرستار تازه کار بوده . از این که جواب آزمایش من واسه یک پیرزن 71 ساله بوده و ...

دیگه صدای شیدا رو نمی شنوم . دل و روده ام داره به هم می پیچه . سرم گیج می ره . صداها تو گوشم می پیچه ... دنیا داره دور سرم می چرخه . من زنده می مونم . خدا من زنده می مونم ... مرسی از فرصتی که بهم دادی ...

به هوش که میام انگار تازه متولد شدم . شیدا ترسیده . اما خوشحاله . از تو چشماش می خونم . برام دست گرفته که چه جوری از حال رفتم و دقه به دقه ادام رو در میاره ! و من رو می خندونه . خدایا چقدر خوشحالم . مرسی . به شیدا می گم خاک تو سرت که حتی بلد نیستی یک خبر خوش بدی . داشتی راستی راستی می کشتیم . و باز می خنده اما الان خندیدنش رو دوست دارم . یک دفعه یاد مامانم می افتم . از جام می پرم می گم شیدا بدو بریم . باید به مامانم خبر بدم . وای چه حالی داشته تو این چند روز . شیدا می گه نترس به مامانم گفتم بره پیشش و همه چیز رو تعریف کنه . بهش می گم تو که گفتی به کسی خبر ندادی . می گه تو که از حال رفتی من به همه خبر دادم . خالی می بنده من این رو می شناسم اما به روی خودم نمی یارم . دیگه چه فرقی می کنه ! خدایا شکرت خدا شکرت خدا جون شکرت ... مرسی که یک فرصت بهم دادی . مرسی . یا ارحمن الراحمین ...

تو راه تهرانیم . به شیدا می گم شیدا یادته سال سوم با هم چه قراری گذاشته بودیم ؟ می گه آره 25 سالگی ؟ می گم آره . می گه پایه اتم ! می خندم و می گم خیلی گلی شیدا . می گه این رو که همه می دونستن توئه خر تا حالا نفهمیده بودی ! می گم مرسی . هیچ وقت یادم نمی ره این محبتت رو . می گه خواهش می کنم و صدای ضبط رو بلند می کنه . سرم رو تکیه می دم به صندلی و روم رو برمی گردونم به سمت آفتاب . این چند روز به خیلی چیزا فکر کردم . حالا که وقت دارم می خوام درست زندگی کنم . می خوام نماز بخونم . می خوام واسه لحظه لحظه زندگیم برنامه بریزیم که بیهوده تلف نشه . رسیدم تهران اول باید از مامان بابا و مانی عذرخواهی کنم . چقدر دلم براشون تنگ شده . انگار یک عمره ندیدمشون . فردام می رم کلاس انیمیشین ثبت نام می کنم . می خوام طوری زندگی کنم که موقع مرگ حسرت چیزی رو نخورم . گوشیم زنگ می خوره . سامه . هه ! خنده ام می گیره . حتما موضوع رو فهمیده و لابد الانم می خواد بگه که از انگلیس برگشته چون نتونسته بدون من طاقت بیاره ! می ذارم یک چند بار زنگ بخوره و بعد ریجکت می کنم . دوباره زنگ می خوره . تو دلم دارم به حماقتش می خندم . دوباره ریجکت می کنم و بعد گوشیم رو خاموش می کنم . نمی خوام دیگه بهش فکرکنم . در حال حاضر بی اندازه خوشحالم . سرم رو از پنجره می کنم بیرون . الان آزاده آزادم . حس یک پرنده رو دارم . دوباره خودم رو تو دست باد رها می کنم . دیگه می خوام خودم باشم . می خوام زندگی کنم ... زندگی ...

یکشنبه 28 تیر الی پنجشنبه 1 مرداد