... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

اینقدر گریه کرده که چشماش ریز شدن ، دیگه باز نمی شن ، بی حالت شدن . لباش رو از بس گاز گرفته تا صدای هق هق گریه اش بیرون نره متورم شدن . رنگ به چهره اش نیست و سردشه . هر وقت یادش می افته بی امان گریه می کنه ...

برای اینکه حواسش پرت شه می ره پشت میز می شینه و از تو کامپیوتر یک موزیک انتخاب می کنه و گوش می ده . دوباره گریه اش می گیره . منصرف می شه . می ره رو تخت می شینه و سعی می کنه به چیزی فکر نکنه . نمی تونه . از نادیده گرفته شدن به سر حد جنون می رسه . انگار نه انگار که باعث و بانی این همه عذاب ... ؛ اما کاری جز گریه کردن های بی صدا اونم گوشه ای از اتاقش از دستش بر نمی یاد . داره دیوونه می شه . دلش می خواد از دست همه خلاص بشه . به خودکشی فکر می کنه و اینکه با این کار می تونه انتقام سختی ازشون بگیره . اما خودکشی هم حتی نمی تونه اینا رو سر عقل بیاره . اگه خودکشی هم بکنه لابد می گن : " مشکل داشت دیگه ، از اول هم معلوم بود " .  بنابراین منصرف می شه چون می خواد به همه ثابت کنه که مشکل از اون نبوده . سرش سنگینی می کنه . گوشاش زنگ می زنن . سردشه . نفس کم میاره و هر چند ثانیه یکبار یک نفس عمیق و لرزان می کشه . می ره زیر پتو دراز می کشه . فکر می کنه . فکرهای عجیب غریب . تو فکراش با همه حرف می زنه ، دعوا می کنه ، داد می کشه و خشم اش رو خالی می کنه ؛ خوابش می بره ...

خوابای آشفته و بی سرو ته می بینه . تشنه اش می شه و خواب می بینه که دارن بهش آب تعارف می کنن اما نمی تونه بخوره . با صدای زنگ در از خواب می پره . کمی به حرفای بیرون گوش می ده . همه دارن خودشون رو تبرعه می کنن . عصبانی می شه و دوباره گریه اش می گیره . به شانس خودش لعنت می فرسته . به زندگی اش . کفر می گه . می بینه که داره از همه چیزهایی که دیگران دارن محروم می شه اما کاری از دستش بر نمی یاد . گریه اش شدت می گیره . راهی به ذهنش نمی رسه . به زمین و زمان ناسزا می گه . آرزوی مرگ می کنه . حتی به خدا هم ایراد می گیره که چرا خودکشی رو ممنوع کرده ؟ از تخت بلند می شه . سرش گیج می ره . مجبور می شه برای چند ثانیه خم شه تا حالش بهتر شه . بعد می شینه رو تخت .سرش رو بین دو دست می گیره ، به شدت درد می کنه . می ره و دنبال استامینوفن کدئینه می گرده . دو تا پیدا می کنه . با یک شیشه آب خنک بر می گرده تو اتاق اش .هر دو تا رو با هم می ندازه بالا . پشت سر هم آب می خوره .قسمتی از شیشه خنک رو می چسبونه به پیشونیش ، حس خوبی بهش دست می ده . سر دردش بهتر می شه . قرص ها اثر کردن . داغ می شه و پلک هاش سنگین می شن و روی هم می افتن ...

می دونه که وقتی بیدار شد مجبوره همه چیز رو فراموش کنه چون راهه دیگه ای نداره ... و برای لحظه ای افسوس می خوره و احساس می کنه یک قطره اشک داغ از گوشه چشمش رو گونه اش غلت می خوره و پایین می افته اما خواب امانش نمی ده ...

خواب رؤیای فراموشیهاست !
خواب را دریابم ،
که در آن دولت خاموشیهاست
...

دوشنبه – 21 اردیبهشت 1388

_________________________________________________________________

پاورقی ١ :دیروز برای من روز مهمی بود (دوشنبه – 28 اردیبشهت 1388) . اولین فیلمنامه ام کامل تایپ و ویرایش شد !هورا

پاورقی ٢ : شعر پایانی متعلق به بخشی از «قصیده آبی،خاکستری،سیاه» اثر حمید مصدق می باشد .

پی نوشت بی ربط : شاید در آینده این نوشته طرحی برای تبدیل به یک فیلنامه شد !

یک خبر خوب : پوستر درباره الی منتشر شد ! هورامنتظر اکران یک فیلم عالی باشید !نکته ی این پوستر گلشیفته فراهانیه که در عکس اصلی اخم کرده و به مبل تکیه داده اما اینجا شاد و خندون ایستاده ! بالاخره یک جور نقش اول فیلم رو باید نشون می دادن که نه سیخ بسوزه نه کباب !

Myup.ir - The Leader in free images Hosting

( برای دیدن پوستر در اندازه بزرگ روی آن کلیک کنید )