... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/image/farhango%20sanat.jpg

ترافیکه . چند تا راننده جلوتر دارن با فحش های ناموسی از هم پذیرایی به عمل میارن !! از تو سرویس بچه مدرسه ای ها یک بسته خالی پفک پرت می شه بیرون . تو پیاده رو که دیگه انگار جنگ شده . هر کسی پی کار و بدبختیه خودشه . مردم سریع حرکت می کنند . مردی وسط راه رو گرفته و آروم قدم می زنه . در همین حین شونه اش به مرد دیگری که انگار عجله هم داشت برخورد می کنه و طرف برمی گرده به سمتش و با داد می گه : " هوی یارو ( که البته بین یارو و یابو گفتنش شک دارم ! ) مگه کوری ؟! " و بعدشم هم با عجله و بی اعتنا می گذره . مرد آرام می گه " ببخشید ... " و این وسط تنها منم که متوجه می شم او واقعا نا بینا بود ... لحظه ای بعد او نیز در میان هیاهوی شهر گم می شه . مثل من .

***

تو فتوکپی-ئی-ام . منتظر نوبتم . رادیو روشنه.

" آن ور آبی ها موفق به ساخت ساعتی شدند که هر 3 میلیارد سال یکبار تنها یک ثانیه عقب می افتد ! "

فروشنده چند لحظه بعد رو به من می گوید : " این عقب مانده ها رو نگا تروخدا ! آخه ساعتی که روزی 3 ساعت خواب نمونه که ساعت نیست ! "

و می خندد و می خندم ؛ اما به تلخی حرف هایش .

***

از سر بی حوصلگی هر دو ثانیه یک بار کانال عوض می کنم . اما دست آخر خسته شده و روی شبکه ای متوقف می شوم . از آن دسته سریال هایی در حال پخش است که سراسر حرف های اتو کشیده و شعاری و قشنگ را ردیف کرده و به خورد مردم می دهند . از آنهایی که اگر یک ربع قسمت اولش را ببینی می توانی 99% قسمت آخرش را درست حدس بزنی !! همان طور که به بحث شیرین دو بازیگر گوش می کردم در این بین دیالوگی نظرم را جلب کرد :

" آن ور آبی ها با صنعت شدند جهان اولی نه با فرهنگ "

با این حرفش به طور نسبی موافقم . آن ها صنعت دارند و حال به دنبال فرهنگ اند . اما ما چی ؟ ما که دیگر نه صنعتی برایمان باقی مانده و نه فرهنگی !

یکشنبه – 2 اسفند 1388

پی نوشت 1 : دیروز برای شارژ ماهانه اینترنتم به کافی نت رفته بودم . خیلی ناخواسته (!) حواسم به صفحه چت روم پسر نوجوانی که روبه رویم نشسته بود پرت شد . که پشت سر هم یک جمله را کپی پیست می کرد " top az shomale the ?????? (m 19 b) " با اینکه می دونستم منظورش چیه اما نمی خواستم باور کنم ! حالا بماند که در آن صفحه چه پیشنهاد ها و در خواست های دیگری که نمی شد ... آخر سر پسرک موفق شد با دختری چت کرده و شماره تلفن هم از او بگیرد . و بعد خوشحال خندان کافی نت را ترک کرد و من با دهان باز همان جا خشکم زده بود ! از دیروز تا حالا در این فکرم که به جای فیلترینگ و بستن این سایت و اون سایت چقدر بهتر می شد اگه می آمدیم فرهنگ استفاده از اینها رو به بچه هامون آموزش می دادیم و بهشون می فهموندیم که هر رابطه برقرار کردنی شیوه و زمان خاص خودش رو داره ...

پی نوشت ٢ : این پست حکم دلنوشته و یک جورایی گلایه داره ! پس لطفا من و یا نوشته ام رو به گروه خاصی نچسبونید که این وصله ها به ما نمی چسبه !!

درباره عکس : این عکس نمایی از تهران است ، اثر کاوه سید احمدیان .