... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

" اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می کند پایان بخشد ، غایتی است که باید صد البته آرزومند آن بود . مردن ... خفتن ... خفتن ، و شاید خواب دیدن . آه ، مانع همین جاست . در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم ، در آن خواب مرگ ، شاید رویاهای ناگواری ببینیم ... "

مساله همان بودن یا نبودن است ... خودکشی ... کشتن خود ؟! تا حالا فکر کردی چی می شه که یک نفر خودکشی می کنه ؟ :"زیاد ... " . شاید بعضی وقت ها خودتم به فکرش افتادی . تو موقعیت های سخت زندگیت . برای تلافی و انتقام از دیگران و ... . اما هیچ وقت با یک چیز کنار نیامدی . اگر من بمیرم بقیه چی فکر می کنن ؟ ضعیف بودم ؟ مجنون بودم ؟ نه ... نمی شه . اگه من بمیرم پدرم مادرم و اطرافیانم در نبود من چه می کشند ؟ بی تابی می کنند ؟ گریه ؟ یا خجالت می کشند ؟ همیشه سوال هایی مبهم با یک ترس غریب وجود داشته . " آری تفکر و تعقل همه ما را ترسو و جبان می کند " .شاید تو راحت شی اما بقیه چی ؟ تازه مطمئنی که خودکشی پایان همه دردهاته ؟ "اگر شخص مطمئن بود که با خودکشی تمام دردهایش پایان می یابد چه کسی بود که تن به زندگی دهد ؟"

با همه این حرفها کسی که خودکشی می کنه خودخواهه . خودخواه ... کسی که فقط به فکر رهایی خودشه . ضعیف هم هست . کسی که نتونه راهی برای مشکلاتش پیدا کنه ... قفل یعنی کلیدی هست . واسه هر مشکلی یک راهی هست . حتی توی بن بست هم راه آسمون بازه ... می گن کسی که خودکشی می کنه تا وقتی که زمان مرگ واقعیش برسه توی همان مکان معلق باقی می مونه ...

همیشه دوست داشتم بدونم اون لحظه آخر چه احساسی دارن ؟ چی فکر می کنن ؟ اصلا فکر می کنن ؟!! نه ... تیغی که روی رگ کشیده می شه ... قرص و یا سقوط ... وقتی داره از یک بلندی سقوط می کنه تا لحظه ای که می خوره زمین چه احساسی داره ؟یا احساسش تو اون لحظه ای که محکم روی زمین کوبیده می شه و بعد ... واقعا رهایی یا نه پشیمانی ؟ باز هم می گن همه لحظه آخر پشیمان می شن و از خدا طلب یک فرصت دیگه رو می کنن . اما اگه زنده بمونه وافعا می تونه به زندگی عادی برگرده ؟ همیشه این سوال ها بوده ... اما هیچ وقت جوابی براشون نبوده . نمی دونم ... نمی دونم ...


پی نوشت ١ : یکی از دوستانم دوستی (بخوانید نامزدی و همسایه دیوار به دیواری) داشت که خیلی به یکدیگر علاقه مند نیز بودند . طی یک سری رفتارهای غلط و ناشایست پسر و لج کردن دوستم و جواب رد مادرش به دلیل همان رفتار ها این رابطه قطع شد (که شخص بنده هنوز هم باور نکرده ام که این دو به همین سادگی ها از هم جدا شدند !) . بعد از گذشت ۶ ماه دوباره پسر فیلش یاد هندوستان کرد و به سراغ دوستم آمد . اما ایندفعه همه از جمله مادر خود پسرک هم مخالف بودند . (من او را ٣ بار دیده بودم . ١ بار از نزدیک و دو بار از دور !‌ رفتارهایش همیشه برایم عجیب بود اما هر وقت به دوستم می گفتم به روی خودش نمی آورد اما خب ، پسر بدی هم نبود . ) امروز فهمیدم که خودکشی کرده و قصدش هم جدا مردن بوده ... با یک نامه .١۵ فروردین خودش را از طبقه چهارم به پایین انداخته . خب می توانید تصور کنید دوستم چه حالی داشته ؟ و حتی خود پسرک ؟ نه ... پسرک جمجمه اش کامل خرد شده . فک اش در رفته . بینی اش مو برداشته و دندان در دهانش نمانده . یک دستش کاملا خرد شده و جفت پاهایش له شده اند و چیزی به نام کشکک زانو برایش بافی نمانده . کبد اش صدمه دیده و خونریزی معده کرده و ... و ... و ... . اما هنوز زنده است . یک هفته در مراقبت های ویژه بوده و تا به امروز نزدیک به ٢٠ عمل جراحی رویش صورت گرفته . شاید تا آخر عمر دیگر نتواند روی پاهایش بایستد ... اما چرا ؟ واقعا اینقدر ارزش داشت ؟ شاید هم می خواست انتقام بگیره ... نمی دانم ... باز هم همان جنس از سوال های بی جواب ... از ظهر تا حالا که این خبر را  شنیده ام اصلا حال خوشی ندارم . چهره اش از جلو چشمانم کنار نمی رود . تصور کتید خانواده اش چه حالی دارند ... بزرگترین آرزوم در حال حاضر اینه که هیچ وقت هیچ کس نا امید نشه... هیچ وقت ...

پی نوشت ٢ :‌ جملات پر رنگ شده در نوشته فوق گزیده ای از سخنان هملت در گفتگو با خودش - سناریوی " هملت "  اثر ویلیام شکسپیر - می باشد .

پی نوشت ٣ : در آخر لطفا برای بهبودی اش و حل شدن همه مشکلات به خوبی و خوشی (!) دعا کنید ...

سه شنبه - ١ اردیبهشت ١٣٨٨