... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

همیشه عید ها می ریم شمال . قرارداد بستیم ! هر جای شمال که جمع تصمیم بگیره .جاش زیاد مهم نیست مهم نیت دسته جمعی سفر کردن و چند روز با هم خوش بودنه ...مسافرت های دسته جمعی عیدم که از هر مسافرتی بیشتر به آدم می چسبه .

روز اول عید ... خونه مادربزرگ . دایی بزرگه می گه بیاین دسته جمعی بریم شمال . هر کی یک نظری می ده و آخر سر هم قرار می شه روز چهارم عید توی اتوبان فلان ساعت 6 صبح همه حاضر باشن تا پشت هم حرکت کنن .

روز 4ام عید که می رسه از شوق مسافرت شب اش فقط 2 ساعت خوابیدی ! ساعت 5 صبح ام بیدار می شی و کوله ات رو می بندی . دوربین و mp3 پلیر و دفتر خاطرات و کلاه و عینک ! بعلاوه چند وسیله سرگرمی که شاید لازم بشه !

راه می افتیم . مامان لحظه آخر سرش رو می کنه تو خونه تا ببینه زیر گاز خاموش هست یا نه ؟ آخرم وقتی در رو می بنده شروع می کنه زیر لب آیت الکرسی و قل و الله خوندن . همه سوار ماشین می شیم . داداشه داره چرت می زنه و مامانه ساکت به روبرو خیره شده و تو هم با لذت صورتت رو گرفتی سمت آفتاب و موسیقی گوش می دی .

سر ساعت می رسیم . هنوز خاله کوچیکه نیامده آخه بچه اش کوچیکه و نمی شه صبح زود از خواب بیدارش کنه . طبق معمول از ماشین ها پیاده می شیم و شروع می کنیم به گفتن و خندیدن . بابا ودایی مثل همیشه با حرفا و کارهاشون همه رو می خندونن . بالاخره خاله از راه می رسه . جاهامون رو عوض می کنیم . جوونا تو یک ماشین و بزرگترها هم تو ماشین دیگه . تو جاده شمال ایم و هرکی یک دوربین دستشه و از جاده عکس می گیره . بعد هم به همدیگه عکس ها رو نشون می دیم و هی به هم پز می دیم که ماله من قشنگ تر شده ! با سرعت از ماشین دایی سبقت می گیریم و وقتی داریم از کنارشون رد می شیم ضبط رو تا آخر بلند می کنیم و هرکی یک شکلکی در می یاره ! بعدشم بلند بلند می خندیم و می گذریم . به 5 دقیقه نمی کشه که بزرگتر ها دقیقا همین کار رو می کنن ! اما با این تفاوت که خاله رو داشبورت ضرب گرفته و دایی سوت بلبلی می زنه و بقیه هم دارن با سرو صدا دست می زنن و زبون در میارن ! ما جوونا کم می یاریم ! ماشالله این بزرگتر ها بخوان کل کل کنن ها آدم رو نیست رو نابود می کنن ! همینه که می گن جوونم جوونای قدیم دیگه !

طبق سنت حسنه تا جایی که بخوایم یک توقف کوچیک برای استراحت بکنیم این کار رو تکرار می کنیم ! بعد می ایستیم و چایی می خوریم و دوباره جاها رو عوض می کنیم . دیگه یک ساعت بیشتر نمونده که برسیم بنابراین هرکسی در سکوت به یک کاری مشغول می شه . بالاخره رسیدیم ... و چه صحنه ها و خاطراتی که ثبت نمی شه ...

وقتی همه سر یک سفره می شینیم و هر کی از تو کاسه بغل دستی ماهی کش می ره یا اون صبحانه های مفصل با تخم مرغ و کره محلی که حتی اونایی هم که هیچ وقت صبحانه نمی خورن رو به سر سفره می کشونه یا غروبا لب ساحل ...یا شبها که می رفتیم یک جایی سمت جنگل و فقط صدای جیرجیرک می آمد و ما توی اون سکوت چایی خوش طعم و عطر می نوشیدیم و بزرگترها قلیون می کشیدن و بعد که بر می گشتیم ما جوونا تا صبح می شستیم و منچ و دومینو ... بازی می کردیم !یا حتی وقتی با خاله ها شیطنت می کردیم و به زبون مازندرانی بلند بلند حرف می زدیم و می خندیم مردم که چه نگاه هایی نمی کردن !

ظهرهای گرم و شرجی اش هم همه جمع می شدیم تو یک اتاق و چشمک بازی می کردیم ! و چه کیفی می داد وقتی بزرگتر ها می باختن و باید به حرفای ما گوش می کردن ! وقتی به بابا می گفتیم عربی برقص و به خاله می گفتیم برو تو ایوون صدای گاو دربیار و ... ! معمولا با رشوه دادن از زیر کار در می رفتن اما تا جایی که ممکن بود زورشون می کردیم ! حتی فکرشم خنده دار بود !

و چه روز دلگیری بود روز برگشتن ! همه از صبح در تکاپوی جمع کردن وسیله ها بودن و کلی از چیزها گم شده یا رفته بود قاطی ساک های بقیه ! وقتی سوار ماشین می شدیم تا تهران باز هم با ترتیب رفتن می شستیم . و لحظه آخر که به تهران می رسیدیم و توی غروب دلگیر و غبارآلود تهران باید با هم وداع می کردیم ... با همه روبوسی می کنی و تشکر می کنی و می گی که خیلی خوش گذشت ...

و وقتی سوار ماشین می شی بغضی تو گلوته و توی دلت آرزو می کنی که ای کاش زودتر دوباره سال نو بشه ...

دوشنبه -12 اسفند 1387