... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

روز سوم عید بود ! ساعت ٨ صبح . با برادرم پاپیچ شدیم که بزنیم بیرون . اطراف تهران . مامانم با هزار تا غرولند و اینکه بدون برنامه که نمی شه جایی رفت حاضر شد که بریم .

 راه  افتادیم . خیابان های تهران دیدنی بودند ... خلوت ... هوای تمیز و خنک و کوه که انگار چند قدم بیشتر با ما فاصله نداشت ... توی راه بودیم . به سمت نا کجا ! برادرم رانندگی می کرد و هر جا که بابام می گفت نمی دونم به کجا می ره می پیچید داخل ! توی جاده دوربین به دست مدام از کوه ها و ابرها و خود جاده عکس و فیلم می گرفتم .

 تقریبا ٢ ساعت در راه بودیم تا به جایی رسیدیم به نام آبسرد و بعد از انجا کیلان و بعدشم محله اتحاد . از ماشین که پیاده شدیم کش و قوسی به بدنمان دادیم و به طرف لبه جاده رفتیم . درست زیر پایمان عجب منظره ی دیدنی بود . درست در دامنه کوه خانه های کوچک و شیروانی شده قرار داشت و اطرافش پر از درخت بود و دودی که از بعضی خانه ها بلند می شد و مناره مسجد کوچکی که در بین خانه ها قرار داشت ...

درست عین این فیلم ها . سکوت بود و سکوت و حتی صدای پرنده ها هم نمی آمد . در جاده فقط ما بودیم و هیچ ماشین دیگری رد نمی شد . بعد از آنکه خستگی راه از تنمان در آمد دوباره راه افتادیم . از چند پیچ که گذشتیم از یک جاده خاکی رو به پایین رفتیم . از میان خانه ها می گذشتیم و بعضی هایشان واقعا قدیمی بودند و با همان درهای قدیمی . زیبا بود . آدم را عاشق و دیوانه می کرد ! برای ما بچه های تهران این جور جاها که به دور از هیاهوی ماشین ها و انسان های پر مشغله و ترافیک و ... است مانند بهشته ! توی هوای تمیز گه گاهی سرفه می کردیم ! یادمون رفته بود کپسول دود همراه خود ببریم ! آخه هوای تمیز دیگه واسه ریه های دود خورده و خسته ما ضرر داره !

رفتیم یک جای سر سبز اطراق کردیم و منقل و سیخ و ... ! هر جا که می ریم بالاخره باید فکر شکم هم باشیم دیگه ! بعد از سوخت گیری (!) دوباره راه افتادیم چرخی آن دور و اطرف زدیم و باز از مناظر لذت بردیم و چون شب مجبور بودیم برویم عید دیدنی به سمت تهران راه افتادیم . در راه با نگاه کردن به آسمون و موسیقی ملایم و هوای خنکی که از لای پنجره ماشین به داخل می آمد و نور آفتاب که چشم رو می زد کم کم خوابم گرفت و پلک هایم سنگین شد !

نمی دونم چقدر گذشت ... اما وقتی چشم باز کردم دیدم توی پارکینگ هستیم و من از اون بهشت گمشده  فقط چندتا عکس به یادگار دارم ...

چهارشنبه - ۵ فروردین ١٣٨٨