... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/image/bozorg%20marde%20koochak.jpg

پسرک تنها هشت سالش بود . علیرضا را می گویم . همان – به ظاهر – کودکی که در پارک کفش هایش را درآورده بود و بی وقفه می دوید و با برادر کوچکش " رفیع " بازی می کرد . داد می زد و می خندید و از تاپ پریده و از سرسره بالا می رفت . سر به سر هم سن و سال هایش می گذاشت و لحظه ای با بچه ها دعوا می کرد و چند لحظه بعد با آنها دوست شده و بازی می کرد . مادری دست فرزندش را گرفته و به او می گوید که باعلیرضا بازی نکند چون بچه ی بدی است و کودک بدون آنکه علت را جویا شود قبول می کند . نگاهش می کنم ... علیرضا را . به سمت تاپ می رود و سوار می شود . انقدر تند تاب می خورد و به هوا می رود که می ترسم نکند زمین بخورد . به سمتش می روم . نگاهم می کند و می خندد و به او می خندم و می گویم که مواظب باشد . علیرضا مرام خاص خودش را دارد . پیاده می شود و تعارف می زند که سوار شوم . با خنده می گویم روی این صندلی ها جا نمی شوم ! اسمش را می پرسم . می گوید علیرضا و آن هم برادر کوچکم رفیع است . می گویم حدس می زدم ، شبیه هستید . با علیرضا گرم می گیرم . چیزی در او بود که در بچه های دیگر نبود ( که الان می فهمم او اصلا بچه نبود ! ) از او ، از خانه اش می پرسم . از مدرسه اش . از سن و سال و خانواده اش . می پرسم مادرت کجاست ؟ می گوید نیامده . ما تنها آمده ایم اینجا . می پرسم مگر می شود ؟! می گوید من دیگر هشت سالم است ! پرسیدم خانه تان کجاست ؟ گفت یاخچی آباد . تند و آروم می گوید یاخچی آباد را . انگاری که نمی خواهد من بشنوم کجا زندگی می کند و من هم به راستی بار اول متوجه نشدم که کجا را می گوید . فکر کردم می گوید یخچال و ادامه می دهم که خب پس یخچال تا اینجا راهی نیست . سریع جواب می دهد که نه ! یخچال نه ، یاخچی آباد . چشمانم گرد می شود . می پرسم مگر می شود شما دو تا تنها از یاخچی تا اینجا آمده باشید ؟! می گوید با مترو آمدیم تا سر یخچال و از آنجا تا پارک را هم پیاده گز کردیم . سعی می کنم حرف را عوض کنم . می پرسم مگر آنجا پارک ندارید ؟ و پاسخ می دهد که نه . پارکمان خراب است و فقط یک تاپ دارد که آن هم زنجیرش ایراد دارد و ادامه می دهد که برای کار اینجا می آیم ... "کار ؟!" سری تکان داده و می گوید که تا شب اینجا دستمال می فروشم . باورم نمی شود . هر لحظه منتظر بودم که عین این فیلم ها مادرش از راه برسد و بگوید که علیرضا باز تو شیطانی کردی و از من عذر خواهی کند و من بگویم که نه ! بچه ی شیرینی است و یا همش دوست داشتم فکر کنم که دروغ می گوید و بچه همین اطراف است و سر کارم گذاشته ! می پرسم پس دستمال هایت کو ؟ می دود و از زیر یکی از سرسره ها بسته ای مشکی پر از دستمال برایم می آورد . می گویم مگر مدرسه نمی روی و جواب می دهد که چرا ! تا ظهر مدرسه ام و تا ساعت چهار مشق هایم را می نویسم و ساعت چهار و نیم هم اینجا هستم تا شب دستمال می فروشم و شب هم با رفیع یک ساندویچ از هایدا می خریم و می خوریم ساعت 11 ، 12 هم راه می افتیم سمت خانه . می پرسم رفیع مدرسه نمی رود ؟ می گوید نه شش سالش است و فعلا قرآن بلد است که بخواند و ادامه می دهد که من هم پول مدرسه ام را هنوز نداده ام ، 5 هزار تومن است . نداشتم که بدهم . می پرسم همین دو تا هستید ؟ می گوید نه سه تا خواهر کوچکتر از خود به نام های سارا و نرگس و لبیلا دارم که خرجشان را من می دهم چون از همه بزرگترم . دیگر حرفی برای زدن نداشتم . بغض داشت خفه ام می کرد . نگاهم به کفش های پاره علیرضا گوشه سرسره می افتد و تازه می فهمم که چرا علیرضا کفشش را پا نکرده بود . پولی در آورده و به جفتشان می دهم و می گویم که شام امشب تان مهمان من . خوشحال می شوند . می گوید یکی از دستمال ها را بردار لایش فال است . می گویم نه و از او می خواهم که اجازه بدهد در کنار رفیع از او عکسی بگیرم . خوشحال شده و مجدد رفیع را صدا می زند . می ایستند ... نگاه علیرضا نگاه یک کودک نبود . نگاه مردی بود که غم داشت . که می فهمید سختی یعنی چه . که ... بگذریم . با علیرضا دست می دهم و به او می گویم که خیلی مرد است . بغض امانم نمی دهد . دیگر نگاهش نمی کنم و روی برگردانده و سریع دور می شوم ...

شب در راه خانه و در ماشین رفیع و علیرضا را می بینم که دستمال به دست در بین ماشین ها می گردند به امید آنکه دست خالی به خانه باز نگردند ...

5شنبه – 19 فروردین 1389

پس نوشت : علیرضا بزرگ مردی کوچک بود که چهارشنبه با او آشنا شدم . ببخشید اگر با وجود این همه کودک محروم در کشورم دیگر نمی توانم به حال کودکان محروم فلسطینی و عراقی و آفریقایی و افغانی دل بسوزانم . ببخشید که معتقدم به این مثل قدیمی که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ... ببخشید که غم عالم به خاطره علیرضا ها به یکباره در دلم ریخت و نتوانستم خویشتن دار باشم و آن را با شما در میان گذاشتم ... ببخشید .

پس نوشت عکس » از سمت چپ : علیرضا - رفیع ( برای مشاهده عکس در سایز بزرگتر روی آن کلیک کنید )