... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

دوست داشتم هنوزم هیجان ، هیجانه بالا رفتنه برعکس از سرسره بود .

 

دوست داشتم هنوزم لذت ، لذته راه رفتن روی جدول خیابون بود .

دوست داشتم هنوزم ترس ، ترس از مامان بود موقعی که زمین می خوردم و خودم رو زخمی می کردم .

دوست داشتم هنوزم "درد" ، درد ِگم کردن عروسک بود .

دوست داشتم هنوز هم خستگی هام با نشستن روی چرخ های فروشگاه رفاه حل می شد .

دوست داشتم هنوزم با یک شکلات از ته دلم خوشحال می شدم .

و دوست داشتم هنوزم دست دوستم رو می گرفتم و با اطمینان تا آخر دنیا باهاش می چرخیدم و می خندیدم ...

و "من" دوست داشتم ، اما ؛ اما این "زمان‌" امان نداد !

سه شنبه - ١۵ تیر ١٣٨٩