... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/faramushi.jpg

دیشب یک دفعه به یاد بیماری مادربزرگم افتادم ... و برای اولین بار چقدر از فکر کردن بهش ترسیدم ... فراموشی ...

با خودم فکر کردم اگه من در اینده این بیماری رو بگیرم چقدر بده و چه وحشتناکه که تو حتی بچه هات رو هم نشناسی و هر 5 دقیقه یک بار ازشون بپرسی شما ؟ البته شاید گاهی اوقات فراموش کردن خیلی چیزها به نفع ادم باشه اما نه همه چیز . یک چیزایی تو گذشته ی آدم ها هست که فقط آدم  به یاد و خاطره ی اون زندس و چه بده که حتی تنها امیدش هم ازش گرفته بشه ...

واسه همینه که باید نوشت ... باید خاطره ها رو بایگانی کرد چون دیگه حتی به قلب و مغز خودتم نمی تونی اعتماد کنی ...

خیلی وقته که اعتماد به همه چیز از بین رفته قبلترها به چشماتم اعتماد نداشتی و حالا قلب و مغز هم اضافه شد !

قبل از اینکه فراموشی بگیری فکر کردن بهش خیلی اذیتت می کنه اما وقتی گرفتی دیگه این تو نیستی که اذیت می شی بلکه اون اطرافیان تو هستند که زجر می کشن ... خودت که چیزی یادت نمی یاد ... اوایل بیماری بعضی وقتا یک چیزایی مثل فیلم از جلوی چشمات می گذره .سعی می کنی بیشتر به یاد بیاری اما بعد یک مدت خسته می شی و ول می کنی و این می شه که به مرور زمان بدتر می شی تا اینکه دیگه هیچی یادت نمی یاد ... خوب شدنی هم در کار نیست وتو داری به سمت مرگ تدریجی می ری ...

اما چه زجری داره وقتی بچه ها مادرشون رو این جوری می بینن ... چه زجری داره وقتی به زور می خوان یادت بندازن که کی هستند و تو کی بودی ... و چه زجری داره وقتی صدات می کنن مامان و تو حتی بر نمی گردی چون اصلا یادت نمی یاد که بچه  ای داشته باشی ...

شاید این درد به مراتب بیشتر از درد فراموش شدنه ...وقتی آدم ها تو رو از یاد می برن و فراموشت می کنن اما تو هنوز به یادشون داری و با خاطراتشون زندگی می کنی اما وقتی تو ناخواسته اونا رو از یاد می بری ...

ای وای ... واسه همینه که من از هرچی فراموشی و فراموش شدنه متنفرم !

دوشنبه - ٩ دی 1387