... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

حیاط –

مینا گریه می کنه . عزیز آب و قرآن در دست داره .

عزیز : گریه نکن ، پشت سر مسافر شگون نداره .

مینا با گوشه چادر اشکاش رو پاک می کنه و نفس عمیق و لرزانی می کشه و برای اینکه دوباره گریه اش نگیره گوشه لبش رو گاز می گیره . محمد از راه می رسه و لبخندی به عزیز می زنه .

محمد : خب  ]با شادابی نفس اش رو بیرون می ده [ ، عزیز ما دیگه رفتیم . ] خم می شه و گوشه چادر عزیز رو می بوسه [

عزیز : خدا به همرات پسرم .

عزیز قرآن رو بالاسر محمد می گیره و محمد خم می شه از زیرش رد می شه . عزیز بوسه ای بر پیشانی محمد می زنه و محمد به سمت در می ره . مینا آب رو از دست عزیز می گیره و به دنبال محمد دم در می ره و بغض عزیز شکسته می شه و صدای خفه ای از هق هق به گوش می رسه ...

دم در –

مینا : محمد نرو .

دوباره گریه اش می گیره و سرش رو پایین می ندازه تا محمد اشکاش رو نبینه . محمد دستش رو زیر چانه مینا می ذاره و به آرامی صورتش رو بالا میاره . مینا تند اشکاش رو پاک می کنه .

محمد : به خدا دیگه دفعه آخره . ایندفعه اگه برگشتم دیگه تنهات نمی ذارم . قول می دم . باشه ؟

مینا با حالتی قهرآلود به محمد نگاه می کند و سرش را مجدد پایین می اندازد . محمد صورت مینا را دوباره بالا می آورد و به چشمانش خیره می شود .

محمد : ]با حالت خواهشی[ مینا ؟ ]کشدار و سوالی[ باشه ؟!!

مینا : باشه ]لبخند محوی می زنه[

محمد : دوسِت دارم . به امید دیدار .

محمد به راه می افته .

مینا : منم ...

مینا آهی می کشه و آب رو پشت سر محمد می ریزه . همزمان چند کبوتر از لب دیوار پر می کشن و دور می شن .

بیمارستان –

دکتر : سریعتر ، سریعتر .

مینا در حالت نیمه هوشیار روی برانکارده و از درد کبود شده . صدای خس خس نفساش به گوش می رسه . محمد گوشه تخت رو گرفته و پا به پای دکترها در کنار برانکارده مینا می دوئه . عزیز عقب مونده و تو راهروی بیمارستان ایستاده و زیر لب ذکر می گه .

محمد : ] لبخندی به مینا می زنه [ نترس . من باهاتم ...

مینا به داخل اتاق عمل هدایت می شه .

× یک ربع بعد ×

اتاق عمل –

صدای نبض مینا شنیده می شه که تند شده  .

پرستار : ]با حالتی اخطاری[ دکتر فشارش نوسان داره .

دکتر : الان دیگه تموم می شه .

بوقی ممتد شنیده می شه .

پرستار : ]هراسان [ایست قلبی .

دکتر : دستگاه شوک ... تنظیم ... حالا ...

بدن مینا رو به بالا می پره .

دکتر : دوباره ... حالا ...

بدن مینا رو به بالا می پره .

پرستار : خونریزی شدیده .

دکتر : بازم ... حالا ...

صدای گریه بچه ای در بخش می پیچه ...

. . .

محمد لباس سفیدی به تن کرده . دست مینا رو با دست راستش گرفته و دست چپش روی پیشانی مینا قرار داره . مینا چشماش رو آهسته باز می کنه .

محمد : ]لبخندی می زنه[ دیدی گفتم دیگه تنهات نمی ذارم ...

مینا در جواب لبخند محوی می زنه و دوباره چشماش رو می بنده .

× یک هفته بعد ×

بخش –

پرستار : بفرمایین ، اینم نوه تون صحیح و سالم تحویل شما .

عزیز نوزاد رو با خوشحالی بغل می کنه و شروع می کنه به ناز دادنش .

پرستار : حالا اسمش چیه این گل پسر ؟

عزیز : مامانش دوست داشت علی باشه .

پرستار : باباش چی ؟

عزیز : رضا .

پرستار : حالا کدومش ؟

عزیز : جفتش ، علیرضا !

پرستار : بالاخره ما بابای علیرضا خان رو ندیدیما . پس کی میاد شازده پسرش رو ببینه ؟

عزیز : ]آهی می کشه و با صدایی آروم انگار داره با خودش حرف می زنه[ باباش هفته پیش تو عملیات والفجر تا بیکران پر زد و رفت ...

دوشنبه – ٢٢ تیر ١٣٨٨

پی نوشت 1 : مدتی بود دستم به نوشتن نمی رفت ... نمی ره ، نمی ره ، وقتی هم که می ره زیاد می ره ! ببخشید اگه طولانی شد . یا اگه کمی گنگ و در هم شد و یا شایدم تکراری بود ! بازنویسی می شه ، مجدد ...

بعد نوشت : ١٠ نکته در ادامه مطلب در مورد این پستم نوشته ام ،به نظرم متن با این ١٠ نکته تا حدی شفاف می شه .

پی نوشت 2 : شاید روزی تبدیل به یک رمان ، فیلمنامه ، فیلم کوتاه ، داستانک یا ... شد . فعلا تکلیفش با خودم و خودش معلوم نیست !

پی نوشت ٣ : مامان بزرگ دوست داشتنی سینما هم از بینمون رفت ... خیلی دوسش داشتم .گریهخدایش بیامرزد ...


نکاتی در مورد نوشته " پرواز تا بیکران ... " :

1 . محمد داره برای بار چندم می ره جبهه .

2 . مینا حامله اس و به همین دلیل از محمد خواهش می کنه که بمونه و محمد هم قول می ده دفعه بعد " اگر " برگشت واسه همیشه پیشش بمونه .

3 . پر زدن کبوترها و دور شدنشون همزمان با رفتن محمد این آمادگی رو به ذهن مخاطب برای دور شدن و نبود محمد می ده .

4 . اون روزی که مینا رو دارن به سمت اتاق عمل می برن محمد صبحش در جبهه شهید شده و خیال محمده که همراه با مینائه (حالت نمیه هوشیار ) و شایدم خودش ... ؟!!

5 . تو اتاق عمل وقتی شوک وارد می شه و پرستار هشدار می ده که خونریزی شدید و فشار نوسان داره آمادگی اندکی به مخاطب برای فوت مینا داده می شه .

6 . در آخرش هم می شه این برداشت رو کرد که نوزاد در سوگ پدر و مادر از دست رفته اش گریه می کنه .

7 . اونجا که محمد دستش رو روی پیشانی مینا گذاشته هر دو مرده اند و محمد لباس سفید به تن داره و به مینا می گه که قول داده بودم تنهات نذارم و دست آخرم تنهاش نمی ذاره.

8 . اونجا که پرستار می پرسه اسمش چیه ، عزیز می گه مادرش " دوست داشت " علی باشه به خاطر اینکه مینا هفته پیش در حین عمل فوت شده .

9 . محمد و مینا هر دو در یک روز فوت شدند .

شاید تصاویر بکار رفته در این داستان خیلی کلیشه ای و تکراری اند اما حرف حرفه ٣٠ ساله پیش و جز این طریق تصویر سازی راه دیگه ای نبود ...