... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://www.cinemaema.com/images/pgimg_image6_26_6266.jpg

از امروز سینمای ایران رنگی دیگر به خود خواهد گرفت . از امروز کیلومتر شمار سینمای ایران صفر شده و روزی نو از سر خواهد گرفته شد . از امروز سینمای ایران می شود سینمای قبل از فرهادی و سینمای بعد از فرهادی . انقلاب سینمای ایران امروز بود و جدایی نادر از سیمین می شود گاوی دیگر در تاریخ سینمای ایران .
همیشه گفتم اگه یک روز برسه ک بگن بیا 5 دقیقه تو فیلم فرهادی بازی کن و بعد سینما رو برای همیشه ببوس بذار کنار این کار رو می کنم ! چون برای من نهایت سینمای ایران خلاصه می شه تو این مرد . اینا رو الان نمی گم ک جایزه برده ، اینا رو از چند سال پیش می گفتم . راهنمایی بودم که شهر زیباش رو توی سینما دیدم . فیلمی که تا حالا می تونم بگم 20 بار دیگه هم نگاهش کردم و سیر نشدم . رقص در قبار ک ب سن سینمایی من قد نمی داد رو بعدها تو خونه 4 بار پشت سرهم دیدم و چند باری نیز تکرار کردم . چهارشنبه سوری که اومد دوم دبیرستان بودم و 2 بار تو سینما دیدم و دیگه یادم نیست ک چند بار دوره اش کردم ! درباره الی هم اون فیلمی بود که دیگه همه می دونستند یک موج نو تو سینمای ایرانه . 4 بار تو سینما دیدم و یک بار هم در کنار خود اصغر فرهادی تو جشنواره دیدمش . اون روز باهاش در مورد فیلم حرف هم زدم . اینکه سه ساعت تو صف ایستاده بودم و گفتن اکران خصوصی ئه و زنگ زدم بهش ! عذرخواهی کرد و گفت دست اون نیست اما سعی می کنه اکران فوق العاده بذاره واسه ماها . همون لحظه بود ک به طرز اتفاقی و عجیبی 4 تا بلیط گیرم اومد . از یکی که دوستش نیومده بود و دیگه نیازی به بلیط هاش نداشت ! من با درباره الی دیگه زندگی کردم . شاید بالای 30 بار این فیلم رو دیدم . درباره اش خیلی نوشتم . آخرین فیلم فرهادی هم که اومد ، یعنی همین جدایی نادر از سیمین رو توی جشنواره دقیقا جمعه 22 بهمن 89 دیدم . همون شب یک نوشته در موردش تو وبلاگم پست کردم ( ک الان جزو اولین ریزالت های گوگل هست ) و اولین صفحه فیس بوک رو براش راه انداختم !
اون شب حس خاصی داشتم . خیلی خاص . می دونستم اتفاقای خوبی میافته . می دونستم فرهادی یک نابغه اس . که با اتفاق دیشب اون حس ام کامل شد ! نمی دونید من الان چقدر خوشحالم و چ حسی دارم . واقعا از بیان کردن حس ام عاجزم ! برای اولین بار نمی تونم با کلمات اون چیزی ک در درونم هست رو بیان کنم . اونقدر خوشحالم که انگار خودم جایزه بردم . که انگار خودم اونجا بودم . البته این حس وقتی تشدید شد ک نصف دوستام بهم زنگ زدن و تبریک گفتن :)) .

در آخر فقط همین رو بگم که در سینمایی که اصغر فرهادی درش فیلم می سازه عشق سینما بودن برای من افتخاره .
پس زنده باد اصغر فرهادی :X


پس نوشت 1 : مدت ها بود مردم رو انقدر خوشحال ندیده بودم . امروز روز جشن ئه . این جایزه جایزه فوق العاده مهمی برای سینمای ایران محسوب می شه ...


پس نوشت 2 : مهم اینه ک بخوای . فرهادی خواست . و دیدیم ک تونست . فرهادی پله پله بالا اومد و حالا شده هم ردیف بزرگان تاریخ سینمای جهان . تبریک به خاطر این موفقیت بزرگ ...


امروز بعد از مدت ها فرصت شد که دوباره برخی از مطالب وبلاگم رو به سایتم منتقل کنم و در عین ناباوری دیدم که 9 دی تولد سه سالگی کافه من بود و من فراموش کردم ! خب اینکه چه حسی بهم دست داد بماند . اما خیلی تلخ بود . عین اینکه تولد بچه ات رو یادت رفته باشه . منی که هر سال کلی حرف و فکر داشتم برای زدن امسال ...

شمردم دیدم از دی پارسال تا امسال من فقط 8 پست اینجا دادم در حالی که خیلی نوشته منتشر نشده دارم . واقعیت تکون دهنده ای ئه که حس می کنم دیگه با اینجا غریبه ام . اینکه دیگه اینجا هم فراموش شد . که دیگه مخاطبای خاص ندارم .

نمی دونم چی شد که این طوری شد اما هنوزم می گم دلم برای اون روزا خیلی تنگه !

.

.

.
تولدت مبارک کافه متروکه من :)

 

 

 

* و شاید به مناسبت این تولد ؛ یکی از نوشته های منتشر نشده ام :

" دست روزگار است دیگر ، یک جاهایی یک وقت هایی یک جورایی آنچنان فرت می دهد که تو می مانی و یک علامت تعجب وسط حوضت ! که اصلا چه شد ؟ لاکردار هیچ چیز هم سرش نمی شود که مثلا فلانی فلان کاره است و ... ! ریز و درشت را به بازی گرفته این روزگار ! و من نیز چونان باقی اسباب بازی های خدا در این شهربازی تا به امروز از این قافله به جا نمانده و الحق که خوب به بازی گرفته شده ام ! از بازی بازی گفتن و بازی بازی کردن که بگذریم می رسیم به این که من نیز نفهمیدم چرا و چه شد که حالا اینجای زندگی ایستاده ام ! خلاصه اش اینکه هر چی فکر می کنم می رسم به اینکه هی این پیچ زندگی پیچید و من آمدم ادای این آدم استوار ها را در بیاورم و به جای اینکه به خود بپیچم با پیچ پیچیدم ! دست در دست هم چرخیدیم و چرخیدیم و هی پیچیدیم تا اینکه رسیدیم به اینجا که هستم ! طوری که انقدر خودم را دور زدم که یادم رفته من اصلا چه می خواستم و حالا در این پیچ جدید هی دستش را می کوبد به شانه ام و می گوید که موفق باشی ! و باز من سعی می کنم تا جون دارم و گیم اور نشده ام تمام تلاش ام را برای رد کردن این مرحله بکنم ! و القصه اینکه با این وضع هر روز رویایی بر خود بافته و بر تن کرده و فردایم را آن طور که خودم دوست دارم تصور می کنم ولی به یکباره یک جای داستان مثل نخ از دستم در رفته و کل بافتنی با آرزوهایم از هم می شکافد و من می مانم و یک سوال که آیا این من امروزم همان منی است که باید باشم یا نه ؟ ... ! "