... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/image/pics-gallery/shayad%20zendegi.jpg

خورشید صبح ها پشت پنجره منتظر بود ، تا چشمهایش را باز کند و سلامش کند . پیرمرد هر روز صبح بعد از نماز سر وقت اش به سمت دکان می رفت . بسم الله ای گفته و کرکره ها را بالا می داد . صندلیه آبیه رنگ و رو رفته اش را با دقت بیرون می آورد و سمت چپ ورودی دکانش می گذاشت . می نشست رویش و عبور مرور همشهری ها را نگاه می کرد . هر از چند گاهی آشنایی رد می شد به او سلام می کرد . مشتری هایش زیاد نبودند . اما او راضی بود . هیچ گاه آرزوهای بزرگ در سر نداشت و در طول عمرش به هر آنچه که خواسته بود رسیده بود . خوشبخت بود چون دکان داشت . چون بچه هایش زن گرقته بودند و هر کدام سر خانه زندگی خودشان بودند . خوشبخت بود چون روزها را آنجا سپری می کرد که دوست داشت . خوشبخت بود چون همه چیز را ساده می گرفت ... از هیچ چیز نمی نالید . گله ای نداشت . آنچه را که داشت پای رحمت خدا می نوشت و انچه را که نداشت پای حکمتش ...

هر روز صبح تخم مرغ تازه برایش می رسید . اگر خرید می کردی با کلی دعای خیر بدرقه ات می کرد . طوری که دوست داشتی هر روز به خاطر همان دعاها هم که شده یک تخم مرغ ازش بخری ! و اگر سوال می کردی با آرامش و دقت جواب می داد . مهربان بود و برای هیچ کاری عجله نداشت . هنوز هم چرتکه می انداخت و با خودکار بیکش روی سر رسید های قدیمی و زرد شده می نوشت . خبری از ترازوی دیجیتالی هم نبود . ترازوی دو کفه اش که از تمیزی برق می زد جلوی چشمت خودنمایی می کرد . وارد دکانش که می شدی انگاری پرت می شوی در روزهای خاطره ، نوستالژی ... بوی قدمت و سنت می آمد . جنس هایش محدود بود اما مرتب چیده شده بود . دیوار ها با لامپ هایی که از آن آویزان بودند و بوی کهنگی و ترک هایش همه و همه خبر از روزهای سپری شده در این دکان را می داد که حالا گرد سپیدی اش روی موی پیرمرد نشسته بود .

ظهر ها صدای اذان می پیچید توی محل . همه ساکت بودند . صدای اذان می پیچید و می پیچید و تو را به تجدید دیدار با معبود دعوت می کرد و که بود که توان نه گفتن داشته باشد ... آنجا که انگاری خدا واقعا حضور داشت و حس اش می کردی . انگار خدا توی همان دکان بود . یا نه پشت آن درخت ، و شاید هم داشت از کنارت رد می شد و تو نشناختی اش ... آنجا که ایمان در هوا جریان داشت ...

بعد از اذان باز پیرمرد را می توانستی  روی همان صندلیه آبی رنگ گوشه سمت چپ دکانش پیدا کنی ... آرامشی در نگاهش موج می زد که شاید ناشی از ایمانش بود . از اعتقادات ناب و بی خلل اش ، و تنها چیزی که در باورش پیدا نمی شد شک بود . خوش به حالش . روزها را همان طور که دوست داشت سپری می کرد تا شب شود . شب که می رسید آسمان صاف بود و زلال . روشن تر از روز حتی ! پر ستاره ، پر نور ، با شمارش ستاره ها چشم هایش سنگین می شد و با آخرین نگاه مهتاب به خواب می رفت. با لالایی خدا . خدا که آنجا بود . پشت یکی از آن ستاره ها ، پشت ماه ، مهتاب ... و شاید پیرمرد خدا را دیده بود ... و شاید زندگی یعنی همین ، نه آنچه که ما عمری پی اش می دویم ...

چهارشنبه – 29 اردیبهشت 1389

پس نوشت 1 : عکس فوق رو روز پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 از پیرمردی گرفتم که در یکی از خیابان های کاشان نشسته بود . لازم به ذکره پیرمرد نوشته ام او نیست ! برای مشاهده عکس با کیفیت خوب کلیک کنید .

پس نوشت 2 : به زودی عکس هایم از شهر کاشان رو روی وب منتشر می کنم .

پس نوشت 3 : مسافرت و فطعی اینترنت و درس و کار زیاد باعث شده که نتونم به دوستانی که لطف کردند و به کافه سر زدند سر بزنم . به زودی از خجالت همه دوستان در میام . ممنون که تو این مدت که نبودم تنهام نذاشتید .