... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/yare%20mehraban%20%21.jpg

× اس ام اس ایرانسل که به دستم رسید مشتاق شدم برم نمایشگاه کتاب : " این روزها همه کتاب می خوانند ! شما چطور ؟! با انتخاب یک آهنگ کتابخوانی را ترویج دهید ! " حالا آهنگ چه ربطی به کتاب داره بماند !

× مردی بچه اش در بغلش خواب بود اما در بخش کتاب کودکان قدم می زد !

× در بخش کتب دانشگاهی دختر بچه ها با لباس های مدرسه و بستنی به دست چرخ می زدند و می گشتند ! به نظرم گروه سنی های مختلف خوب توجیه نشده بودند که کجا باید بروند !

× در این میان بازار بستنی و ذرت و ساندویچ هایدا بیشتر از بازار کتاب داغ بود ! و بیشتر خوراکی به جای کیسه های کتاب دست مردم دیده می شد !

× باران شدیدی گرفت ، دیگر استفاده ی کتاب های رنگی که فقط مخصوص دکور کتابخانه هستند نیز مشخص شد ! این کتب به عنوان چتر و سرپناه نیز مورد استفاده قرار می گیرند !

× برای من این سوال واقعا به وجود اومد که این همه جمعیت مشتاق به کتاب و کتابخوانی چطور می شه که میانگین مطالعه شون می شه 5 دقیقه در روز ! یعنی این آمارم دروغه ؟

× پارکینگ ماشین یک طرف اتوبان بود و نمایشگاه طرف دیگر . بین اتوبان هم فنس زده بودند که عابرین نتوانند رد شوند و تنها راه اتصال دهنده این ور به آن ور زیرگذر مترو بود ! که آن هم بعد از گرفتن باران شدید و ازدحام جمعیت مامورین درش را بستند و ما ماندیم و حوضمان ! ( البته در حاشیه عرض کنم که مردم بیکار ننشستنند و پریدند وسط اتوبان و فنس را پاره کردند و راه خود را باز کردند ! )

× نمایشگاه کتاب هر چند هیچ کتابی نداشت اما تفریح و سرگرمی خوبی برای ما جوانان بود ! خدا باعث و بانی برگزارکننده اش را خیر بدهد انشالله ! امروز تبدیل به یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگیم شد !

دوشنبه – 20 اردیبهشت ماه 1389