... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

یک روزایی بود ک من بچه بودم . اون روزا ک هنوز دوربین دیجیتالی نداشتم و اصلا از عکاسی دو زار بارم نبود ، می خوابیدم روی زمین و به یک شی نزدیک خیره می شدم . بعد اول با چشمم به اون شی نزدیکه اصطلاحا فوکوس می دادم و پشت سری ها همه تار می شدن و بعد به پشت سری ها با چشمم فوکوس می دادم و شی جلویی تار می شد و هی این حرکت رو با خودم تکرار می کردم و سعی داشتم کشف کنم ک رازش چیه و همیشه با خودم می گفتم یعنی می شه یک روز یک چیزی کشف بشه ک این حرکت رو ثبت بکنه ؟!

یک روزایی بود ک من بچه بودم . تو عالم خودم با خدا قهر می کردم . حالا بماند ک گاهی نفرینش هم می کردم و بعد یک دفعه عذاب ب جونم می افتاد ک ای وای الان سوسک می شم و سریع ب یک بهانه ای سر صحبت رو باز می کردم باهاش و شروع می کردم الکی از یک چیز دیگه گفتن ب خیال اینکه خدا هم اسغفرلله ... بگذریم ! آره کلا می خواستم بگم ک اون روزا خدا یکی یک دونه ترین رفیق روزهای تنهاییم بود . همون روزا بود ک وقتی با همه عالم و آدم قهر می کردم - ک همه عالم و آدم اون موقع داداش مزدور و مامانم بودن - می رفتم زیر میز کوچک ناهار خوریمون قائم می شدم و با خدا می گفتم ک خدا تو شاهد باش قهر قهر تا قیامت و امن ترین جای دنیا رو هم همون زیر میز می دونستم !

آره یک روزایی بود ک من بچه بودم . خیال پرداز . بی آرزو ترین کودک زمین شاید ، ک خواسته هاش اونقدر زیاد نبودن ک نشه برآورده شون کرد ! اونقدر شاد ک فکر می کردم توی آسمون ب سیم چراغ برق توپ وصله ! اونقدر ک فکر می کردم دنیا همیشه همین قدری ، قد چهارتا پسر و دختر همسایه و معلم بدجنس کلاس دوم مون می مونه !

هی آره ... اما گذشتن اون روزا !

حالا یک روزایی هست ک دیگه من بچه نیستم . این روزا یک دوربین دیجیتالی دارم ک باهاش رو آدمای نزدیک زندگیم فوکوس می دم و آدمای دور زندگیم رو مات می کنم ! این روزا دیگه خدا سایه اش سنگین شده . نیست ! یا هست و من دیگه ندارمش ، این روزا دیگه اونقدر دنیام بزرگ و بی در و پیکر شده ک فکر می کنم گاهی حتی کوه به کوه می تونه برسه ولی آدم ب آدم نه ! این روزا دیگه خیال پردازی نمی کنم . پر از آرزوهای تباه ام . این روزا دیگه جای امنی واسه تنهایی هام پیدا نمی کنم . زیر میز جا نمی شم . کفر می گم توبه نمی کنم . این روزا اونقدر عوض شدم ک فکر می کنم من هیچ وقت بچه نبودم ! ک همه اون روزا یک خیال خوش بوده و بس ... !

چهارشنبه - 11 آبان 1390

پس نوشت : خودم هم نفهمیدم موضوع این نوشته ام چی بود ! خواستم یک چیزی گفته باشم دور همی مثلا ! این سر درگمی را بگذارید ب حساب این 8 ماه و اندی ک نبودم . آنقدر ذوق دوباره تاریخ زدن پای نوشته هایم داشتم ک یادم رفت اصلا چ می خواستم بگویم !