... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/6%20mahe%20budam.jpg

از همون اوایل عجول بودم ! تاره اول 7 ماهم بود ؛ دو تا دوستم که اسمشون فرشته بود و همیشه روی شانه هام می شستن داشتن من رو برای یک سفر آماده می کردن و برام تعریف می کردن که جایی که قراره بعدا توش باشم چه جور جایی هست . توی اتاق گرم و نرمم همیشه غذا به اندازه ی کافی بود و هر غذایی که دلم می خواست سریع برام آماده می کردن و همیشه می تونستی راحت و بی دغدغه  لم بدی و استراحت کنی ! همه چیز عالی بود ...

اما وقتی دوستام از جایی برام تعریف کردن که اسمش دنیا بود وسوسه شدم ! خواستم هر چه زودتر ببینم تو دنیا چه خبره ؟ این شد که هی به در و دیوار اتاقم کوبیدم ؛ دست و پا زدم اما هیچ کی محلم نکرد ! منم لج کردم ! گفتم باشه حالا که اینطوره منم خودم رو با آب خفه می کنم ! زدم و دیوار اتاقم رو سوراخ کردم ؛ آب داشت همه جا رو می گرفت ... این بود که همه ترسیدن و من رو زود آوردن بیرون ! همه می گفتن وای بچه هه 6 ماهه به دنیا اومده اما من منظورشون رو نمی فهمیدم که دیگه چرا وای ! مگه بقیه چند ماهه به دنیا میان ؟!! به خاطر همین عصبانی بودم و با هاشون قهر کردم ! واسه همین گریه نکردم . یک آقایی اومد جلو منو برداشت و سر ته گرفت و تا خوردم کتکم زد ! واقعا این یارو فکر نمی کرد من دردم میاد ؟!! همیشه اون دوتا دوست فرشته هام وقتی همدیگر رو می دیدن با خوشحالی بهم سلام می کردن و با هم روبوسی می کردن ! اما امان از این آدم ها ! اینم به جای سلام و احوال پرسی شونه . اومده منو بی مقدمه برداشته کتکم می زنه !

تو همین فکرا بودم که اون آقا عصبانیه که هنوز بی خیال من نشده بود رو به اون خانومی که تا حالا ندیده بودمش اما عجیب می شناختمش ؛ گفت : بهش دل نبند ؛ موندنی نیست . من با خودم فکر کردم دیدم به جز من که کسی تو اینجا جدید نیست پس لابد داره منو می گه دیگه ! اعتراض کردم . عربده کشیدم !می خواستم بگم درست صحبت کن خودت مردنی هستی اما چیزی جز صدای گریه از دهنم بیرون نیومد ! تازه تونستم نفس بکشم ! آخیشششش ... !

گذاشتنم روی یک چیزه سردی که بهش می گفتن ترازو . خانومه گفت : 1 کیلو و 750 گرم ! پیچیدنم لای پتو ؛ گرم بود اما نه به گرمی اتاق خودم . بلندم کردن دادنم دست اون خانومی که می شناختمش . چه بوی آشنایی داشت ... تو صورتم نگاه کرد . لبخند زد و گفت : تو از این به بعد دختر منی و منم مامانت ... خب پس از این به بعد باید بهش می گفتم مامان .

اون آقا بد اخلاقه که تا منو دید کتکم زد به مامانم گفت : سرش رو بذار روی قلبت بذار صداش رو بشنوه . مامانم توی آغوشش سفت بغلم کرد ... وای که چه لذتی داشت ... گرم بود و امن ... سرم رو گذاشتم روی قلبش و یک آهی کشیدم و با یک نفس عمیق بو کشیدم . می خواستم عطر تنش تا ابد تو مشامم باقی بمونه ... چشمام رو بستم و یک لحظه احساس کردم که هنوز هم تو اتاق خودمم .دلم واسه دوستام تنگ شد . از وقتی اومدم تو این دنیا دیگه اون دو تا فرشته رو ندیدم . بغض کردم . زدم زیر گریه . یک چیزی به اسم شیشه شیر چپوندن تو دهنم بلکه ساکتم کنن . به خوشمزگی غذاهای اتاقم نبود اما بعد از یک روز سخت دلنشین بود . چشمام رو بستم و مکیدم ... تا اینکه کم کم چشمام گرم شد و چونه ام شل شد . آسوده تو بغل مامانم به خواب رفتم ...

یک لحظه احساس کردم که دیگه بوی مامانم نمی یاد ! چشمام رو باز کردم ؛ دیدم غریب و تنها تو یک جای دیگم که دورش دیوار کشیدن و از اون تو می شه بیرون رو دید و کلی هم چیز میز وصل کردن . ای بابا عجب مکافاتیه ها ! خواستم گریه کنم و بپرسم مامانم کوش ؟ که دیدم اون گوشه اتاق خوابیده . بیدارش نکردم . دیگه خیالم راحت شده بود ...

از اون موقع به بعد همه می ترسیدن بغلم کنن که مبادا از لای دستشون بیافتم پایین ! فقط مامانم بود که جرات بغل کردنم رو داشت . حس خوب و گرم به آغوش کشیدنش هیچ وقت یادم نمی ره یا اون نوازش ها و خنده های زیباش یا وقتی برام لالایی می گفت و من با خودم فکر می کردم آیا واقعا نوایی خوش تر از این صدا توی این دنیا پیدا می شه ؟ اونقدر کوچولو بودم که مامانم من رو زیر شیر دستشویی می شست . من همدم مامانم شده بودم و مامانم مونس من ...

روزها گذشتن و من هر روز بزرگتر و قوی تر شدم ... و حالا وقتی تو چهره نورانی مامانم نگاه می کنم عشق رو می بینم و برق غروری که توی چشماش می درخشه و انگار با نگاه داره فریاد می زنه : « آهای شماها که می گفتین به بچه ی من امیدی نیست ... نگاه کنید ... حالا دختر من واسه خودش خانومی شده ... »

و مامان ... من تازه فهمیدم که اون دو تا فرشته واسه این من رو تنها گذاشتن چون می دونستن من پیش یک فرشته ی دیگه که بهتر از خودشونه می مونم . اون فرشته تویی . می دونم که چه دردی کشیدی تا بزرگم کنی و حالا این منم که همچنان تشنه ی آغوشتم و حاضر نیستم یک لبخندت رو با تمام دنیا عوض کنم ...

یکشنبه – 11 اسفند 1387