... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/bazigari.jpg

وای چه لذتی داره وقتی به اون چیزی که دوست داری باشی فکر کنی ... بازیگری ... شاید بازیگر شدن همون در حد یک آرزو باقی بمونه اما دلت نمی یاد از خیالش دست بکشی ... هر روز ساعت ها بهش فکر می کنی . تجسم می کنی و بغض می کنی و می زنی زیر گریه ؛ می خندی ...

می ری جلوی آینه و برای اونی که توی آینه س بازی می کنی ! اول اخم می کنی و بعد چینی به پیشانی ات می اندازی . لبخند می زنی . قیافه ای مغرورانه به خود می گیری و بعد می خندی اما نه لب هایت را جمع می کنی . داری فکر می کنی کدوم حالت بیشتر به صورتت می یاد ... ؟ اخم رو ترجیح می دی .

حالا با همون اخم سعی می کنی تجسم کنی که یک خبر بد بهت دادن . تعجب می کنی ؛ اشک توی چشمات جمع میشه ؛ قرمز می شی و بعد آروم یک قطره اشک از گوشه چشمت میاد پایین ... گریه کردن خودت رو دوست داری ! خودت رو تحسین می کنی و ناگهان با صدایی به خودت میای . می بینی الان نیم ساعته که تو خیالاتی و جلوی دوربین فیلمبرداری نیستی بلکه جلوی آینه دستشویی ایستادی و یک نفر داره از اون بیرون داد می زنه : غش کردی ؟!!

وا می ری ! با خودت می گی : ای خدا ؛ یعنی می شه من یک روز بازیگر بشم ؟ اما دوباره به یاد مشکلاتت می افتی . ناامید به خودت طعنه می زنی که احتمالش صفره . می گی بابائه که در جا سکته می کنه و مامانه هم تا آخر عمر اسمت رو به زبون نمی یاره ! اما بازم دلت رضا نمی ده که بهش فکر نکنی ... یک چیزی تو وجودت تو رو صدا می زنه که می گه از این سمت برو موفق می شی ... بالاخره خودت رو راضی می کنه که حتما یک راهی هست ...

می خوای بخوابی ؛ دوباره می ری تو رویا ... سر لوکیشن فیلمبرداری . مردم هم ایستادن و با هیاهو نگاه می کنن . با بازیگرا و کارگردانی که دوستشون داری هماهنگ می شی . کارگردان داد می زنه :سکوت لطفا ! همه ساکت می شن ... صدا ... دوربین ( رفت ... بیب ...) حرکت ...

همه ساکتن ... نفس ها تو سینه حبسه ... همه چشمها به توئه .  وقتی بازیت تموم می شه و کارگردان کات می ده همه برات دست می زنن که بازیت عالی بود . می خندی و احساس خوبی داری ... همه چیز تیره و تار می شه و تو امشب هم مثل شب های گذشته با این فکر به خواب رفتی ...

پشت صحنه فیلم ها رو که نگاه می کنی به همه ی اون آدم ها حسودیت می شه . جشن ها و مراسم ها رو که نگاه می کنی خوشحالی و با خودت می گی منم یک روز به همه نشون می دم که استعداد دارم و یک روز می شه که می رم اون بالا و جایزه ام رو می گیرم . ولی باید فعلا صبر کنی ... افسوس می خوری ...

تو خیالاتت به همه امضا می دی و با همه عکس یادگاری می گیری . فکر می کنی دارن باهات مصاحبه می کنن و تو داری با متانت به همه سوال ها جواب می دی ! از خودت تشکر می کنی ! هنوز وارد این رشته نشدی خودت رو از خانواده سینما می دونی و روش غیرت داری . اخبار رو دنبال می کنی فیلمنامه می نویسی و می خونی و کلی فیلم می بینی . نقد ها رو دنبال می کنی و سعی می کنی از اسطوره های سینما تقلید کنی . مامان بابائه راه به راه چشم غره می رن و با همون نگاه بهت می گن که حتی فکرشم نکن ! اما توجه نمی کنی ...

با خودت می گی من بالاخره یک روز ستاره نسل خودم می شم و اون موقع حتی مامان بابام هم بهم افتخار می کنن . ذوق می کنی . می خندی ! حتی فکرشم شیرینه !

ای کاش یکی بود که درک می کرد من چه حسی دارم ! می گن یک قانونی هست به نام قانون جاذبه که اگه تو به هر چیزی زیاد فکر کنی اون رو جذب می کنی ... امیدوارم این قانون برای من هم صادق باشه ! امیدوارم ...

ای بازیگر گریه نکن

ما همه مون مثل همیم

صبح ها که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم ....

شنبه -١٠ اسفنذ ١٣٨٧

پس نوشت ١ : درباره شعر آخر . اینجانب با بازیگر خطاب شده در این شعر شدیدا همذات پنداری می کنم !! یعنی وقتی می گه ای بازیگر انگار داره منو به اسم کوچک صدا می کنه !نیشخند منظور من هم از گذاشتن این شعر انتقال این احساسم بود نه معنیه کلیه شعر ...

پس نوشت ٢ : این رو از همه شنیدم که این تب تو همه نو جوونا هست ! اما خب باید بگم من الان دقیقا ۴ ساله به طور جدی به این حرفه فکر می کنم ( از وقتی که خودم رو شناختم ) و ازاون تب های زودگذر نبوده ، لااقل برای من ! فعالیت هایی هم در حاشیه دارم انجام می دم به امید اینکه روزی بهش برسم ! البته اینم از قدیم گفتن که آرزو بر جوانان عیب نیست !!نیشخند