... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/bachegi.jpg

خاطرات دوران بچگیم دارن گم می شن ! دارن می رن پشت پرده ای از مه . خنده ؛ بازی توی کوچه با دخترها و پسر های همسایه ؛ هفت سنگ ؛ قایم موشک ؛ وسطی و ...

ظهرهای گرم تابستون که به هر قیمتی شده از زیر خوابیدن در می رفتیم تا بزنیم تو کوچه و همراه بقیه بچه ها باشیم و صدای همسایه ها که بلند می شد که : " آهای بچه تو خواب نداری ؟ ساعت 2 ظهره ها ! مردم نباید آسایش داشته باشن ؟ " ما هم از همه جا بی خبر با همون خنده های بی خیال و آسوده و شل و ول یک زبونی به طرف در می آوردیم و با بیشترین سرعت ممکن می زدیم به چاک ! اما امان از روز که می فهمید مال کدوم خونه ایم ! می آمد شکایت و مام تا چند روز فقط باید ظهرها می خوابیدیم !

یا وقتی که توپمون می افتاد خونه همسایه ها و من که از همه ریز ترو فرزتر بودم می رفتم و از لای میله ها براشون می آوردم !

ظهرهایی که اینقدر این طرف و اون طرف می دویدیم تا اینکه همه خسته و بی حال و تشنه به سمت شیلنگ آب توی حیاط شیرجه می زدیم و  بعد یکی طبق یک قرار داد نانوشته با همون شیلنگ همه رو خیس آب می کرد !

آخ که وقتی اون توپه توی هفت سنگ (که معمولا هم از این توپای تنیس بود) محکم می خورد توی کمرت ... نفس ات بند می آمد اما چون نمی خواستی کم بیاری صدات در نمی آمد و فقط از شدت درد چشمات آب می افتاد و کبود می شدی !

وقتی هم که شب می شد بازی ها هم بی هیاهو می شدن . تیله بازی و شرط بندی هاش روی اون تیله های خوشگل و مامانی . یا رد و بدل کردن عکس بازیگرا و فوتبالیست ها و تاق زدنشون که یک مدت خیلی مد شده بود ! آخر سر هم لیزر انداختن تو خونه مردم !

یک مدتم مد شده بود با تاکی واکی و تفنگ ادای دزد و پلیس ها رو در می آوردیم ! دو تا دختر بودیم و 4 تا پسر ! نامردا اون تیر زرداشم چقدر درد داشت ! بعدشم یک دوره فوتبال و بسکتبال !

آخ که چه روزهایی بود روزای زمستون ! وقتی برف می آمد و مدرسه ها تعطیل می شد و ما از 7 صبح می زدیم تو کوچه و آدم برفی درست می کردیم و بعد برای سرش یک گلوله رو از سر پایینی کوچه غل می دادیم پایین تا سرش گنده شه ! یا وقتی می رفتیم پشته بوم و از اون بالا به مردم گلوله می زدیم !

و یا چهارشنبه سوری ها که می رفتیم از همه جا مجله و روزنامه می آوردیم واسه آتیش و به هم فشفشه و سیگارت می دادیم .

وای که چه روزایی بودن ... چقدر زود گذشتن ! انگار همه دنیا خوشحال بودن . غم و درد اصلا نبود !

از وقتی که کم کم بزرگ شدیم هم اون بازی ها و شادی ها تموم شدن و با تموم شدن اونها غم ها و مسئولیت ها شروع شدن . هر چی ما بزرگتر شدیم غم هامونم بزرگتر شدن . دیگه الان هیچ چیز و هیچ کس مثل اون دوران نیست ! دیگه وقتی پاتو توی کوچه می ذاری بوی غربت و دلتنگی می شنوی . دیگه وقتی همبازی های دوران بچگیت رو می بینی نمی تونی با خوشحالی بدوی سمتش و دستش رو بگیری و بگی : " بدو بیا بازی ! " آخه دیگه بزرگ شدی . حتی بهم سلام هم نمی کنیم ! دیگه نمی شه راحت و بی دغدغه بلند بلند بخندی . آخه همون همبازی بچگیت اگه صدات رو بشنوه زشته ! دیگه حتی نمی تونی از ته دل گریه کنی ! آخه بهت می گن : " وا ! خجالت  بکش ؛ مگه بچه شدی ؟ " دیگه حتی ذوق زیادی هم نمی تونی بکنی ! بعد تو دلت می گی ای کاش هنوز بجه بودم ! همیشه وقتی بچه ای آرزوت اینه که زودتر بزرگ شی و وقتی هم که بزرگ می شی برعکس ! آره دیگه همینه بازی ما آدم ها ! همیشه توی حسرتیم ! هیچ وقت اون چیزی رو که داریم قدرش رو نمی دونیم ! و آخ که چه زود دیر می شه ...

اما من دوست دارم با اینکه بزرگ شدم مثل بچه ها باشم ! آخه :

" وقتی که من بچه بودم غم بود ؛ اما کم بود ...

وقتی که من بچه بودم ؛ زور خدا بیشتر بود ... "

5شنبه – 8 اسفند 1387