... کافه خاطره
... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند
سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک
این روزها روزهای خوبی است ، نزدیک ترین روزها به روزهای آرزوهای دورم ! درگیر درگیر ، با زندگی این بار ک نه از سر جنگ ک از سر سازش وارد شده و روز ب روز پیش می روم و نا گفته نماند ک از این درگیری بس شادم !
این روزها من و من دیگرم ما می شویم . در کنار هم . از نو .
این روز ها بهترین روزهای دانشجویی ام را سپری می کنم . در مسابقات معماری شرکت کرده و تجربه های خوب و دوستان خوب تری میابم . کاری ک بارها خواستم انجام بدهم و نشد .
این روزها می نویسم و می نویسم و می نویسم و می خوانند و خوششان می آید آنها ک فیلم سازند ، آنها ک کارگردان اند و من این روزها بیشتر از دیروز ب آرزوهایم نزدیک می شوم !
این روزها کار تئاتر انجام می دهم . می نویسم ، کارگردانی می کنم و مهم تر از همه بازی ...
این روزها خداست ک برای من قدرت نمایی می کند . خدا راه می سازد و من با پشتکار تر از همیشه نگاهم رو ب جلوست ، رو ب ارزوهایم تا ک این بار گم شان نکنم !
این روزها روزهای من است .
دوشنبه - 28 آذر 1390
پس نوشت 1 : کار تئاتری انجام دادیم ک برای من شروع یک راه بود ، ب نام من ِ من .
پس نوشت 2 : در جشنواره دو هفته با معماری نامی شرکت کرده ام ک سه هفته تمام تا ساعت 11 شب درگیر کارهایش بودیم . حتی چند شبی در دانشگاه !
پس نوشت 3 : در حال حاضر هم متمرکز بر روی نمایشنامه ی خودم هستم ک انشالله برای بهمن ب اجرا می رود و فردا برای جشنواره دانشجویی ارسال اش می کنم . نبودنم باز هم ب همین دلیل است . ب بزرگی خود باز هم ببخشید این بنده ی حقیر را :)
پس نوشت 4 : آدرس سایت ام را هم ب زودی در اینجا منتشر خواهم کرد :)

