... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://icons.wunderground.com/data/wximagenew/c/chikadee/15.jpg

همین امشب ، توی ترافیک ، خانواده ای فارغ از این شلوغی و هیاهو روی صندلی سنگی نشسته بودند و با اشتیاق غذا می خوردند و من با خودم فکر می کردم که چقدر ساده خوشبختند ...

همین امشب ، توی ترافیک ، زنی با بچه ای چند ماهه گدایی می کرد . بچه خواب بود و من با خودم فکر می کردم چقدر خوبه که چشمات رو به همه چیز ببندی و تو اوج بدبختی بتونی راحت بخوابی !

همین امشب ، توی ترافیک ، دو نفر داشتند با هم قدم می زدن . رنگ کت زن با شلوار مرد و رنگ کت مرد با شلوار زن ست بود ... و من با خودم فکر می کردم که چقدر خوبه که هنوز آدمایی هستند که همدیگرو این جنسی دوست دارن ...

همین امشب ، توی ترافیک ، یک پسر بچه کنار ساختمون نیمه تموم با حسرت ماشین های مدل بالا رو دید می زد و من با خودم فکر می کردم حسرت من شاید هیچ کم از حسرت اون نداشته باشه ...

همین امشب ، تو این هیاهو ، ماه هم بود . پر نور تر از همیشه . دلگیر تر از همیشه ...

همین امشب ، تو این هیاهو ، همه بودند اما من تنها بودم . سر و صدا بود اما من سرشار از سکوت بودم . من مثل همون درخت سربلند پرغرور که تن اش رو داده به تبر شدم ...

حجم انبوه تنهایی این شهر شلوغ رو در بر گرفت ... همین امشب ...

سه شنبه – 27 مهر 1389