... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

دارم ازت دور می شم . آره از تو . خودتم فهمیدی . نمی دونم چرا ، بی دلیل ! یک دفعه از خودم پرسیدم من کجام و دارم چه کار می کنم ؟! هیچی ... هیچی ... یاد اون روزا بخیر که آزاد بودم . خودم بودم و خودم . اون روزا که آرزوهای بزرگ نداشتم . اون روزا که تو زمان حال ، حال می کردم . اون روزا که تو حسرت گذشته و رویای آینده نبودم . اون روزا که خیلی چیزها رو نفهمیده بودم و می دونم که نفهمیدنشون بهتر از فهمیدنشون بود ...

دارم ازت دور می شم . از تو ای دنیای واقعی . از تو ای دنیای ریاضی و منطق . از فرمول هایی که روزی فکر نکرده تو ذهنم بودن و الان هرچی فکر می کنم یادم نمی یاد چی بودن . ذهنم خالیه خالیه . پوچ ام . تهی از همه چیز . دارم تو دنیای مجازی زندگی می کنم . دنیایی که ناخواسته شد پناهگاهه روح خسته ام . چشم باز کردم دیدم دارم می نویسم . دارم پشت نوشته هام پنهان می شم ، گم می شم . دارم فراموش می شم . دنیایی که توش هیچی نیستم اما خودمم . یاد اون روزا بخیر که نه تو دنیای خیال بلکه تو دنیای آدم های مرده و این شهر شلوغ واسه خودم کسی بودم ...

دارم ازت دور می شم . از تو ، از تو ای خدای من . خدایی که یک زمانی حرفت پیش من برو داشت و حرف منم پیش تو . از اون روزا که ایمان داشتم عاشقمی و دوستم داری و عاشقانه دوست می داشتمت . از اون روزا که می دونستم همیشه یک چشمت به منه و کمکم می کنی . از اون روزا که آرزو نکرده همه چیز داشتم . از اون روزا که بنده خوبت بودم . چی شد که اینطوری شد ؟ نمی دونم . خدایا من تو ذهنم و افکارم همه مرزها رو شکوندم . من خودم رو باختم . خدایا من گم شدم . تو می تونی بهم بگی چطوری دوباره بشم همون رفیق قدیمی ات تا توام مرحم بذاری رو زخم های عمیق ام ؟

 

دارم ازت دور می شم . از تو ای دوست . از شماهایی که روزی روزگاری باهاتون خوش بودم . از شماهایی که بزرگترین لذت زندگیم با شما بودن بود . اما الان دیگه نیست ... من از جنس شما نبودم . دارم کسانی رو پیدا می کنم که شبیه خودمن . شبیه افکارم .شبیه پریشونی هام . یاد اون روزا بخیر که بی خیال بودیم . خنده هامون گوش دنیا رو کر می کرد . اون روزا که از هیچی نمی ترسیدیم . یاد اون روزا بخیر که غم نبود . تنهایی نبود . اون روزا که گریه ها بی صدا نبود . اون روزا که حرف زدن اینقدر سخت نبود . اون روزا که درد و دل ها نوشته نمی شدن گفته می شدن . گاهی فکر می کنم هیچ وقت آدم ها نباید پای علاقه و اعتقادشون بمونن ...

یاد اون روزا بخیر که تو بودی . من ندیده بودمت اما با خیال بودنت خوش بودم . اون روزا که فکر می کردم من و تو تو وجودمون خیلی چیزها مشترکه . اون روزا که با خودم می گفتم تو همزاد منی ! و تو رفتی ... من و تو هرچقدر دور اما با هم سقوط کردیم . حتی زمین خوردنمون با هم بود . من ایمان دارم ، من ایمان دارم که تقدیر من و تو بهم گره خورده . یک چیزی مشترک بین من و تو هست . من و تو امروز از هم چه دوریم ...

9 ماه پیش بود . درست 9 ماه پیش . 19 سالم بود . همه می گفتن چقدر بچه ام . 9 ماه گذشت . هنوزم 19 سالمه . اما همون آدم ها می گن چقدر بزرگ شدم . اگه بزرگ شدن به معنای دور افتادن از همه چیز و همه کسه که من نمی خواستم بزرگ شم . من خیلی چیزها رو نمی خواستم ... گاهی اوقات یک تلنگر یادم می ندازه که چه ها که بر سرم نیامد و همه چه ساده گذشتن ... اگه می دونستم کی سرنوشت آدما رو می بافه ، می گفتم ماله من و بشکافه ...

شنیه - ١۶ خرداد ١٣٨٨