... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/oboor%20az%20tariki.jpg

سلام :

بعد از مدت ها با یک داستان اومدم ! اسمش رو نمی شه گذاشت داستان کوتاه . چون خیلی هم کوتاه نیست . باز هم اگه حوصله خوندن ندارید اجباری نیست . فقط اینکه حدودا 4 ماه بود درگیرش بودم تا بالاخره تونستم بنویسمش . حوادث توش تجربه های شخصی و الهام گرفته از واقعیت اند . پس اگه تلخه ، اگه غم داره تقصیر من و قلمم نیست ! که من هرچی توش نوشتم عین حقیقته فقط بهش پرو بال و احساس دادم . نوشته ای که در ادامه مطلب خواهید خواند جرقه نوشتنش یک روز زده شد که تک و تنها داشتم تو مترو قدم می زدم و واگنی هم که ازش حرف زدم واقعا وجود داره ! مسیر هایی که ازشون گفتم هم وجود دارن . من فقط یک خط داستانی تعریف کردم براش . یک شخصیت خلق کردم . بی اسم ، بی نام و نشون با یک تفکر . خسته ، در جستجوی امید . که وقتی خواست بهش رسید . دیگه همین ! امیدوارم که خوشتون بیاد .

( برای خواندن متن به ادامه مطلب مراجعه فرمایید )


» عبور از تاریکی :

سخته . حس خوبی نیست . باید با کسی که ندیدمش اما عجیب می شناسمش خداحافظی کنم . همه چیز گیجه و مبهم . اطراف تیره و تار به نظر میاد . تو راهرو چراغ های سقف رو می شمرم . همه چیز انگار رو دوره کنده . بوی تند الکل . چهره های نگران و آخرین چیزی که می شنوم صدای گریه بچه ای که تازه به دنیا اومده ... سلام .

چقدر یک لحظه دلم گرفت ... اما دیگه هیچی یادم نیست .

***

یک هفته می شه . – هفت - عددی که قرار بود مقدس باشه اما برای من از 13 هم نحس تر بود . هفت روزی که هر ثانیه اش دقیقه ای بود و هر دقیقه اش ساعتی و هر روزش بر من سالی گذشت . یک هفته ای که با همه قهرم و سر جنگ دارم . با خودم با خدا . هفت روزی که روزه سکوت گرفتم . که دیگه داد نمی زنم . فقط نگاه می شم . نگاه می شم تو صورت اطرافیان . نگاه می شم تو صورت مادرا . بچه ها و نگاه می شم تو آینه . به صورت خودم . خودمی که قرار بود ، قرار بود ... و باز این بغض لعنتی و باز صدای گریه اون بچه تو اخرین لحظه ...

مثل روزهای قبل عین مرده متحرک ، تن زخمی ام رو روی این آسفالت داغ می کشم . دلم می خواد از خودم فرار کنم . قلبم داره از جا کنده می شه . صداش داره گوشم رو کر می کنه و ضربه هاش حالم رو بهم می زنه . چشمام دو دو می زنه . تو اوج گرما سردمه . بازم نفهمیدم چی شد که سر از مترو در آوردم . پله ها رو یکی یکی پایین می رم . دارم گود می رم انگاری . دارم غرق می شم انگاری . تنه ام به تنه ی هر کی می خوره و یادم می افته که هنوز زنده ام از خودم بدم میاد . من رو دیگه به زنده بودن و زندگی کردن چی کار ؟ من رو به نفس کشیدن چی کار ؟ پله ها انگاری تمومی ندارن . مستقیم به سمت تاریکی . بی انتها شاید . به سمت ته جهنم ان شاید . یا نه شاید به ته بهشت و گریز از این جهنمی که برای خودم ساختم ...

خدا ؟ خدایا ؟ چرا همیشه سخت ترین آزمون هات رو برای من کنار می ذاری ؟ این آزمایشی الهی بود یا عذابی الهی ؟ با چی خودم رو راضی کنم ؟ به چی خودم رو دل خوش کنم ؟ خدا ؟ هستی ؟ می شنوی ؟ گاهی شک می کنم . دلخور نشو . ما  آدما عقلمون به چشممونه . وقتی نمی بینمت . وقتی گریه هام و سوالام بی جواب می مون با خودم فکر می کنم شاید نیستی . یا هستی و حواست نیست . خدا هست ؟ اگه هست چرا ؟ خدایا ای کاش می تونستم ببینمت . ای کاش می تونستم سرم رو بذارم روی پات و گریه کنم . توام نازم می کردی و دلداریم می دادی . باهام حرف می زدی . آرومم می کردی . راضیم می کردی . می گفتی از اون حکمت و رحمتی که هیچ وقت ازش سر در نیاوردم . می گفتی از اون در بازی که می خوای به جای بستن این در بهم نشون بدی . و بعد دست می کردی تو موهام . عین یک بابای مهربون . مگه من مخلوق تو نیستم ؟ مگه تو من رو نیافریدی ؟ پس چرا من رو از دیدنت محروم کردی ؟

تو سالن به سمت گیشه که می رم احساس می کنم همه مردم می خوان بهم حمله کنن و من رو از هم بدرن ... احساس می کنم نگاهاشون تنم رو می سوزونه . یک بلیط می گیرم . یک بلیط یک طرفه به ناکجا . بی برگشت . تلو تلو خوران ، تو همون حال و هوا باز هم لابه لای جمعیت از پله ها پایین می رم و میرم به سمت سکو . گم می شم تو این جمعیت . گم شدم تو خودم حتی . مترو میاد و جمعیتی با عجله به سمت اش می دوئن و همدیگه رو هل می دن . با خودم فکر می کنم چقدر خوبه که این آدما هر کدوم کاری دارن که براشون مهمه و براش عجله دارن . یک هدفی دارن . یک آینده ای دارن . یک امیدی ... امید . امید . امید . اسم قشنگیه ، نه ؟ مثلا الان اگه اسم بچه ی نداشتم امید بود . امید جان . مامان . پسرم ... ای وای ... اما کدوم امید ؟ امیدی که به نا امیدی بدل شد ؟

یواش یواش می رم و جایی وامی ایستم که می دونم جای توقف و باز شدن آخرین واگنه . آخرین واگن هیچ وقت مشتریه زیادی نداره . مثل آخرین نیمکت تو مدرسه ها . که همیشه جای قد بلندا و شر های مدرسه اس . همیشه همون واگنی پر می شه که نزدیکتره . می رم و می شینم گوشه دیوار. با اینکه صندلی خالی زیاده . اما دوست دارم رو زمین بشینم . به یاد اون روزا که همه چیز خوب بود . روزای دانشجویی . که با بچه ها می اومدیم و سوار مترو می شدیم و اگه جا نبود ردیف رو زمین می شستیم . می گفتیم و می خندیدیم . به هیچی . به هوا ، به اون خانومه ، به اون آقاهه ، به ترک در و دیوار و به رنگ صندلی ها . فرقی نداشت . فقط خنده بود . شوخی بود . غم بود اما نه انقدر . هنوز زندگی فیتیله پیچمون نکرده بود . هنوز مریم باباش نمرده بود . هنوز سارا نرفته بود . هنوز یلدا شوهر معتاد نکرده بود و من هم هنوز ...

بهش می گن تقدیر . تقدیر ماها هم انگار این بود . تلخی ، غم ، دوری ، جدایی . آخر اون همه خنده ، آخر اون همه رویا و آرزو شد این روزها . روزهایی که فقط شب می شن . به امید هیچی . به امید یک روز بهتری که هیچ وقت نمیاد و ما آدم هایی امروزی که با یاد دیروز و خاطراتش امروز رو فردا می کنیم و هر روز هم بیشتر در گذشته هامون غرق می شیم . چرا که این طوری دردش کمتره ...

لبه واگن ، هر آدمی که سوارش می شه عین لبه کشتی تو آب تکون تکون می خوره . هر کسی که میاد تو یک نگاهی به من و یک نگاهی به صندلی خالی می ندازه و می ره می شینه . پیش خودش چی فکر می کنه خدا می دونه . اما می دونم که رد درد رو از نگام می خونه . آخرین نفری که میاد تو یک دختر بچه سیا سوخته با لباسی مندرسه ، با یک کوله رو دوشش . در مترو بسته می شه . احتمالا دست فروشه . اما از ترس مامورین چیزاشو تو کیفش گذاشته . مترو که حرکت می کنه سرم گیج می ره . اه این سرگیجه لعنتی . صدای اون بچه ، که الان هفت روزشه ، صدای گریه اون و صدای خنده خانواده اش و بر عکس صدای گریه خانواده من و بچه ای که ... تاریکی . سرم رو تو دستام می گیرم و خم می شم . چند بار محکم پلک می زنم و احساس می کنم که دیگه دنیا دور سرم نمی چرخه و بهترم . همون طور خمیده ، سرم رو کج می کنم و چشمام رو باز می کنم و نگاه می کنم . حدسم درست بود . دخترک دست فروش بود . کیک از تو کیفش در آورده بود و می فروخت . چندتا گلسر هم دستش بود . از این بچه گونه ها . هیچ کس نگاهش نمی کرد حتی . تلو خوران اومد سمت من . دلم نیومد نگاهش رو رد کنم . دستش رو رد کنم . دست کردم تو جیبم هر چقدری بود دادم بهش و یک دونه از اون گلسر ها برداشتم ازش . همون موقع زدم به موهام و پرسیدم خوبه ؟ خندید و گفت آره . خنده اش ولی می دونم از ته دل نبود . این بچه هم غم داشت . درد داشت . بچه ای که با این سن میاد دست فروشی که خوشحال نمی تونه باشه . فکر داره . خیال داره . فکر اجازه خونه شاید . مادر مریض شاید . نون شب شاید . خرج مدرسه شاید . یا هزار و یک چیز دیگه . بعضی وقتا این بچه ها رو که می بینم خوشحال می شم که یک چنین اتفاقی افتاد و من باعث بدبختی و به دنیا اومدن یکی دیگه نشدم ... تو همین فکرا بودم . همین حرفای مبهم با خودم و خدا که نمی دونم چی شد دیگه اون بچه رو ندیدم . اون آدما رو ندیدم حتی . شاید پیاده شده بودن . چند ایستگاه قبل ... کی وقت پیاده شدنه من می رسه نمی دونم ، کی وقت پیاده شدنم از قطار دنیا می رسه ...

به اطراف خیره می شم . راست راستی انگار این واگن هم جدای واگن های دیگه اس . سقف اش رو مشکی کردن . چند تا این چراغ های سقف اش خاموش شدن نور هم توش کمه . هوای مترو هم که همیشه خفه اس . اما این واگن ام انگار تو تنهایی آدما شریک می شد . همدردی می کرد . اوضاع رو برای سقوط فراهم می کرد ! مترو تو دل تاریکی با سرعت پیش می ره و با خودم فکر می کنم چقدر خوبه اگه هیچ وقت نایسته و تا ابد همین طوری ادامه بده . اما طولی نمی کشه که این آرزوم هم مثل آرزهای دیگه ام تباه می شه . چون دیگه آخر خطه و بیشتر از این جایی برای رفتن نیست . دور تز از این . و منم به اجبار باید پیاده شم ...

باز هم شلوغی باز هم غوغا . باز هم همهمه . باز هم هوای کم و تنه زدن های بی وقفه . پله برقی خیلی شلوغه . ترجیح می دم با پله برم . می رم . و باز هم چقدر طولانی . وسطاشه که نفس کم میارم . دستم رو می گیرم به میله و می شینم . یک نفس دو نفس سه نفس . اه چرا وا نمی ایستی پس ؟ چرا هی دم می شی و باز دم ؟ آه ... بلند می شم و به راهم ادامه می دم . نمی دونم تو کدوم ایستگاهم حتی . نمی دونم الان از کجا سر در میارم . فقط در حرکتم . به سمت نور . به سمت هوا . به سمت بیرون . ای کاش یکی بود که من رو همین طوری از خودم هم رها می کرد . دیگه پاهام توان کشیدن این تن رو نداشتن که بالاخره به خروجی رسیدم . ایستگاه وسط اتوبان بود . ماشین . اتوبوس . کدوم رو سوار شم ؟ مهم نیست . کجا برم ؟ باز هم مهم نیست . چرا که دیگه قلبی برام نمی تپه . نگاهی منتظرم نیست . دلی چشم به راهم نیست . پس می رم و همین طوری سوار یکی از این تاکسی زرد ها می شم . از این پیکان قدیمی ها . خاطرات کودکی می دون تو ذهنم . روزای گرم تابستون . با مامان می رفتیم تجریش . امام زاده صالح . نصف راه با مینی بوس نصف راه با تاکسی . من مینی بوس رو دوست داشتم . بزرگتر بود . صندلی هاش زیاد بود . همیشه واسه منم جا بود . وقتی سوارش می شدم احساس بزرگی می کردم . اما تاکسی نه . باید رو پای مامان می شستم تو اون گرما . کولر مولر هم که نبود . همیشه صندلی راننده تاکسی ها فرق داشت با مال ما . همیشه یک عروسک و قرآن به آینده آویزون بود . همیشه عکس بچه شون کنار فرمونشون بود . همیشه پول خرد ها رو می ریختن تو یک لیوان جلوی دنده و اسکناس ها رو می ذاشتن زیر اون پارچه خز داره که جلوی فرمون بود که دوستش داشتم و هر وقت می خواستم باهاش بازی کنم مامانم می گفت نه ! کثیفه !

تو همین فکرا بودم . نفهمیدم کی راه افتادیم . جدیدا خیلی چیزا رو نمی فهمم . حواسم نیست . توی پیچ بودیم . بغل دستیم یک خانومه چاق چادری بود . حتما کلی دویده بود چون طفلک هنوز هم داشت نفس نفس می زد . راننده تاکسی داشت یک چیزایی می گفت . از اول تو جریان نبودم . اما فهمیدم که نظامی بوده و بازنشسته . بچه هاش همه سر و سامون گرفتن و دکتر مهندسن . جز یک دخترش . حالام اومده کار می کنه که دست جلو عروس و داماد بلند نکنه . شمرده و محکم حرف می زد . دلگیر بود . از اینکه یک عمر همه جلوش سلام نظامی می دادن و حالا شده این . که اگه یک بار تصادفی بپیچه جلو یکی هزار جور فحش ناموسه که می خوره . دلم براش سوخت . چقدر سخته . یک عمر اون طوری و حالا این طوری . که باید هر روز یک مسیر رو هی بره و برگرده . هر کس و ناکسی رو سوار کنه و هر حرفی رو بشنوه چرا که زندگی خرج داره . همش تکرار و تکرار ... یعنی این آدم از زندگیش هیچی نمی فهمه ...

مقصدش نمی دونم کجا بود اما نزدیک یک بریدگی که رسید پیچید . پیچ که پیچید همون خانوم چادری چاقه افتاد روم . بوی تند عرقش پیچید تو سرم . توان نداشتم بلندش کنم از روم تا پیچ تموم شه . حالت تهوع گرفتم . این پیچ هم که انگاری تمومی نداشت . دیگه طاقتم طاق شده بود . به راننده گفتم نگه داره . گفت وسطه اتوبانه و نمی شه . و گفتم که حالم بده و دیگه یادم نیست که چی گفتم تا بالاخره نگه داشت . پیاده شدم و فقط یادمه که داشت با عصبانیت چیزی پشت سرم می گفت . حق داشت . اشکال نداره . ببخشید . اما واقعا دیگه تحمل اون فضا برام سخت بود . چند بار نفس عمیق می کشم . می رم نزدیک یکی از این آب پاش ها که چمن رو آب می دن و دستام رو خیس می کنم و می زنم به صورتم . حالم بهتر می شه . می کشم کنار لبم و یادم می افته که چقدر تشنه امه . که چقدر گرسنه ام . آخرین وعده غذایی ام کی بود ؟ نمی دونم . مهم نیست . هنوز جون دارم . می رم و یک جای چمن که مستقیم نور آفتاب بهش می خوره دراز می کشم . نور انقدر زیاده چشمام رو می زنه و می بندمشون . هر یک مدت یکبار این آبه میاد و همراه با چمن ها من رو هم خیس می کنه . دارم فکر می کنم ماشین هایی که رد می شن با خودشون چی فکر می کنن ؟ چی می گن وقتی من رو می بینن که وسط چمن ها خوابیدم ؟ تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد . این چندمین باره به نظرم که زنگ می خوره . کیه ؟ بر می دارم . حرف می زنم ....................

خبرهای خوب . زندگی . فقط با یک تلفن . امید ... امید به فردا کم کم داره تو وجودم جون می گیره . چیزایی که شنیدنشون از ظرفیت من بیشتره ... چقدر زود خدا داره هولم می ده سمت زندگی دوباره . پس خدا بودی . هستی . می شنوی . مرسی ... مرسی ... که حواست هست . که دیدیم . آخ که چقدر خسته ام . چقدر خوابم میاد ... چشمام رو باز می کنم رو به خورشید . انگار خدا داره نگام می کنه . سرم داغ می شه . چشمک می زنم و یک قطره اشک میاد پایین ... سلام خدا . سلام . دست می کنم تو موهام . گلسر هنوز سر جاشه ... برای کودکم ... سلام .

دوشنبه و سه شنبه – 22 ، 23 شهریور 1389