... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://farm4.static.flickr.com/3237/3007888409_03c21678e6.jpg?v=0

شب قدر امسال مثل هر سال نبود

اما نه ، من ِ امسال مثل من ِ هر سال نبود ؛

شب قدره

فارغ از همه چیز نشسته ام ،

یک دفعه یادم می افته

سوال می شه تو ذهنم که چرا ؟

که می خوام ازت بپرسم خدا ...

اما هنوز به زبون نیومده ، صدا نشده ؛

بغض می شه

پر می شه تو چشمام این سوال ، اشک می شه

چشمم رو می بندم که نریزه .

پلکم داغ می شه ،

فایده ای نداره ،

با چشم بسته دارم اشک می ریزم .

خدایا ؛

دل شکسته و دور افتادم  ،

چه کنم ؟

تو بگو ...

جمعه – 12 شهریور 89

پس نوشت 1 : آخ دیدی چقدر از اونی که تو می خواستی باشم دور شدم ؟ دیدی چه سنگ شد این دل ؟ دیدی چه بد شد این گِل ؟

پس نوشت 2 : خدایا هیچ کس رو نا امید برنگردون از درگاهت که می دونم خیلی بزرگتر از این حرفایی ...