... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

می روی داخل . شلوغ است . صدا به صدا نمی رسد . می گویند کارش حرف ندارد . زن اش برای کمک کنارش ایستاده . پول پارو می کنند ! شب ها میلیون میلیون به خانه می برند . دکتر متواضع و مهربانی است . زن اش به جای منشی است ؛ مثل همه منشی ها عصبی و هیستیریک نیست ! کمی دیوانه و خل چل است . می گویند زن دومش هست و همه پچ پچ می کنند که :"معلوم است ! " . ولی همه یک سوال واحد دارند که چطور دکتر یک چنین زنی را به همسری انتخاب کرده ؟ بعد شک می کنند ؛ چند لحظه سکوت ... دوباره شایعات اوج می گیرد  زن بغل دستی می گوید پرستار بوده و دکتر را در بیمارستان تور کرده ! دیگری مخالفت می کند و می گوید :" نه بابا خانه دار است "؛ اما همه در مطب خانم دکتر صدایش می کنند حالا یا چون زن دکتر است می گویند خانم دکتر یا واقعا هست نمی دانم ! البته برخی از روی خودشیرینی او را با این نام خطاب می کنند و معلوم است که او هم عشق می کند ! اگر بگویی خانم دکتر نفر بعدی که می رود داخل تو هستی !

در اتاق باز می شود و یک دفعه 20 نفر یورش می برند به سمت در اما بعد یکی یکی مجبور می شوند بنشینند تا نوبتشان برسد . زنی می گوید " با این پولی که در می آورد یک منشی هم ندارد " بقیه تایید می کنند . اول مریض هایی را می فرستد داخل که می خواهد ازشان پول بگیرد ! آخر سر بعد از 2 ساعت مریض های قبلی می روند تو .

 در فاصله 2 هفته ویزیتش را 2 برابر کرده . دریغ از یک ذره تخفیف ! حساب کتاب با خانم دکتر است کسی حرف روی حرف اش نمی زند ، دم نمی زنند . برایشان مهم نیست . می گویند کارش خوب است نوش جانش ! هر ماه یک جای دنیا کنفرانس دارد یکبار ایتالیا یکبار فرانسه و یکبار ...

روزی پیرمردی خسته با دستانی پینه بسته و ظاهری رنجور در یک صندلی به انتظار نشسته بود . نگرانی از چهره اش می بارید . معلوم بود نمی داند چی به چی است که آمده بود یک چنین دکتری . لباسی مندرس به تن داشت و صورتش را آفتاب سوزانده بود . با خود زمزمه می کرد : " خدا بده شانس ... " به اطراف نگاه می کرد ... : " آه ... " و با نگاه اش انگار حرف می زد : " دکتر با این همه پول چه می کند ... ؟! "

         خدا داند و بس ... !

شنبه - 19 اردیبهشت 1388

________________________________________________________________

پی نوشت بی ربط : کارگردان تله فیلم می گوید : مواده منفجره ای که به پیمان دادیم برای اولین بار کار نکرد او خم شد و دوباره روشن اش کرد و بیرون پرید . دیر شده بود . کمک خواست اما ما کاری نتوانستیم بکنیم . مینی بوس به رویش رفت ، منفجر شد و او تکه تکه شد ... کاش خودش را نجات می داد (!) .

گریه ام گرفت زمانی که خواندم کمک خواست و ما کاری نتوانستیم بکنیم . می توانید فیلم رکورد زنی پیمان ابدی را در آلمان که هنوز کسی آن را نشکانده در لینک زیر ببینید :

« مشاهده فیلم »