... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

امروز بعد از مدت ها فرصت شد که دوباره برخی از مطالب وبلاگم رو به سایتم منتقل کنم و در عین ناباوری دیدم که 9 دی تولد سه سالگی کافه من بود و من فراموش کردم ! خب اینکه چه حسی بهم دست داد بماند . اما خیلی تلخ بود . عین اینکه تولد بچه ات رو یادت رفته باشه . منی که هر سال کلی حرف و فکر داشتم برای زدن امسال ...

شمردم دیدم از دی پارسال تا امسال من فقط 8 پست اینجا دادم در حالی که خیلی نوشته منتشر نشده دارم . واقعیت تکون دهنده ای ئه که حس می کنم دیگه با اینجا غریبه ام . اینکه دیگه اینجا هم فراموش شد . که دیگه مخاطبای خاص ندارم .

نمی دونم چی شد که این طوری شد اما هنوزم می گم دلم برای اون روزا خیلی تنگه !

.

.

.
تولدت مبارک کافه متروکه من :)

 

 

 

* و شاید به مناسبت این تولد ؛ یکی از نوشته های منتشر نشده ام :

" دست روزگار است دیگر ، یک جاهایی یک وقت هایی یک جورایی آنچنان فرت می دهد که تو می مانی و یک علامت تعجب وسط حوضت ! که اصلا چه شد ؟ لاکردار هیچ چیز هم سرش نمی شود که مثلا فلانی فلان کاره است و ... ! ریز و درشت را به بازی گرفته این روزگار ! و من نیز چونان باقی اسباب بازی های خدا در این شهربازی تا به امروز از این قافله به جا نمانده و الحق که خوب به بازی گرفته شده ام ! از بازی بازی گفتن و بازی بازی کردن که بگذریم می رسیم به این که من نیز نفهمیدم چرا و چه شد که حالا اینجای زندگی ایستاده ام ! خلاصه اش اینکه هر چی فکر می کنم می رسم به اینکه هی این پیچ زندگی پیچید و من آمدم ادای این آدم استوار ها را در بیاورم و به جای اینکه به خود بپیچم با پیچ پیچیدم ! دست در دست هم چرخیدیم و چرخیدیم و هی پیچیدیم تا اینکه رسیدیم به اینجا که هستم ! طوری که انقدر خودم را دور زدم که یادم رفته من اصلا چه می خواستم و حالا در این پیچ جدید هی دستش را می کوبد به شانه ام و می گوید که موفق باشی ! و باز من سعی می کنم تا جون دارم و گیم اور نشده ام تمام تلاش ام را برای رد کردن این مرحله بکنم ! و القصه اینکه با این وضع هر روز رویایی بر خود بافته و بر تن کرده و فردایم را آن طور که خودم دوست دارم تصور می کنم ولی به یکباره یک جای داستان مثل نخ از دستم در رفته و کل بافتنی با آرزوهایم از هم می شکافد و من می مانم و یک سوال که آیا این من امروزم همان منی است که باید باشم یا نه ؟ ... ! "