... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/image/negah.jpg

بگذار نگاهت کنم ، آنچنان سیر که انگاری نگاه آخر است . باز هم لحظه ها تاب ماندن ندارند و من می ترسم ، از پلک زدنی که ناگه نرود یک لحظه نگاهت از دستم . خوب نگاهت می کنم تا به یاد بسپارم حتی خطوط چهره ات را ... هیچ نگو . لحظه ها را با سخن از بین مبر . بگذار تا نگاه ها سخن بگویند ...

***

زمزمه می کنی در گوشم و حرف هایت به آتش می کشند تمام هستی ام را ... اما من همچنان خاموشم . لحظه ای نگاهمان به هم گره خورد و بر من سالی گذشت . نگاهت – آرام - می لغزد و پایین می آید و دل ... دل من ... دل من می لرزد و باز روی برمی گردانم ...

***

آری این منم ، چون تویی ، چون مایی ، از جنس ناجور آدم . این منم ... در پی نگاهی که ژرفایش مرا با خود به ناکجا می برد . ناکجایی که نامش عشق گذاردند و بر دل ساکنانش داغی نهادند . در آن نا کجا همه نگاه هاست که جریان دارد ...

***

میان آفتاب های همیشه

زیبائی تو

لنگری ست  -

نگاهت شکست ستمگری ست  -

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست ...

یکشنبه – 15 اسفند 1388

پس نوشت 1 : ممنون که تو این مدت که نبودم به کافه سر زدید .

پس نوشت 2 : بخش آخر نوشته تکه ای از شعر زیبای شبانه اثر احمد شاملو می باشد .

بعد نوشت : چقدر دلم برای جشن دنیای تصویر تنگ شده بود . شب نشینی گرم و صمیمی هنرمندان که بیشتر رفاقتی است تا رقابتی .