... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

یادمه وقتی مدرسه می رفتیم  از همه چیز می نالیدیم . از امتحانات زیاد ، از درس ، از ناظم و ... و آرزو می کردیم که زودتر تموم شه ! همیشه مامان بابا می گفتن که ما حاضریم هرچی داریم بدیم اما فقط یک ساعت به اون دوران و پشت اون میزها برگردیم و من همیشه فکر می کردم واسه دلخوشیه من می گن ! اما ...

حالا دقیقا می فهمم چی می گفتن ... یاد خاطراتم از مدرسه که می افتم ناخودآگاه خنده رو لبام می شینه . حتی دلم واسه همون امتحاناتش تنگ شده . دوران دبیرستان (هر چهار سالش) با تمام اتفاقات عجیب و بدی که افتاد از بهترین دوران زندگیم محسوب می شن . اون روزها که تنها مسئولیت بزرگ زندگیمون درس خوندن بود (که همونم نمی خوندیم !) اون روزایی که هر کاری دلمون می خواست می کردیم ...

دیروز رفتم مدرسه . از بچه های پایه و ناظم و مدیر و معلم گرفته تا در و دیوار مدرسه همه و همه برام یک دنیا خاطره رو زنده کردن . وقتی با خوشحالی باهاشون سلام و علیک و روبوسی می کردم و همه یک دنیا حرف واسه زدن داشتیم ... وقتی که ناظمم می گفت : " تو خیلی شیطون بودی ..." اما بعدش برای اینکه دلم نشکنه اضافه می کرد : " اما شیطنتت شیرین بود و من هیچ وقت چیز بدی ازت ندیدم " و من که با شرمندگی سرم رو پایین می انداختم !  یا وقتی خانم "ش" می گفت : " یادته تو این راه پله ها چه کارا نمی کردی ؟ " و منم به روی خودم نمی آوردم و با یک لبخند می گفتم : " نه ! " اما همه چیز خوب یادمه ...

سال اول دبیرستان ... کمه کم هفته ای دوبار کلاس ها را به بهانه های مختلف می پیچوندیم ! و یا وقتی بلند بلند سر کلاس فیزیک شعر می خواندیم و معلم بیچاره به روی خودش نمی آورد ! و یا همایش سال اول ...

سال دوم دبیرستان ... بهترین سال تحصیلی ام . توی کلاس 20 نفر بودیم فوق العاده شیطان اما درس خوان . وقتی همه با هم  سر صف نمی رفتیم (که اصلا چنین چیزی توی مدرسه ما معنی نداشت !) و به جای آنکه مثل همیشه نمره انضباط کم کنند بیچاره ها برای تشویق ما به  ما اضافه می کردند ! و یا وقتی همه با هم امتحانات رو کنسل می کردیم و کلی نازمون رو هم می کشیدند ! زنگ تفریح ها که 10 نفر دره کلاس را می گرفتند و 10 نفر با زور تلاش می کردند که بیایند داخل !(آخر سر هم آن در را شکاندیم !) آب بازی و برف تو کله ناظم زدن و فوتبال و والیبال هم که عادی بود ! سوالات امتحان را که می دزدیدیم و از هول و ترسمان بوفه که می رفتیم به جای ساندویچ به اشتباه می گفتیم : " خانم "ن" دو تا سوال بدین لطفا ! " یا عید که همه پیک های بچه ها را خراب کردیم ! یادمه ناظم 24 سالمون 2 بار از دست ما های های گریه کرد ! و سال سوم هم از آن مدرسه رفت !

سال سوم دبیرستان ... دیگر چه کارها که نکردیم ! ناظم جدید آمد و از شانس بدش ما ارشدهای مدرسه بودیم ! بیچاره دیروز می گفت : " اوایل نتوانستم رفتارهای شما رو تحمل کنم و رفتم اما با اصرار مدیر دوباره برگشتم ! " همان سال که من عاشق بازیگری شدم و از لج همه نمایشنامه می نوشتم و با بچه ها می رفتیم اجرا و الحق که عجب نمایش هایی شدند ! اگر بگویم 1 ماه کامل به بهانه تمرین کلاس ها را پیچاندیم دروغ نگفته ام ! آن خنده های بی خودی و بزن برقص هایی که وقتی ناظم می آمد خاموش می شد و کادر مدرسه رو ذله کردن ها و ادای همه معلم ها رو در آوردن و دوربین به دست از همه یواشکی فیلم گرفتن ... و حتی اون روز که mp3 player دوستم رو که ازش گرفته بودند و قرار بود تا آخر سال پس ندهند رو از دفتر مدرسه با هزار بدبختی و ترفند دزدیدیم ! و سرویس مدرسه ... که دیگه توش من و برف نو و ریحون خودکشی می کردیم ! 6 تا راننده سرویس برایمان عوض کردند اما ما درست نشدیم !

و سال پیش دانشگاهی ... که همه مراعات حال و روز خرابمان را می کردند و دیگر برای شیطنت هایمان حد و مرزی نبود ! وقتی که یک میز شکاندیم و بعد در فرصت مناسب آن را با میز کلاس بغلی عوض کردیم ! یا وقتی مشاور بچه های پایه از 12 تا پله مستقیما به طرف پایین پرتاب شد ! و ما نتوانستیم جلوی خنده مان را بگیریم توی روش زدیم زیر خنده ! یا عید آن سال که برای درس خواندن از 2 فروردین تا 12ام از ساعت 8 صبح تا 8 شب مدرسه بودیم و همه کاری کردیم الا درس خواندن ! و موقع پیاده برگشتن به خانه ...

و یک دنیا خاطره ی دیگه که این ها بخش کوچکی از آنهمه خاطره ی رنگ وارنگ را تشکیل می دهند ... و دیروز که این جمله معلم ها بدجوری دلتنگم کرد : " وقتی شما از این مدرسه رفتین دیگه مدرسه اون حال و هوای قدیم رو نداره ... جاتون بدجوری خالیه ... "

________________________________________________________________

پی نوشت 1 : برای روز معلم می خوام دوباره برم مدرسه ! لطفا اگر شعر زیبا و یا نوشته و عکس قشنگی مناسب با این روز دارین بهم کمک کرده و برام بفرستین . ممنون می شم !

4شنبه – 26 فروردین 1388