... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/avalin%20o%20akharin%20bar%20%21.jpg

گاهی کنجکاوی کار دست آدم می ده . تقریبا می شه گفت در مورد چیزایی که مستقیما تاثیرش روی خودمه آدم نترس و کله خرابی هستم و دوست دارم شخصا همه چیز رو تجربه کنم ! چند وقتیه که پشت فرمون می شینم . تو رانندگی هم ترسی از تصادف و سرعت و... ندارم . چه اون موقع که تحت تعلیم بودم و چه الان که به تنهایی رانندگی می کنم (این خصلت هم گاهی خوبه گاهی بد ) . همیشه دوست داشتم با ماشین دستی بکشم ! می دونم کار خطرناکیه و اگه دستت نباشه که تو چه سرعتی و با چه فرمونی و کی و کجا دستی رو بکشی ممکنه که چپ کنی . اما دونستن همه اینا باعث نشد وقتی که بهم پیشنهاد شد که دوست دارم دستی بکشم یا نه ،  من بگم "نه" !

سه شنبه بود . با دوستان دانشگاه می خواستیم بریم شهرکتاب برای یکی از بچه ها کادو بخریم . تو راه – از اونجایی که کوچه پس کوچه های اطراف دانشگاه ما پهن و خلوته – تند می رفتم و سر هر پیچ صدای ترمز و کشیده شدن چرخ های ماشینم رو آسفالت داغ کوچه رو پر می کرد ! ( الان دارم فکر می کنم که چقدر جای مامانم خالی بود ! تا اینکه برای همیشه من رو از رانندگی و کلا از زندگی محروم کنه ! ) تو راه بود که یکی از بچه ها که خیلی هم دست فرمونش خوبه ازم پرسید که دوست دارم دستی بکشم یا نه ؟ منم از خدا خواسته هنوز حرف از دهنش بیرون نیومده بود گفتم آره خیلی ! قرار شد وقتی رسیدیم موقع برگشت به خونه بریم پارک "ن" که یک محوطه بزرگ و خلوت داره و اونجا تمرین کنیم !

رفتیم .من با سه نفر از بچه ها . دو نفرشون تو یک ماشین و من و همون دوستم که دست فرمونش خوبه تو ماشین من . بهم گفت سرعت می گیری حداکثر تا 40 ، به 40 که رسید سریع و کم فرمون رو به سمت چپ بعد به راست می دی و بعد دستی رو می کشی . گفتم باشه . ته دلم ترسیده بودم اما خب عمرا دیگه پس می کشیدم ! افت داشت ! اون دو نفر اول یکبار رفتن که من ببینم چه جوریه و بعدش من شروع کردم . به 40 که رسید سرعتم همون کارا رو کردم و دستی رو کشیدم ! خیلی خوب بود ! خیلی ! هیجان داشت ! عقب ماشینم کامل چرخید ! می خواستم دوباره امتحان کنم که "ا" گفت بذار با دنده عقب هم بهت یاد بدم بعد . گفتم باشه . دوباره بچه ها اومدن یکبار با دنده عقب دستی بکشن تا بهم نشون بدن چه جوریه بعد من برم . خیلی رفتن جلو و تو دنده عقب خیلی سرعت گرفتن . همون موقع "ا" که کناره من بود گفت چرا انقدر جلو رفت ، تو دنده عقب چپ می کنه اگه با این سرعت بره ... شروع کرد . دنده عقب اومد . دستی کشید و .......

چپ کرد ! و فکر کنم بتونین قیافه من و "ا" رو در اون لحظه تصور کنید ... وقتی ماشین رو دو چرخ بلند شد و بعد محکم رو آسفالت کوبیده و چند متر کشیده شد ... اومدم در رو باز کنم برم پیششون که "ا" گفت نرو ممکنه منفجر بشه ! نمی دونم چرا یک دفعه این حرف رو زد ! شاید واسه اینکه جلو من رو بگیره ! اما خنده دار بود که بشینیم و هیچ کاری نکنیم . با چه سرعتی خودم رو رسوندم بهشون و فقط دعا می کردم که سالم از اون تو بیان بیرون . هنوز یکی از بچه ها تو ماشین بود که دیدیم از زیر ماشین داره بنزین میاد . یکی با پراید اومد فقط داد زد بکشیدشون بیرون و دور شید الان منفجر می شه و گازش رو گرفت و رفت ... دیگه می خواستم همون جا بشینم گریه کنم ! اولی که اومده بود بیرون از ترس سفید شده بود و می لرزید و دومی اصلا یادش نمیومد که چجوری چپ کردن و چی شده . پلیس اومد . پرسید دستی کشیدین ؟! گفتیم نه ! اما نمی دونم قیافه زار کدوم یک از ماها رو دید که دلش سوخت و بیشتر از این گیر نداد ! به زور ماشین رو صاف کردن و "ا" شروع کرد به تعمیر کردن موقتش و منم بچه ها رو بردم درمونگاه . کتف جفتشون ضرب دیده بود اما خدا رو شکر آسیب جدی نبود . تو طول راه همه فقط سکوت کرده بودیم و ناباورانه جریان رو مرور می کردیم و من خودم رو مقصر اصلی می دونستم که اگه یاد دادن به من نبود هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد ... هنوزم هر روز این صحنه رو با ناباوری چند بار واسه خودم تکرار می کنم ... که عجب حماقتی کردم . که اگه این اتفاق برای من می افتاد اونم وقتی که هیچ کدوم از اعضای خانواده ام نیستن ... وای ...

کمترین درسی که از این اتفاق گرفتیم این بود : راننده ماشینی که چپ کرد فعلا تا یک مدت کلا نمی خواد پشت فرمون بشینه و اگه هم نشست دیگه حرکات نمایشی انجام نمی ده . من هم همچنین البته ! دیگه نمی خوام دستی بکشم ! به یکبار تجربه کردنش می ارزید اما به خطری که ممکنه آدم و اطرافیانش رو تهدید کنه نه ... شاید لازمه بعضی وقتا آدم بهش یک شوکی وارد بشه . اون شوک این بود برای من . چون همیشه فکر می کردم تصادف و اتفاق ماله دیگرانه نه من ... خدایا شکرت ...

پنجشنبه – 27 خرداد 1389

پس نوشت 1 : ممنون که تو این مدت فراموشم نکردید و بهم سر زدید . ببخشید که باعث نگرانیتون شدم . ولی خیلی خوشحالم . خوشحالم چون تو این دنیا به این بزرگی یک صفحه کوچیک برای من هست که همیشه چند تا دوست خوب منتظرن تا بهشون سر بزنم . و این یک حسه خوبی به آدم می ده ... امیدوارم هرچی از خدا خواستید رو بهتون بده . آرزومند آرزوهای قشنگتونم ...

پس نوشت 2 : هفته پیش پنجشنبه مطلبی رو سر کلاس عناصر جزئیات نوشتم که می خواستم آپ کنم اما دوستم بعد از خوندش ازم گرفتش و دیگه بهم پسش نداد ! اگه بتونم ازش بگیرمش اون رو اپ می کنم !