... کافه خاطره
... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند
سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک
چه بیتابانه میخواهمت ای دوریات آزمونِ تلخِ زندهبهگوری!
چه بیتابانه تو را طلب میکنم!
بر پُشتِ سمندی
گویی نوزین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربهیی بیهوده است.
بوی پیرهنت،
اینجا
و اکنون.
کوهها
در فاصله
سردند.
دست
در کوچه و بستر
حضورِ مأنوسِ دستِ تو را میجوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را رَج میزند.
بینجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالیست.
“احمد شاملو”
پس نوشت : دوستان من سلام :)

