... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://www.donya-e-eqtesad.com/News/1428/m14-01.jpg

دست های کوچک ات برق نمی زد

وقتی که مرا با ضریه ای به خود آوردی ،

و نگاه ات را نادیده گرفتن سخت بود ...

خسته ای پسرک ... ؟ نه ؟

اشکالی ندارد ، من هم خسته ام ...

اما تو بخند ، بگذار زندگی مغلوب خنده هایت باشد ...

راستی دندان هایت کو ؟!

به امید آمدن کدام فرشته قایم شان کرده ای ... ؟

اگر دیدی اش سلام مرا به او برسان !

بگو که هنوز هم چشم به راهم ....

پنجشنبه – 5 اسفند 89

پس نوشت : دوستان به زودی به همتون سر می زنم . شرمنده ام :)