... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

روز چهارم عید ... سه شنبه ... باز هم اصرار من و برادرم باعث شد از تهران بزنیم بیرون و اینبار هم به سمت نا کجا ! در میانه راه  بنا شد برویم چیذر اما نمی دانم چرا از امام زاده داوود و دره ای به نام رندان (که روی تابلو ورودی اش زده بود : رندان به معنای روایت دان می باشد) سر در آوردیم ! امام زاده داوود بد جوری طلبیده بود ! در حال عبور از جاده پرپیچ و خم و باریک کن و سولقان بودیم که کمی جلوتر به یک جاده فرعی رسیدیم که رویش زده بود دره  رندان . برادرم طبق عادت معمول و ماجراجویانه اش پیچید داخل. اما کمی جلوتر زد کنار تا پدرم رانندگی کند ! بدجور ترسیده بود !

جاده ای بود غریب ... باریکی اش به اندازه گذر یک ماشین بود و در دوطرفه جاده دره بود و کوه هایی که سر به فلک کشیده بودند . هول برمان داشت ! هوای ابری و زیرمان دره و دو طرفمان کوه و همه جا سکوت مطلق ! مدام به پدرم می گفتیم که بر گردد . اما تا ده رفتیم . چند خانه ویلایی شیک و بقیه هم خانه های کوچک . کمی دلگیر اما زیبا . به زور سر ماشین را گرد کردیم و دوباره از همان جاده ترسناک به راه افتادیم ! در میان راه ایستادیم تا هم چای بنوشیم و هم کمی عکس بگیریم . اما درست جایی که ایستاده بودیم یک تکه سنگ بزرگ بالای سرمان قرار داشت که احساس می کریدم هر لحظه روی سرمان آوار می شود ! برادرم داد می زد و از انعکاس صدای خودش و ترس مادرم از ریزش کوه می خندید ! بالاخره با سلام و صلوات راه افتادیم . در بین راه تابلو زده بود که امام زاده داوود فلان کیلومتر ... ما تا به حال نرفته بودیم . مادرم می گفت من وقتی خیلی کوچک بودم یکبار آمدم . پس تصمیم گرفتیم به سمت امامزاده داوود برویم . روی کوه ها هنوز برف بود و هوا سرد .

وقتی رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم از سرما دندان هایم به هم می خورد ! روی زمین هنوز برف بود . به اطراف که نگاه می کردی همه نوع تیپی را می شد دید . از آدم هایی که معلوم بود دستشان به دهنشان می رسد و با فلان ماشین آمده بودند تا مردمی که به زبان بومی خود حرف می زدند و سینی و بقچه به سر به سمت امام زاده داوود حرکت می کردند . بعد از یک کوهنوردی بالاخره رسیدیم . صحن امامزاده را داشتند درست می کردند و کلی هم شلوغ بود . هر کسی برای گرفتن حاجت اش آمده بود . می گفتند اگر برای بار اول آمده ای هر چه دوست داری ازش بخواه امامزاده داوود خوب حاجت می دهد . چشمانم رو بستم و آرزو کردم . بهش قول دادم اگه حاجتم رو بده دوباره برم دیدنش و براش خیرات کنم .

کمی آن طرف تر یک بازار قدیمی بود . رفتیم داخل اش . بیستر تسبیح و مهر و ... بود و پر از لواشک و آلبالو و قره قروت ! همان چیزهایی که از دیدنشان دهنم آب می افتاد اما مادرم هیچ وقت نمی خرید ! چون بهداشتی نبودند و هر وقت هم که خودم یواشکی می خریدم فردایش بی برو برگرد مریض بودم ! پس از گشتی کوتاه در بازار دوباره راه افتادیم به سمت تهران . در راه هوا خنک بود و سبک اما هر چه به سمت تهران نزدیک تر می شدیم انگار هوا سنگین و گرم تر می شد . تهران دوباره شلوغ شده بود و همچنان ترافیک بود . آخر از 5ام اداره ها باز می شدند . اما اینها مهم نبود ... مهم روزی بود که از سر گذرانده بودیم و خاطره خوش اش و چند عکس و آن آویز (که چهار قل را رویش نوشته بودند) که از آن روز به یادگار ماند ...

پنجشنبه – 6 فروردین 1388