... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

روزام، تقویم خط خورده

شبهام، در سوگت پژمرده

دنیا، جفت دستات پوچه

بن بست، آغاز هر کوچه

http://mementocafe.persiangig.com/the%20ways.jpg

دومین آلبومی که می خوام معرفی کنم آلبوم "استرس" از گروه The Ways هست . یک کار متفاوت و شنیدنی ...

The Ways یک گروه موسیقی راک هست که اولین بار توسط "کاوه آفاق" و "علیرضا پور رضا" در سال ۲۰۰۳ شکل گرفت. سبک کار گروه پاپ-راک هست٬که البته رگه های راک خیلی بیشتر دیده میشه درش . The Ways یکی از گروه های موفق راک فارسی هست ...

موسیقی اش فوق العاده اس ... متن بالا از آهنگ "بن بست" انتخاب شده . یک تکه از موسیقی اش هست که هر وقت گوش می دم احساس می کنم ذره ذره دارم ویران می شم !

از کارهای خوب دیگر این آلبوم آهنگ "سوت و کور" هست که نمی دونم چرا اما من رو عجیب یاد آهنگ های فریدون فروغی و فرهاد می ندازه !

از دیگر کارهای عالی این آلبوم هم می شه "شهر من کو" و "تهران" و "اتاق آبی" رو نام برد ...

گوش بدید . به گوش دادنش می ارزه ! اگر دنبال شنیدن یک کار متفاوت و خوب هستید ...

Download

( متن آهنگ ها و آدرس سایت و وبلاگ این گروه در ادامه مطلب قرار گرفته )


دنباله سخن ...

http://icons.wunderground.com/data/wximagenew/c/chikadee/15.jpg

همین امشب ، توی ترافیک ، خانواده ای فارغ از این شلوغی و هیاهو روی صندلی سنگی نشسته بودند و با اشتیاق غذا می خوردند و من با خودم فکر می کردم که چقدر ساده خوشبختند ...

همین امشب ، توی ترافیک ، زنی با بچه ای چند ماهه گدایی می کرد . بچه خواب بود و من با خودم فکر می کردم چقدر خوبه که چشمات رو به همه چیز ببندی و تو اوج بدبختی بتونی راحت بخوابی !

همین امشب ، توی ترافیک ، دو نفر داشتند با هم قدم می زدن . رنگ کت زن با شلوار مرد و رنگ کت مرد با شلوار زن ست بود ... و من با خودم فکر می کردم که چقدر خوبه که هنوز آدمایی هستند که همدیگرو این جنسی دوست دارن ...

همین امشب ، توی ترافیک ، یک پسر بچه کنار ساختمون نیمه تموم با حسرت ماشین های مدل بالا رو دید می زد و من با خودم فکر می کردم حسرت من شاید هیچ کم از حسرت اون نداشته باشه ...

همین امشب ، تو این هیاهو ، ماه هم بود . پر نور تر از همیشه . دلگیر تر از همیشه ...

همین امشب ، تو این هیاهو ، همه بودند اما من تنها بودم . سر و صدا بود اما من سرشار از سکوت بودم . من مثل همون درخت سربلند پرغرور که تن اش رو داده به تبر شدم ...

حجم انبوه تنهایی این شهر شلوغ رو در بر گرفت ... همین امشب ...

سه شنبه – 27 مهر 1389


 http://mementocafe.persiangig.com/alefba.jpg

هفت ساله شدی اما به جای مدرسه هنوز هم گوشه اتوبان گل می فروشی ...

پسرک ، امروز درس از "ت" بود .

همان موقع که هم سن و سال هایت داشتند نوشتن "ت" را یاد می گرفتند

تو داشتی از "ترس" پلیس فرار می کردی ،

به نظرم درس "ت" را خوب بلدی ؛

جمله ساختن با "ترس" را ...

به خاطر یک لقمه نان شاید ،

پسرک ، آینده ات را کجای جاده بهشت زهرا گم کردی ؟

پنجشنبه – 22 مهر 1389

پس نوشت : برگرفته از یک طرح قدیمی ...


 http://mementocafe.persiangig.com/ta%20be%20ghiamat.jpg

عجب روزیست روز محشر !

آن زمان که خداوند ما را محشور می کند

و من را در برابر تو قرار می دهد ؛

آن زمان که سیاهه قلبت

و نامه ی عشق ام در دستانمان قرار دارد ،

آن زمان که شاید من برای آخرین بار

" اما اینبار در کنار تو "

روزهای بی تو بودن را تکرار کنم !

یکشنبه – 18 مهر 1389

پس نوشت : نقل است در روز محشر هرکس با محبوب خود محشور می‌شود .


http://mementocafe.persiangig.com/peykan.jpg

شاید خنده دار باشه ، اما یکی از آرزوهام اینه که یکبار پیکان برونم ! نمی دونم چرا ! اما یک حس خوبی بهش دارم !

پی نوشت 1 : دانلود آهنگ پیکان از رضا یزدانی .

پی نوشت 2 : عکس از خودم !


http://mementocafe.persiangig.com/delam%20barat%20tang%20mishe%20pesar.jpg

دلم برات تنگ می شه . این بار بیشتر از دفعه قبل که رفتی اما . می دونم که دیگه راه زندگیت رو ، شریک زندگیت رو پیدا کردی و هدفت هم معلومه و ممکنه که دیگه برنگردی ، حقم داری . چون واسه آدمایی مثل تو اینجا خیلی کوچیک بود ، واسه فکرهایی مثل تو . می دونم که دیگه اینبار جدی جدی رفتی و واقعا دیگه شاید سالی 2 بار ببینمت . کوتاه ، کم . اما نبودت الان بیشتر از همیشه آزارم می ده  چرا که این 3 ماه با تو بودن به اندازه کل این 21 سال زندگیم لذت بخش بود . تک تک روزهاش . حتی اون روز که دعوا کردیم و کار به کتک کاری رسید ! همون روز که هر دومون از کاری که کردیم پشیمون بودیم و گریه می کردیم ! عین بچه ها !

دلم برات تنگ می شه داداشی . که نمی دونی چقدر در کنارت احساس امنیت می کردم . که چقدر آرامش داشتم . که وقتی بودی نیاز به بودن کس دیگه ای نبود . دلم برات تنگ می شه به خاطر اون روزا که شاید نمی دونستی تو دلم چی می گذره اما با تمام وجود با کارات می خندوندیم . دلم واسه شوخی خنده هامون تنگ می شه . واسه اون موقع که هیچ کی کم نمی آورد و انقدر می گفتیم و می خندیدیم که اشک از چشمامون می اومد !

دلم برات تنگ می شه . برای اون حرف های منطقی ات . برای اینکه می ذاشتی خودم انتخاب کنم . خودم تصمیم بگیرم .برای اینکه احساس استقلال می کردم در کنارت . برای این که بهم اعتماد به نفس می دادی و می ذاشتی فکر کنم که دیگه بزرگ شدم ! برای اون لحظه ها که از کارم دفاع می کردی و من احساس غرور می کردم . احساس خوشبختی می کردم از اینکه تو رو دارم . دلم برای نصیحت کردن ها و ایراد گرفتن هات تنگ می شه حتی . واسه چیزها و کارایی که از من می خواستی اما خودتم هیچ وقت انجامش نمی دادی !

دلم برای اون کل کل کردنت هات تنگ می شه . برای اون دیوونه بازی هات . برای رانندگی کردن ات حتی ! واسه اون روز که هر چی خلاف بود می کردی و بهم می گفتی که یاد بگیر ! اصل رانندگی اینه و من از خنده کبود شده بودم ! واسه اینکه همیشه میدون اختیاریه رو برعکس دور می زدی ! یا برای اون روزا که همش سر اینکه ماشین رو می نداختم تو چاله چوله سرزنشم می کردی . حتی دلم برای اون روز تنگ می شه که تصادف کردم و زنگ زدم بهت و هنوز موضوع رو نگفته از لحن ام فهمیدی که تصادف کردم و فقط پرسیدی خودم سالم ام یا نه . واسه اون موقع که بی خیال گفتی فدا سرت دیگه شده ناراحتی نداره که فقط مواظب خودت باش .

دلم حتی برای اون منطق بی منطق ات موقع عصبانیت تنگ می شه . واسه حرف قبول نکردنت . واسه لج کردن هات . واسه اخم کردن ها و بی محلی هات ! دلم برای اون صدای کلفت ات تنگ می شه حتی ! واسه اون بی خیالی هات ! که گاهی تا مغر استخون آدم تیر می کشید با حرفا و کارات ! واسه اودکلن های خوشبوت ! واسه لباس هات که همیشه می دونستی باید چی رو با چی بپوشی تا بیشتر بهت بیاد . اتاقت هنوز بوی تو رو می ده . درش بسته اس . هیچ کس نمی ره توش تا یک وقت هوات از تو اتاق نپره ...

دلم برای اون قد بلندت حتی تنگ می شه ! واسه اینکه هر وقت می خواستم بوس ات کنم باید می پریدم و از گردنت آویزون می شدم ! و توام چقدر از ماچ و بوسه بدت می آد و همیشه نمی ذاشتی درست حسابی بغلت کنم ! دلم برای این وسواسی بازی هات تنگ می شه ! واسه اینکه همیشه سر خوردن غذای بیرون بحث بود ! دلم برای جارو زدن هاتم تنگ می شه ! اینکه همیشه مامان به من می گفت پاشو خونه رو جاروبرقی بکش و همیشه هم تو به جای من این کارو می کردی !

دلم برای اون غیرتت تنگ می شه حتی ! واسه اینکه بهم می گفتی حواسم جمع باشه اما می گفتی اگه کسی خواست دلت رو بدست بیار اول باید یک دل سیر از من کتک بخوره تا بفهمه من همین جوری خواهر دست کسی نمی دم و دروغ چرا منم کیف می کردم ! و من از این و اون می شنوم که هیچ کس جلو تو حق حرف زدن از من رو نداشت !

دلم واسه اون نگاه های مظلومت در پس شیطنت هات تنگ می شه ! واسه اون شوخی شهرستانی هات ! که اولش عصبانیم می کردم اما بعدش از خنده منفجر می شدم از دست کارات ! از اینکه هر وقت یک چیزی ازم می خواستی سریع با اون نگاه معصومت خرم می کردی و بدست می آوردیش !

با این دلتنگی ها چه کنم ؟ نگرانتم . مواظب خودت باش . مواظب زندگی و آینده ات . مواظب اون قلب پاک و مهربونت باش . که کامل ترینی از نظر من . که انقدر خوبی . که انقدر داداشی .

دلم برات تنگ می شه پسر . دلم برات خیلی تنگ می شه کیوان .

دوشنبه – 5 مهر 1389

پس نوشت 1 : ببخشید که غیبتم طولانی شد .

پس نوشت 2 : چند تا اتفاق مهم همزمان داره می افته که شاید مسیر زندگیم رو عوض کنه . فقط امیدوارم همه چیز خوب پیش بره .