... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

دوباره آخر سال شد و داریم آماده می شیم برای جشن آریایی 3000 ساله  ... عید نوروز  ... خونه تکونی ها شروع شده ... حساب دخل و خرج و حقوق های بازنشستی ... خرید لباس ... همه چیز مثل قدیمه اما یک چیز نیست ... دیگه بوی عید نمی یاد ! قدیما مثل اینکه عید یک بوی خاصی داشت ! اسفند که می شد با تمام وجود حس اش می کردی . حالا یا واسه تق و لقی مدرسه ها و شیطنت ها و پیچوندن ها بود یا واسه عیدی ها و دستکاری کردن سفره هفت سین و تخم مرغ رنگ کردن و ... هر چی که بود یک شور شوق خاصی داشت ! باعث می شد بی صبرانه بشینی منتظر اون لحظه سال تحویل و اون آهنگه که بعدش می زنن و بعد هم چشم به قرآن دوختن تا اینکه بالاخره مامان و بابا عیدیت رو بدن ! بعد یک ده تومن به داداش بزرگه بدی و 20 تومن ازش بگیری ! آخ که چه کیفی داشت !

اما هر سال که بزرگتر می شی انگار عید داره رنگ و بوش رو بیشتر از دست می ده . ذوق و شوق واسه خرید نداری . حالا یک تیکه از لباس هاتم نو نبود اشکال نداره . مامانه داره خونه تمیز می کنه و حالا که تو بزرگ شدی باید بری کمکش .

نزدیکای چهارشنبه سوریه . قدیما همه همسایه ها می آمدن پایین و با بچه ها یک آتش بزرگ درست می کردیم اما الان کوچه سوت و کوره ... هر از چند گاهی یک صدای تزقه و نارنجک از گوشه و کنار به گوش می رسه . بچه ها هم همه بزرگ شدن و هر کی با دوستش زده بیرون . بزرگتر ها هم که حال و حوصله ی قدیم رو ندارن !

چند روز آخر عید دیگه خونه تکونی ها شدیدتر می شه . اما ای کاش هر کسی قبل از بیرون خودش درون خودش رو یک تکونی می داد ...ای کاش آدم ها مثل قدیما بودن ... یا نه ! شاید آدم ها همون آدم ها هستند و تو دیگه اون آدم قدیم نیستی .

یا مقلب القلوب والابصار ... چند دقیقه مونده تا با این سال خداحافظی کنی . سکوت ... بمب ... آغاز سال 1388 ... بعدشم همون آهنگ قدیمی ...

اما این دفعه خنده ها خنده های از ته دل نیست . خنده های بزرگونه و اتو کشیده هست . با مامان بابا روبوسی می کنی . عیدی رو که گرفتی هر کسی می ره تو اتاقش و شروع  می کنه با گوشی به دوستان زنگ زدن و تبریک گفتن و بعدشم که تند تند پیامک زدن !

قبلا اعتقاد بوده که هر کسی اول سال رو با یک کاری شروع کنه تا آخر سال همون کار رو انجام می ده . مامانم همیشه به ما می گفت اولش رو با درس خوندن شروع کنید !

الان چند ساله که ما فقط منتظریم سال تحویل شه و بریم تو اتاقامون . اگه عید نصفه شبم باشه که دیگه بدتر ! همه خوابن ! دیگه ذوق نداری زودتر بری خونه مامان بزرگ سبزی پلو ماهی بخوری یا مثل قدیما ذوق اون 2 یا 3 تومنی که عمو و عمه می دادن رو نداری و خیلی چیز های دیگه ... !

چرا ؟ نمی دونم . شاید اینم از عوارض آدم بزرگ بودنه . ما هم بی تقصیر نیستیم . فقط دلم می خواد یک بار دیگه همون حال و هوای قدیما رو داشته باشم . وقتی که نفس می کشم احساس کنم که بوی عید و عیدی میاد ! وقتی نگاه می کنم ببینم همه خوشحال هستند و دارن از نو شروع می کنند ... ای کاش این طور باشه ... آمین ...

جمعه – 9 اسفند 1387