... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

شب عید بود ...

مادره مریض و پدر که به بهانه کوتاه کردن مو می خواست بره تجریش ... ما هم بی کار بودیم گفتیم بریم ! با ماشین زدیم بیرون . از کوچه که پیچیدیم داخل خیابان ولیعصر ایستادیم ! اگه از بالا نگاه می کردی فکر می کردی مردم سرتاسر خیابون رو کردن پارکینگ . رادیو رو روشن کردیم . خانمه توش سلام کرد و اول از همه گفت : " عزیزانی که قصد رفتن به میدان تجریش را دارند بدونند که ترافیک سنگینی وجود داره ... " بعدشم شروع کرد به گفتن ترافیک جاده ها و ... من که می دونستم قرار نیست حالا حالا ها به تجریش برسیم دوربین ام رو درآوردم و منتظر سوژه جالب شدم تا عکس بگیرم ! اما هیچی نبود جز ترافیک و بوق و اعصاب خرد مردم !

کم کم سرو کله حاجی فیروز ها پیدا شد و توی اون ترافیک تنها بهونه ای بودن واسه خندیدن مردم . به یکی که پول می دادی بقیه هم سرازیر می شدن سمت ماشین ... دلم نمی آمد عکس بگیرم . فکر می کردم اگه بگیرم بهش بر می خوره . سخته شب عیدی واسه درآوردن خرجی خانواده ات خودت رو سیاه کنی و بیای جلو ماشین ها و با اینکه هزار و یکی غم و درد داری  خودت رو سر حال و شاد نشون بدی و بزنی و برقصی ...

از وسطای محمودیه بود که دیگه خیابون رو یک طرفه کردن به سمت میدون . پلیس های بیچاره سر گیجه گرفته بودن از اینهمه ازدحام ! دوباره رادیو رو روشن کردیم . خانومه ایندفعه گفت : "بیشتر این ترافیک به خاطر پیاده رو ها هست و آدم هاش ! نه واسه ماشین ها ! " کمی به میدون که نزدیکتر شدیم من تازه فهمیدم منظورش چی بود ! دست فروش ها غوغا می کردن و مردم تا وسط های خیابون اومده بودن جلو ! از میدون به بعد کلا یک لاین مردم بودن یک لاین ماشین ! صحنه جالب و دیدنی بود !

هوا سرد بود اما هیچ کی عین خیالش نبود . فضا پر بود از عطر گل های رنگارنگه سر سفره هفت سین و تنگ های ماهی و کنارشونم پر از لاک پشت ! از تاپ های 2000 تومنی گرفته تا روسری که فروشنده اش داد می زد : " برای اولین بار در ایران ! روسری بانو زلیخا ! " اونجا گیر می آمد ! عروسک ها و کادویی های عید و ... همه چیز اما اینقدر فشار و ازدحام بود که جرات نمی کردی یک دقیقه بایستی و نگاه کنی ! می خواستم عکس بگیرم که نمی تونستم ! بالاخره به زور دستم رو آوردم  بالا و یک عکس (که کادر رو هم نمی دیدم !) گرفتم ! کج و کوله ! مامانم می گفت نگیر شاید مردم خوششون نیاد ! گفتم باشه و مجبور شدم به همین یک دونه عکس بسنده کنم ... اما همین عکس کج و کوله کافی بود که آخرین پنجشنبه سال 1387 رو در میدون تجریش به یاد بسپارم  ... شمارش معکوس شروع شده بود ... اگه گوش می کردی صدای پای بهار رو می شنیدی ...

چهارشنبه - 5 فروردین 1387